گرانی

دیگر یادم رفت بعد آن مقدمه طولانی چه میخواستم بگویم و باوجود مهم بود حال دیگر اهمیتی ندارد . که آن دو همکار چعه هستند و به چه فکر میکنند . اینکه آنچه بر سرشان می آید محصول تفکرشان است . تفکری سلسله وار به چیزی ختم میوشد که شاهدش هستیم . حتی حرف از حجم حماقت و نادانی فرو رفته بعضی ها عذاب آور است .دردی که تمام وجود این ملت را فراگرفته ولی همچنان چشمشان بسته به روی حقیقت است .

موج هایی که سه سال پیش میدیدم که دیگران را در بر گرفته حال به من رسیده و سعید در سه سال پیش من قرار دارد . 

غذای گربه ها 500 هزار تومان . پشیمانم ! همه اسیر همدیگر . 

یک باکس آب معدنی و یک ماست 65 هزار تومان . 

تمرکزی برای فکر کردن نیست . 

حداقل سعی کرده ام نژاد پرست نباشم . گاه به خود درگیری ختم شده بین عقلانیت من و احساساتی که از جامعه و خانواده به من به ارث رسیده ولی همیشه سعی کرده ام در این کشمکش به سمت عقلانیت پیش بروم هرچند که گاه شرمنده اش شده ام و عذاب وجدان گرفته ام . مقدمه ای کوتاه برای ورود به شهر محل کارم .

شهر محل کارم شهریست کوچک با جمعیتی حدود پنجاه هزار نفر البته در کل شهرستان که مصلما خود شهر جمعیتی به مراتب کمتر دارد . راه ارتباطی این شهر با غرب و سایر استان ها اللخصوص مرکز استان توسط پلی هستش که بر روی رودخانه ای زده شده . تا اقبل از احداث این پل ارتباط با مرکز توسط قایق انجام می شد. و به دلیل ارتباط کم و رفتع آمد و مشکل و عبور مرور کم به افراد این منطقه که اغلب در ارتفاعات دامدار بودن پشت کوهی می گفتند . شاید سخت باشه از فرهنگشون صحبت کرد با وجود اینکه الان ارتباطات بیشتر شده ولی هنوز هم شهری هستش کمتر توسعه یافته . یادم هستش که خمینی و کلا انقلابیون به مستشاران غربی میگفتند که اینها از مردم ایران حق توحش میگرفتند که به نظر من حق داشتند . الان حق توحش جای خودش را به آیتمی در فیش حقوقی من به نام حق مناطق کمتر توسعه یافته کرده . این واقعیتی هستش که نمیشه کتمان کرد که سر کله زدن با انسان های دهاتی و بدون تحصیل (البته لزوما تحصیل با خودش شعور و فرهنگ نمیاره !) و کم بخرد به طرز وحشت ناکی سخت هستش و تا موقعی که کار آدم ها با این مردم نیفتاده نمیشه درک کرد کسانی  که از این درد در عذاب هستند . که چطور یک درخواست ساده را با وجود تکرار هزاران بار برایشان باز برای بار هزار و یکمین بار در تکرار می کنند در حالی که بر چهره شان خنده مضحکی از روی بلاهت نقش بسته و تو از شدت خشم قرمز شده ای . 

حال در این شهر که هنوز هم خیلی از مواحب تمدن برایشان تازگی داره بیمارستانی زده شد . کسانی که در بخش های غیر تخصصی و یا حداقل با تخصص کم استخدام شدند به طور کل توسط نماینده جذب شدند . این ها کسانی بودند که در میتینگ های که در دهات های این شهرستان برگزار میشد نقش هدایت و جمع کردن آرا برای آن نماینده بازی میکردند و به عبارتی پادو دست راست او بودند . وقتی  نماینده بر کرسی مجلس نشست تمام آن پادوها راه خود را به بیمارستان پیدا کردند و یکی پس از دیگری در بیمارستان شروع به کار کردند . اکثر آن ها یا دیپلم بودند و در بین آنها سکل هم پیدا میشد . وقتی وارد بیمارستان شدم از عمر بیمارستان سه سال بیشتر نمیگذشت و تا الان که دوزاده سال است در این بیمارستان هستم هیچ گاه حرف نمیانده از دهن آنها بیرون نمی رود . نمیانده در تمام تصمیم گیری ها و باند بازی ها و سرنگون کردن های رئیس بیمارستان ها دخالت دارد . و به محض آنکه رئیسی با آنها زاویه پیدا می کند کمپین جا به جایی ریاست شکل می گیرد و تا آن را بر ندارند آرام و قرار نمی گیرن !

بیمارستان مجمع نخاله های شهر است . بسیاری از آنها مشکلات اخلاقی دارند . زن ییلاق و کباب سه عنصر حیاتی برای آنهاست . محیط اداری کار با اربات رجوع و ملزمن شدن به رعایت یک سری قواینن و کار با دکتر ها و کادر درمان کمی آنها را به تمدن نزدیک کرده اما در خلوت همچنان آن سه عنصر حکم می راند . 

ادامه نوشته

A Hidden Life

فیلم A Hidden Life اثر ترنس مالیک . فیلم طولانی و زیبایی بود . باید دید .

کارم به شدت تشکه خورده ! درگیر کار . درگیر زندگی . چند روز پیش رفتم برای نانوایی . غرق در مردم بود خسته از خودم و از زندگی به توده مردم پریشان و اسیر پشت در نگاه کردم کاریش نمیشد کرد . برگشته ایم به دهه هفتاد . برگشه ایم به دوران دو دو تا چهار تا برای زنده ماندن . کیفیت در حال فراموشیست و تلاش برای بقا جای آن را گرفته . پارسال موج را میدیدم که دیگران را را باخودش می برد و حال آن موج به من رسیده و نویدش را بالاتری ها دادم که این موج به شما هم خواهد رسید و پایانی برایش نیست . فکر پایانش امیدی است که من دل بستم تو دل نبند .

مدتی است درماندگی را احساس میکنم . اینکه از دستم کاری را که میخواهم بر نمی آید . نه ... موضوع فقط قدرت خرید نیست . موضوع ویرانی همه چیز است . موضوع زمینی است که در حال سوختن است . دیو هایی که از این گشنگی در حال برخاستن هستند و انسانیت های که در حال دریده شدن توسط این دیو است . موضوع ارامشی است که رنگ باخته . میتوان گشنه بود و شاد بود . گشنگی شر نیست حتا نتیجه شر نیست میتواند اثر جانی باشد . آنچه الان است شرارت همه گیری است که دهانش را کامل باز کرده و همه چیز را به درون خود می کشد . شرارتی که خود را پنهان کرده و فقط چشمان را کور و ذهن ها را مسموم کرده . 

همه به جان هم افتاده اند . کسی خندان نیست که اگر هم باشد خنده ای است تلخ و یا از روی پلیدی . شرافت اگر هم بود دیگر نیست . خود فروشی و دگر فروشی یک ارزش . نا زرنگیست که اگر در این رود لجن جاری نباشی . همه یا ویران میکنند و به جلو میروند و یا به از روی ویرانه ای دیگری بالا میروند . 

خسته ام . چطور به اینجا رسیدیم ؟ چطور رازی شدیم ؟ این دیوانگی دارد غیر قابل تحمل می شود . یک زندگی مخفی . چطور میتوان در حد مرگ پای شرافت و راستی ماند نه عقیده . قهرمان پای نه به جنگ میماند و زندگی خود را میدهد و زن و سه دخترش را این سو قربانی میکند .

خرم آباد

حالم خوب نیست . مدتی هستش که اصلا حال خوبی ندارم . احساس فرسودگی ، رخوت ذهنی و جسمی ، خستگی مضمن و تهی شدن از زندگی دارم . احساسی که مدت ها پیش داشتم . در اوایل جوانیم . ولی حال این افسردگی به سراغم آماده منتهی به شکلی دیگر . این افسردگی نیست . این خالی شدن از معناست .

ونجلیز به تازگی فوت کرده . فکر کنم 67 سال بیشتر عمر نکرد . با معیار های دنیای امروز زود مرد . حداقل 15 سال .