مراسم تولد صدیقه برگزار شد . کورش اینا بودن نیکو و نازنین . الیاس هم آنلاین شده بود از انگلیس !
شلوغ بود و به صدیقه زیاد خوش نگذشت . ساعت خدود 12:30 ترک کیاشهر کردم چون چهارم قرار بود راهی سفر شوم . وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیک دو بود . شروع کردم به بستن وسایلم . پیکنیک . زیرانداز، چراغ قوه و چندین چیز ریز و درشت دیگه . برای ناهار ساندویچ فلافل هم درست کردم و الان که نگاه میکنم می بینم چقدر کار در همون یکی دو ساعت انجام دادم !
چهارم ساعت هفت گلسار پیش روزبه بودم چادر هشت نفرشو در صندوق جای دادیم و حرکت کردیم . قرار بود محمد یخ سازی سوار کنم اما وقتی تماس گرفتم باهاش دیدم از یخ سازی حرکت کرده و رسیده سر کوچه ما ! همونجا منتظر ما موند تا رسیدیم و سوارش کردیم و در ادامه راه خودمون به سمت مسیر ادامه دادیم . رودبار طبق معمول اولین جایی بود که منگه داشتیم . آب جوش گرفتیم، چای و کلوچه خوردیم . و دوباره در مسیر افتادیم تا اینکه به آفتاب صحرا رسدیم. یه سری وسایل مورد نیاز شامل چای کیسه ای و سیگار اینجور چیزا تهه کردیم، از یه راننده نیسان گازوییل تهیه کردیم و دوباره به جاده زدیم .
مقصد گرمسار بود. مسیر سر راستی بود فقط کافی بود قبل آبیک وارد بزرگراه غدیر شویم و مسیر بدون هیچ انحرافی ادامه بدیم تا برسیم به گرمسار . راستش دیگه سخته برام نوشتن . اصلا حال و حوصله ندارم روی درستی جملات تمرکز کنم یا ترکیب های قشنگ و روان بنویسم . فقط میخوام چیزی بنویسم که نوشته باشم . چیزی بنویسم که در تاریخ بمونه همین . الان نوشتن به مانند خواندن جز سخت ترین کارهای من شده.
سه مدل ساندوچ توسط هر کدام از ما سه نفر برای ناهار درست شده بود. محمد ساندویچ الویه، روزبه ساندویچ مرغ، من ساندوچی فلافل. ساندوچ الویه محمد ساده ترین ساندوچ الویه بود که من به عمرم دیده بودم که حتا در میزانش هم کمی خساست دیده میشد . ساندوچ مرغ روزبه وقتی خوردم نزدیک بود خفه شم . مرغ خشک و نان باگتش از نوع جو بودئ که بسیار خشک تر از نان ساندویچ های معمول بود . بدون گوجه بدونه سس با یک رشته نازک خیار شور که الان به زحمت یادم اومد بس که نازک و لاغر بود! اما ساندوچ فلافل من داخل نون باگتش با لایه نازکی از سس پوشانده شده بود و پربار از خیار شو و گوجه بود جوری که محمد و روزبه عاشقش شده بودن .
اصلا حال ندارم کل راه ریز به ریز تعریف کنم . نمیدونم .... آخرین جاده جنوب گرمسار بود در میان بافت کشاورزیش با خانه ها و سازه هایی پراکنده ... جاده ای مستقیم که در انتهایش یه ایستگاه تلوزیونی بود . وقتی نزدیگ ایستگاه شدیم فکر کردیم جاده تموم شده . فکر کردیم ایستگاه پست دیدهبانی کویری و جاده تموم شده و دیگه داهلش نمیشه رفت . وقتی به ایتسگاه رسیدیم دیدیم جاده از سمت راست ادامه داره و بر روی تابلویی نوشته شده به سمت کاروانسرای قصر بهرام . خوشحال شدیم و ناراحت شدیم که ادامه خاکی بود !
هوا بسیار خنک بود در عین حال آفتاب در آسمان می تابید و لکه های ابری گاه بی گاه جلوی نورش را میگرفت و خنکای نسیم را سرد جلوه میداد .