زندگی متناقض

امروز صدیقه رسوندم آسایشگاه . در محله ای به همین نام برگرفته از همین آسایشگاه به نام معلولین ! جای خوبی نیست اما به قول صدیقه خیابون صاف و درستو حسابی بر عکس شهرتش داره. موقع برگشت رفتم تمعمیر گاه تا یه دیاگ بزنم . حس خوبی از ماشین نمی گیرم . نه و نیم و هنوز خیلی از مغازه ها از جمله تعمیرگاه باز نکرده بود . به دلایلی تماسلی به گفتن از تعمیرگاه ندارم . ولی به طرز مسخره ای ادامه امروز بهش مربوطه .

وقتی از خدمات تعمیرگاه ناامید و بهتر بگم ناراضی شدم راهمو به سمت ایرانخودرو راست کردم بین راه مبایل زنگ خورد . پشت خط کسی بود که با اینکه منتظرش بودم ولی انتظارشو اون لحظه نمی کشیدم . پستچی بود همراه با بسته ای که هویلای جدید سامان نامیده شد. به عادل زنگ زدم نبود. از اونجاه که سریع راهمو به سمت خونه چرخوندم پستچی حاضر شدن منتظرم بمونه تا برگردم با خونه پنج دقیقه هم فاصله نداشتم .

رسیدم بسته گرفتم گفت بیمه هستش اگه تمایل داری باز کن تا از سلامتش مطمئن بشی . تشریفاتی بود که برای اولین بار بود تجربه میکردم . طلب کاتر کردم . بسته باز کردم . داخل جعبه کارت با روکش ضد ضربه حباب دار پوشانده شده بود. اوکی دادم امضا. مشاینو بردم پارکینگ و بسته بردم بالا . گشنه ام بود. خوشحالی عجیبی داشتم . با این حال برای باز کردنش اصلا عجله ای نداشتم . دوباره زدم بیرون سیگار روشن کردم برای خودم سوخاری نان کشمشی و یه چیز تان شیرمال گردویی خریدم . برگشتم دوباره سیگار روشن کردم .رسیدم خونه با چیزهایی که خریده بودم و شیر کاکائو صبحانه زدم و بعد رفتم سراغ بیزینس ...

مهدی کسی که کارتمو بهش فروخته بودم صبح زود پیگیر رسیدن کارت جدید من بود . میگفت از تو بیشتر هیجان دارم و اینکه ویدیو انباکسینگ بگیر! چرا که نه . کیبورد درآورد میز حالی کردم و گوشیمو رو ی طاقچه میز گذاشتم و شروع به آنباکسینگ. عجب کارتی . بیییییییی یو تیفول !!!

سه دقیقه ویدیو شد. فرستادم برای مهدی . و بعد به کارت گرافیک جدیدم نگاه کردم . آه ..... مای نیو مانستر ! پوسته های پلاستیک روی مرکز سه فن بزرگشو کندم و بعد پوسته های اطرافشو . کارت آماده نصب بود. اما با عجله نداشتم . منتظر خانم موندم تا قبل از نصب به این هیولا از نزدیک نکاهی بیندازه و لذت ببره . هرچند که از لذت بردنش شک داشتم .

صدیقه که دید خوشحال شد از اینکه سالم رسیده و به معنای واقعی جمله از خوشحالی من خوشحال بود. حتا وقتی با احتیاط در مورد داستان گلوگاه صحبت کردم و توضیح دادم که حدود 18 درصد از کارای واقعی گرافیکم بخاطر سی پی یو ضعیف فابل استفاده نیست پرسو جو کرد که چنده و چطور میتونی بگیری و میگیری ! برام جالب بود و هم امیدوار کننده.

باز برای نصبش عجله نداشتم . حالا که بهش رسیده بودم بیشتر میخواستم ظاهرشو ببینم و اطرافم باشه به جای اینکه داخل کیس فقط پرفورمنسشو تجربه کنم . ناهار خوردیم چرت بعد از ظهرمونو هم زدیم و بعد از خواب و خوردن چای کابل های کیس جدا کردم اوردم وسط هال و افتادم به جانش . چالش نصب کردن کیس مشکل بود . کارت قبلی چهارده پین بود اما این دو پین اضافه تر نیاز داشت و شانزده پین. حالا مشکل این شانزده پین نبود بلکه مشکل مخل قرار گیری ان شانزده پین بود که به شدت به فن سی پی یو من نزدیک بود . یکی از کابل ها برعکس بود که مجبور شدم در پشتی کیسو باز کنم و کابل از سوراه داخل کیس بیارم بیرون و برعکس کنم و دوباره بدم داخل که واقعا سخت بود بعد به طرز مسخره ای کارت جا زدم بعد دیم کابل هارو از زیرش رد نکردم و اگه میخواستم گرافیک دوباره در بیارم باید فن سی پی یو باز میکردم رم هارو در میاوردم تا به گیره اسلات گرافیک دست میابیدم . پس ییخیال شدم با زحمت فراوان از فضای زیر گرافیک کابل هارو کورمال کورمال رد کردم و به ورودی های گرافیک متصل کردم . به دلیل خم شدگی کابل ها کمی جلوی فن گرافیک گرفته واسه همین به سرم زده که رابط 180 درجه گرافیک بخرم به قیمت 650 تومن در حال حاضر ! انحصار چیز بدیه قیمت این رابط ها نهایت باید 200 تومن باشه ولی خوب از اونجا که ساخت ایران نیست و دئلاری حساب میشه و هم زمان دست انحصار هم هست قیمتشون دونه سیصد و خوردی شده . احتمالا با حقوق این ماه اگه چیزی بمونه بخرمش .

این ماه همچون ماه های دیگه این سال بشدت باید به من سخت بگذره . هر ماه منتظر میمونی که خقوق واریز بشه و سوم چهارم ماه جدیدی به حسابت نگاه میکنی کمه فقط یک تومن نهایت توشه . و دوباره فلج و دست و پا بسته در انتظار ماه بعدی و ماه بعدی و ماه بعدی و این داستان تا برج شش سال بعد ادامه داره . از برج شش اولین قسطم تموم میشه دو ماه بعد قسط بعدی و دو ماه بعدتر قسط بعدی اینطوری سال بعد نزدیک هفت تومن از حقوقم آزاد میشه . فکر کنم قسط 1.9صدی بیمه بدنه ماشین هم دیکی دو ماه دیگه تموم . میشه .... وای این چه زندگی اخه برج یازده بیمه شخص ثالت ماشین تموم میشه .

هه .... مسخرست این حقوق یه جوکه یه شوخی ...

گلوگاه

کارتم هنوز نیومده داستان جدیدی با نام گلوگاه پیش اومده !

به این فکر میکنم که چطور این قضیه به فرار من از فضای خفه کننده بیرون تبدیل شده . فرار از ایران تباه شده . نقص خودم یا نقص بیرون یا هردو اینکه نمیتونم هیچ چیز این زندگی به سمت کمال ببرم تبدیل شده به کمال بردن کامپیوترم . میخوام کامپیوترم بهترین باشه . بی نقص . مرتب منظم با بهترین فریم ریت در بازی ها.

گلوگاه جایی که اجزای مهم تشکیل دهنده سیستم با هم رشد نمیکنه . هرچه اختلاف قدرت بین سی پی یو و جی پی یو زیادتر باشه گلوگاه تنگ تر میشه . الان سی پی یو من گلوگاه شده و قدرت لازم نداره که هم پای گرافیک من بره جلو . حدود 19 درصد گلوگاه دارم . سیایت های تعیین کننده گلوگاه پیشنهاد دادن که سی پی یو خودمو ارتقا بدم . امابه همین راحتی نیست . ارتقا سی پی یو عملا یعنی ارتقا مادر برد . خرید i9k تنها انتخاب بدون تغییر مادربرد هستش که با توجه چیپست ارزان h510 قیسمت سی تومنی این سی پی یو اصلا ارزششو نداره . باید هر دو کاملب عوض کنم که چیزی حدود 20 تومن نیازمندم .

میتونستم 20 تومن واتم بگیرم . اما به سیستم بانکی بدهکارم . مسخرست نه . به راحتی قسطامو میدادم اما سه ماه هستش که دیگه نمیتونم قسطامو بدم و دو تا از قسطامو با دیرکرد میدم . یکاریش میکنم . همیشه وقتی به چیزی فکر کنم مخصوصا در مورد کامپیوترم بالاخره عملیش کردم .

بارون قطع شده . هوا به سردیه یک روز برفیه . صدای پراکنده قطرات آب از بیرون میاد از بیرون حس برف میاد ولی از برف خبری نیست . ارتفاعات خوب برف باریده اما اینجا فقط اثرش دیده میشه حسش ....

Dexter - New Blood

دکستر جز آخرین نسل از سریال بلندی بود به شکل زنجر وار تمومش کردم . فکر کنم پنج فصل بود و آخرین قسمت فصل پنجم در سال 2013 با مرگ خواهرش و جعل مرگ خودش به پایان رسید . هشت سال بعدش فصل جدیدشو دوباره ساختن با نام دکستر شروع تازه در سال 2021 شروع به پخش شد و فصل جدیدتر با نام دسکتر رستاخیز که الان در حال پخشه .

امروز استارت فصل شروع تازه زدم . حس جالبی برام داشت . حس نوستالوژی عجیب اون دوران که روزی پنج شش قسمت سریال می دیدم . دوران خوبی بود . ارامش داشتم و نگران چیزی نبودم . حس الانو نداشتم حس اینکه باید مسئولیت زندگیو به دوش بکشم . این واقعیت نپذیرفتم و شاید صدیقه اینو فهمیده و شاکیه . اینکه من نمیخوام مسئوالیت این زندگی بپذیرم و هنوز بچه مامانم هستم ! حتا میشه گفت عذاب وجدان دارم باباتش شرم میکنم از به یاد آوردن این مسئولیت ناپذیری .

البته این تصور منه لوزما این اعتراف به معنای واقعیت زندگی من نیست صرفا دیدی هستش که از خودم دارم

ASUS 6700xt Dual

گرافیک امروز صبح فروختم

1401/01/25 از دی جی کالا خریدمش 18 تومن . و امروز فروختمش 27.5 کمی ارزون فروختم ! ولی وقتی نداشتم . دولار بدون توقف داره میره بالا . با دو تا سایت تماس گرفتم که قیمت های بهتری نسبت به سایر سایت ها برای گرافیک Pulse 9070 xt گذاشته بودن جوری که کمی مشکوک بود . همشون بعد تماس من قیمت سایت هاشونو اصلاح کردن . حالا اگه کشورهای دیگه بود میتونستی سریع بخری و قانون هم پشتت بود و کسی نمیتونست سفارشتو باطل کنه به بهانه اینکه سایت آپدیت نیست .

یادمه یه جا خوندم تو آمریکا یه یارویی تو یه سایت آنلاین متوجه میشه یه جواهری قیمتش باید بیست هزار دولار باشه اما نوشته دو هزار دولار . دو تا میخره . فردایش از سایت تماس میگیرن میگن اشتباه شده و ما نمیتونیم سفارشتونو براتون پست کنیم . یارو شکایت میکنه و پیروز میشه ! ام اینجا کسی پشت مردم نیست .

گرافیک به یه جوان 23 ساله لنگرودی فروختم . بسیار پرحرف با انرژی و کاری ! کلی تو واتز آپ با من صحبت میکرد و در مورد خودش اطلاعات میداد . ختا از درگیری های خودش با باباش هم با من گفت .خیلی راحت با من حرف میزد فکر میکرد هم سن سالش خودشم نهایت چند سال بزرگ تر و بعد که فهمید 41 سالمه ناگهان لحن صخبتش عوض شد . گفت هم سن بابای منی که عمو ! دیگه عمو صدام میکرد . حس خوبی نگرفتم از عمو ! اول که فکر میکردم مسخره داره میکنه دوم اینکه یه جوری فکر میکردم که پیر شدم . ولی بچه صافو ساده ای بود گیمر ها همشون صافو ساده هستن مخصوصا وقتی وفهمیدم تو کار موسیقیه و بیت برای رپ درست میکنه بیتشر ازش خوشم اومد اونم وقتی فهمید من تو کار موسیقیم از من خوشش اومد !

پریشب خانواده صدیقه پیش ما بودن بابا باید بخیشو در میاورد . فردایی صبحش که باشه صبح دیروز برگشتیم کیاشهر . با انیکه امروز صبح با داداش لنگودیمون قرار داشتم که بیاد کارت ببره ولی مجبور شدم برم کیاشهر تا با عباس برای جا به جا کردن مبل و فرش میز ناهار خوردی خریداری شده کمک کنم . غروبش با یه سورت پلاس نویه ترو تمیز برگشتم رشت . راننده مرد پیری بود که با خانوش میرفت رشت سر مزار اموات پنجشبه ها . با اینکه به نظر وضعش خوب بود ولی مسافر هم میزد . به نظرم از یه عادت قدیمی بود . مستقیم رفتم پیش سعید . باید 100 تا اسپریت ازش میگرفتم . رفتم کلینیک تنها بود . حرف زدیم از وضع تخمی مملکت و بعد رفتیم خونه . شام خوردیم صد تارو گرفتم و برگشتم خونه و ادامه فیلم Anemone دیدم فیلم پسر دنی دی لویس با بازی خودش . فیلم خوبی بود .

دیشب رفتم سراغ جعبه کارت . فکر کردم زیر تخته . بعد جابه جا کردن تشک کلی زحمت پیدا نکردم. رفتم سراغ انباری . چهار حلقه لاستیک تعویض شده که گذاشته بودم انباری به سختتی در فضای کمی که به واسطه ماشین تیگو پنج ایمان پر شده بود جا دادم و وارد خرابه های انباری شدم . کلی جنس به درد نخور که صدیقه نگهشون داشته بود! همه جور جعبه و کارتن بود غیر جعبه کارت . شکست خورده بزگشتم بالا و گذاشتم برای صبح امروز که در نور روز درستو حسابی به گردم . که وموفقیت آمیز بود . امروز صبح ساعت هشت صبح تونستم پیداش کنم . این پسره خیلی وسواس بود و اگه جعبه بهش نمیدادم دیوانه میشد . امروز سر دو سه تا درپوس پلاستیکی که سر درگاه پی سی آی ام کارت قرار میگیره و من تو جعبه نذاشته بودمش شاکی شده بود !

صبح جمعه تونستم جعبه پیدا کنم و خودمو از دست بهانه ها و قرقرهای خریدار نجات بدم .

دارم فکر میکنم که چقدر داره طولانی میشه و این از حوصله این روزهای مردی که دهه پنجاه زندگیشو داره سپری میکنه خارجه ! اونم در فضای ایران جنگی نابود شده و پوچ و هرج و مرج زده . یاد فروش وی درامز در پست قبلی افتادم که ساده و خلاصه نوشتمش . مرد بوشهری شیرازی الصل بچه باحالی بود . درامر . برای شاگردش خرید. چه استرسی سر فروش اون کشیدم . هیچ حرفی از تخفیف نزد . اونقوت هم شهری های خودم پیشنهاد 45 ، 40 و حتا 25 تومن میدادن ! یادمه این آخری مریض بود . میگفت وی درامت کلی خش و خوش داره و باید بدی اسقاط. کسخلی بود که نگو ... دائم پیگیر میشد. بچه بوشهری راحت خرید . براش تیپاکس کردم . چمدون قدیمی سیاه خودمو هم همراهش دادم . با وجود نستالوژی بودن نیازی نداشتم و از طرفی میخواستم بار سالم برسه .

وی درامز

ودی درامز خودمو همونطور که خریده بودم فروختم .

تقریبا یک سال پیش دیدم که دیگه دستم به ساز نمیره علت همه چیز بود علت چیزی بود که گاه به خوره ذهنم تبدیل میشد اینکه دیگه انرژی لازم نداشتم یا علاقه ام کم شده بود یا اصلا علاقه نداشتم . یا میتونست صرفا وا دادن در مقابل هزینه های زندگی باشه . روان من به تغذیه دائم احتیاج داره به مراقبت و انیگزه در نبود اینها میتونه به راحتی متلاشی بشه که تقریبا شده .

ایران ایران ایران چه از تو مانده ؟ من که به فکر خودمم تقریبا دارم فراموشت میکنم . وقتی فقر دم خونت میاد جهانت کوچیک میشه . جهانت میتونه به شکمت برسه . درسته نرسیده ولی لزوما قرار نیست فقیر مطلق باشی که تا در بپاشی از هم . این واپاشی برای انیکه واپاشی نامیده بشه نیازمند سرعته . وقتی سریع از وضعیتی به وضعیت دیگه برسی درست مثل شیشه بی کیفیتی که سرده و توش آب داغ میریزی ترک میخوره . و ما ... ماهایی که فریب خورده بودیم و چشممونو به روی واقعیت بسته بودیم ترک خوردیمو متلاشی شدیم .

بله وی درامز فروختم 50 تومن . ده سال پیش 6 تومن خریدم و الان فروختم 50 تومن !!! همینقدر عجیب و کوسیشر . لعنتی آنتیکی 1؟ عتیقه ای چی هستی آخه ! با دونستن این فروش میتونید بفهمید که چه بر سر ایران آمده .

فیلم گریت گتسبی دارم می بینم . جایی نیک به تام میگه ما نمیتونیم گذشته رو تکرار کنیم . چیزی که احساس میکنم همیشه به دنبالش بودم . همیشه در گذشته زندگی کردم . البته همیشه درست نیست . به نظرم میاد زمانی در شروع میکنی که در گذشته زندگی کنی که زندگی برات خسته کننده ملال آور و غیر قابل زایش میشه . دیگه پیشرفت نمیکنی ، خاطره ای به جا نیمذاری و در زمان ثابت میشی .

قطعا این عدم رضایت از زندگی فعلی این ایستایی که به دیلیل فشارو فقر به ما تحمیل شده این استرس افسار بریده فکر و ذهن مارا به سمتی میبره که به گذشته راه داره . وقتی حال ما چیزی برای هدیه دادن نداشته باشه هدیه گذشته رو با جان و دل می پذیری حتا اگه هدیه ای غیر قابل لمس باشه .