الان که دارم می نویسم نمیدونم که تا کجا سفرنامه تا کجا نوشتم .

ساعت شش حرکت کردیم . زیرانداز جا گذاشته بودم و مجبور شدیم برای زیرانداز برگردیم خونه که چیزی حدود نیم ساعت وقت مارا گرفت . وارد بزرگراه الغدیر شدیم و نوبت به رانندگی من رسید . کروز کنترل جه حالی میده . فشار دادن به پدال گاز و کنترل سرعت در مرز 120 برای جلوگیری از جریمه کلی انرژی از آدم می گیره و کروز آمده که این از حدر رفت این انرژی جلوگیری کنه ! وسط های بزرگراه با اشاره راننده ای متوجه شدیم که باربند شل شده نگه داشتیم و بارها را دوباره با طناب به باربند بستیم . و خوب بستیم الحق ! به راه ادامه دادیم . ناهار در پنپ بنزینی در یک مجمتح بین راهی سرو کردیم . نوشابه و چیپس خریدیم از سایه سار یک کامیون استفاده کردیم وناهار را خوردیم و دوباره ادامه راه .

لازم به ذکر است که سیگارها یکی پس از دیگری روشن میشد . در واقع لذت سفر به سیگارش است . الان دلم دوباره برای سفر تنگ شد . دلم میخواد دائم به سفر برم . در جاده برانی و بخوری و بکشی !

در نائین به خاروبارفروشی شقایق رسیدیم . سیگار ، نان ، ماست .و نوشابه و سوسیس برای شام تهیه کردیم و وارد جاده انارک شدیم . به انارک که رسیدیم خورشید کامل غروب کرده بود . ساعت حدود شش بود که به چوپانان رسیدیم هوا تاریک و کمی سرد بود . دو کوهه را پیدا کردیم . وارد بیابان شدیم سعید از روی جی پی اس روزبه را که راننده بود هدایت میکرد. راندیم تا به مقصد رسیدیم . . باراها را خالی کردیم و سریع چادرها را برافراشیتم . من چای گذشاتم و سعید روزبه دزدگیر را کار گذاشتند و و گازوییل را دور تا دور اقامت به عرض یک بند انگشت ریختند تا مارا از عقرب ها وسایر حیوانات گزنده دور کنند .

دوکوهه

چهار شنبه که از سر کار رسیدم خونه می دونستم که صدیقه خونه نیست . صبحش عباس اومد نبالش و با هم برگشتند کیاهشر تا صدیقه خودشو به چهلم حاجی ، پدربزرگش ، برسونه و باز یک سفر دیگر و من تنها ! ناهار که خوردم رفتم چرت کوچکی بزنم که نشد . کار زیاد داشتم . کوکو باید درست میکردم ، به دنبال صالح باید می رفتم و نون هم تهیه می کردم و وسایل خودمو نیز هنوز نچیده بودم . خوابم نبرد . بیدار شدم . رفتم سراغ پاور بانک که چند روز قبل فوش شارژ کرده بودم و دیدم دو خونه از شش تا کم کرده ! دوباره گذاشتمش شارژ و دونه به دونه از گوشی لیست کلی که قبلا تهیه کرده بودیم و در گروه واتزآپی قرار داده بودیمو چک می کردم و اونایی که مربوط به من بودو پیدا می کردم و میزاشتم روی میز ناهار خوری .

اول از همه سراغ زپه رفتم و از زیر دوربین که در کمد بالای تخت قرار داشت جدا کردم بعد سراغ گیره دوربین مونوپاد رفتم . سر بازی پدور گیره جدا کرده بودم و از بی حافظه گی نمی دونستم کجا گذاشتم که یادم اومد اصلا وصل نبود که جدا کرده باشمش . در سفر قبلی جدا کرده بودمش و داخل کیف کمک های اولیه بود . زپه ، گیره و پایه دوربین نیز حاضر شد . لیوان . کیسه خواب ها و زیر اندازها ( هر کدوم یکی یه دونه برای صالح ) ، جای پلاستیکی مخوصص لیوان یک بار مصرف ، یقلوی ... یکی یکی وسیله های مورد نیاز تمام سفرها را بر وری میز قرار می دادم .

ساعت حدودا نه بود بود که صالح زنگ زد و گفت یخ سازی هستش لباس پوشیدم از در بیرون رفتم سیگار روشن کردم و راه افتادم . روی پل گلزاران صالح دیدم کنار گاری یه میوه فروش نبش کوچه کنار پل اطراف خودشو به دنبال من نگاه میکرد . رسیدم بهش سلام و احوال پرسی کردیم و رفتیم سمت نانوایی که چند قدم بیشتر با ما فاصله نداشت .نان را گرفته به سمت خانه حرکت کردیم . در راه صالح میگفت که نسبت به دفعه قبل انرژی بیشتری داره و گفتم خدا را شکر ما به انرژی تو نیاز داریم ! و همینطورم شد . صالح در این سفر سنگ تمام گذاشت . در راه دو تا نوشابه شیشه ای زم زم گرفتم به قیمت 36 تومن ! . یه نوشابه خانواده میگرفتم بهتر بود !.

پدرو قایم شد و لوسی به استقبال ما آمد . صالح کمی نازش کرد و مستقر شدیم . کمی حرف زدیم و در همان بین رفتم سراغ درست کردن کوکو رمضانی ! بسته موادشو وقتی اومده بودم از سر کار از فرییزر درآورده بودم که تا شب یخش باز بشه . یه تخمه مرغ زدم نمک دارچین زرد چوبه فلفل قرمز و سیاه و کمی دارچین . غذای ما آماده است ! باهاش شش تا ساندویچ درست کردم پلاستیک زدم گذاشتمش کنار . استانبولی باقی مانده برای صالح گرم کردم و همراه با چند کوکو اضافه به عنوان شام خوردیم و آماده شدیم برای خواب . باید زود می خوابیدیم که بتونیم 4 صبح بیدار شیم . رخت خواب صالح در اتاق خودم گذاشتم که بچه ها اذیتش نکنن . حدودا دوازده بود که صالح فرستادم برای خواب و خودم رفتم ادامه کار که می شد شستن میوه های که روز قبلش همراه با سعید از بازارچه میوه امام حسین خریده بودیم .

مهاجرت

فکر کنم دیروز آخرین محلت ثبت نام لاتاری بود . و من رفتم خونه سعید اینا برای خرید سفر فردا و بی خیالش شدم . اولا که خودم نیمتونم برم واسه خدمت در سپاه و دوم اینکه بعید می دونم صدیقه هم به تونه تا وقتی من یه خاکی تو سرم بریزم تنهایی کاراشو انجام بده . امروز هم رفتم سراغ سایت علمی فرهنگی ZOOM.IT که دوستان گفتن بقایای نارانجی خدا بیامرز هستش . اول فکر میکردم این وب سایت از خلا نبود انهدام نارانجی استفاده کرده ولی بعد این همه مدت تازه هفته پیش بود که یکی از دوستان محل کارم گفت که داستان بدین شکل هستش که این بچه همونه . در این سایت نوشته بود "نه فقط پول؛ عوامل سیاسی، اجتماعی و ناامیدی دلیل مهاجرت نیروی انسانی است"

تازه فهمیدن که همه چی پول نیست . انگار سوراخ کف خیابون با پول دار بودن حل میشه . یا اس ام اس حجاب برای پول دارش نمیاد . یه جوری اس ام اس میدن انگار خلاف من انجام دادم . مگه تو تاکسی دو نفر به هم چاقو بزنن یا یکی تو تاکسی جیب بقلیشو بزنه راننده می گیرن محاکمه میکنن ؟ خب این قضیه حجاب هم مثل همونه ولی خب به راحتی قانون اجرا نمیشه و تو با یک عمل خلاف قانون باید جریمه بشی یا ماشینت توقیف بشه . در این خراب شده پولدارشم مجبوره یک ماشین چینی آشغال انتخاب کنه یا ماشین کره ای ژاپنی ده پونزده سال پیش سوار بشه . اونم مجبوره برای تعمیر این آشغال ها دائم بره مکانیکی و نمایندگی و برای بدست آوردن یک قطعه دو ماه تو نوبت باشه . اونم اسیر بی کفایتی شهرداری ها در مدیرت و توسعه شهری میشه و مجبوره در کوچه های شلوغ زندگی در و خیابون های پرترافیک کلی وقتش گرفته شه و روانش اذیت بشه . پولدار هم باید برای یوتوب وی پی انشو روشن کنه وبرای یه سایت دولتی خاموشش کنه و در هفته ممکنه ساعت ها درگیر این کار باشه . پولدارشم باید تخصص اینو داشته باشه جنس فیک و از اصل تشخیص بده که آیا این فیلیپس که همه جا ریخته و خوش قیمت هم است فیک هستش یا اصل . برای پولدار هم رودخانه و دریاچه ها خشک می شن برای پولدار هم هوای تهران دیگر شهرهای پر جمعیت آلوده هستش . غذای بی کیفیت و غیر بهداشتی ایران برای اونم هستش .

پولدار بودن در یک کشوری که در هر ضمینه بیمار هستش هیچ مزیت خاصی نداره . شاید بتونی روی یه سری از مشکلات بزک بکشی و ظاهرشو عوض کنی ولی کلیت همونه .

شهاب حسینی

مدتی هستش که یوتوب وقتمو زیاد میگیره به خودش . مخصوصا بخش ویدیو های کوتاهش که وقت تلف کنی محض هستند . هم پول و هم وقتم آگاهانه داره به بطالت محض میره . و به طرز مسخره ای جلوشم نمیتونم بگیرم . حتا فصل نامه ترجمان که شامل مجموع مقالات اجتماعی فلسفی و هنری هستش را بردم اونجا که وقتمو با خوندن اون بگذرونم ولی باز نشد . حوصلشو نداشتم . یه جوری بدنم انگار دیگه بهمن اجازه نمیده راحت باشم و تمرکز کنم . الان داشتم به این فکر می کردم که اگه کسی وارد اتاقم بشه و منو در حال خوندن کتاب ببینه کلی فکر میکنه و حتا ممکنه بره و گذارشمو بده ! تا اینکه منو ببینه با گوشیم دارم ور میرم .

مسخرست که خوندن کتاب در اوقات فراقت چیز بدی هستش و با گوشی وقت تلف کنم چیز معمول و جا افتاده ای هستش .

تو یکی از همین کلیپ های کوتاه یوتوب شهاب حسینی گفت به خربزه نگاه کنید که شکلش مبگه من برای هفت هشت نفر هستم منو قاچ بزنید و پخش کنید یا نارنگی ، اونم داره میگه من میتونم بین چندین نفر تقسیم شم ! بعد نتیجه گیری میکنه که اگه ما چیزی و که داریم با دیگران که نیاز دارن سهیم شیم دیگه گشنه و تشنه و نیازمندی نمی مونه . بعد اضافه میکنه که تو مهمونی دیدید که سینی چای جلوت میارن تا چای برداری . تا موقعی که چای بر میداری و به کناریت میدی سینی چای جلو تو هستش ولی اگه فقط یه چای برای خودت برداری سینی چای از جلوت کشیده میشه میره برای نفر بعدی ! از این بخش هم این نتیجه رو میگیره تا موقعی که بخشنده هستی نعمتت هم زیاد میشه !

نقد خودم به این جملات فردا سر کار اینجا اضافه می کنم ... الان حوصله ندارم . آخر وقت هستش و نمی خوام برای شهاب بیدار بمونم .

شهاب جون دنیا اینجوری نمی چرخه که . فکر میکنه چون میشه همچی کاری کرد لزوما باید این کار کرد ! دوما اینکه به طرز احمقانه ای نمیگه از ثروت خودت به دیگران کمک کن میگه تقیم کن بین کسایی که احتیاج دارن تا همه برابر شن ! کمونیست واقعی ! اگه نارنگی داری یه دونه از تیکه هاشو بردار بقیشو ببده به دیگران . انگار اگه فردا همه ثروت هاشونو بین فقرا تقسیم کنن و همه به یکسان پول داشته باشن دیگه از فرداش کسی فقیر نمیشه . داداش شاید پول بعضی از فقیر ها در جیب عده ای از ثروت مندها باشه ولی دلیلی برای این راه حل احمقانه تو نمیشه . چون فقیر به هزار علت مختلف میتونه فقیر باشه . و تو احمق با یه سری جملات خوشگل میخوای عوام فریبی کنی .

یه مثال دیگه هم زد . گفت تنو مهمونی سینی چای میگیرن جلوت . مادامی که تو چای هارو برداری و بدی به اطرافیانت سینی چای جلوت می مونه ولی اگه چای خودتو برداری سینی از جلوت میره . نتیجه میگره که اگه بخشش کنی ثروت و موفقیت هم برات میاد . گاو

آناتما

از آخرین آلبومشون چیزی حدود پنج سال میگذره . یادمه خبرشو جایی خوندم و به کیوان خبر دادم که آناتما دیس بند شد ! کیوان گفت نه فقط تا مدتی نامعلوم از هم جدا شده و دیگه کار نمی کنن . و الان پنج شده و خبری ازشون نیست .

دوران خوبی داشتم باهاشون . موسیقیشون جزی از خاطرات من و بخشی از زندگی منو معنا میده . و هنوز هم همینطوره . هنوزم وقتی آهنگ Gone & 2000 که الان داره پخش میشه گوش میدم . حس عجیبی به من دست می ده حس که وصفش فقط به عهده همین موسیقی هستش . آناتما جایگاه ویژه ای در زندگی من داشته با موسیقیش نوشته های زیادی نوشتم . تمام شب های سکو تو تنهایی منو پر میکرد . و هنوز میتونه منو از دنیا سخت اطرافم بکنه و پرتم کنه به همون دوران .

میتونم حسش کنم . میتونم حس آن دورانم را الان داشته باشم . با تفاوت جسم آدم چهل ساله !

ALAN WAKE II

بازی الن ویک دو رلیز شد . و به طرز عجیبی سیستم بسیار قدرتمندی میخواد . بسیار قدرتمند . قدرتمند تر از اونی که تصور کنید . خیلی خیلی قدرتمند .

کمترین سیستم مورد نیاز بازی الن ویک ۲ (حالت گرافیکی Low و رزولوشن ۱۰۸۰p با نرخ فریم ۳۰) یه کارت گرافیک 2060 یا 6600 میخواید !

بله 2060 و تازه داشتن SSD از الزامات هستش . با این سیستم خیلیا نمیتونن این بازی تجربه کنن . البته من میتونم بازی کنم من بازی در تنظیمات آلترا تا حدود 60 فریم در رزولوشن 1080 میتونم تجربخ کنم البته بدون قاتل فریم ریت . قاتل فریم ریت SSD هستش . البته فکر کنم با روشن بود FSR2 امیدوارم به زودی از FSR3 هم پشتیبانی کنه تا حدالق ما ری تریسینگ در در حال پایینش روشن کنیم . چون واقعا وقتی روشنش میکنی همه چی برق میزنه ! بازی قفل دنوو نداشت مثل سه تا کال آو دیوتی جدید واسه همین درجا کرکش کردن و الان با حجم 67 گیگ نسخه DODI قابل دانلود هستش . من گذاشتم که زیرنویسش توسط سایت فارسی ساز بیاد بعد دانلود کنم . تا اون موقع یه سری اپدیت ها هم میاد باگاش گرفته میشه . البته تا الان مثل اینکه باگ خاصی نداشته و منتقدا حسابی ازش راضی بودن و امتیاز 92 از متااسکور گرفته .

دو سه سال دیگه این کارت 6700XT میفروشم و یه کارت جدید میخرم . البته واقعا نمیدونم با این حکومت چه در انتظار من هستش . ممکنه بمیرم . ممکنه آخرین دیگه هیچی وارد نشه و کارت گرافیک بشه مثل ماشین . نمیدونم ولی امیدوارم بتونم برای دو سه سال دیگه عوضش کنم و یه چیز خوب بخرم . سی پی سو فکر کنم برای حداقل شش هفت سال دیگه جواب گو من هستش .

    Juliet, Naked - 2018

    فیلم خاصی نبود ولی حس خوبی داشت بعلاوه اینکه بازیگر محبوب و دوست داشتنی من ایتن هاک توش بازی میکرد . که مثل لیام نیسون !!! هر فیلمی بازی کنه دوست دارم ببینم حتا اگه ضعیف باشه . خوبه ادم روی یه سری چیزا بدون منطق تعصب داشته باشه . اما با نوشتن همین جمله به شکل ضمنی خیلی از چیزایی که باهاش به دشدت مخالفم و همین توجیه داره به ذهنم اومد . مثل عقاید مذهی و دین و جنگ الان اسرائیل با حماس که امیدوارم این دمل چرکی برای همیشه از روی صحنه محو بشه . ولی خب حداقل برای من به کسی آسیب نمی رسونه .

    آخر فیلم یه ترک داشت به نام brass in pocket از گروه The Pretenders . قبلا یکی دو تا کار ازشون گوش داده بودم و خوب بود . اینکارشونم خیلی خوب بود . از سال 1979 فعال هستن . جدیدا هم یه آلبوم دادن بیرون که یه ترک خیلی خوب داره با نام Losing My Sense Of Taste که امیدوارم پیداش کنید و گوش بدید . هنوز خودم کامل گوش ندادم شروع خیلی خوبی داشت . برای من پنج ثانیه از یه آهنگ چهار پنج دقیقه ای کافیه که بفمم با سلیقه ام جور هستش یا نه . مثلا شروع آهنگ Panic از آناتما که همین که شروع میشه در همون ثانیه اول میفهمی با چه شاهکاری روبرو هستی .

    خب آلبوم مورد نظر از گروه پرتندرز از تورنت دانلود شد و دارم همون آهنگ مورد نظر گوش میدم . خوبه ولی به طرز احمقانه ای امروز روز ضد حال خودم به خودم هستش انچنان هم اسپشیال نبود !

    18 ام آبان

    در حالی که از زاد روزم که سوم آبام بود دور میشیم به هجدهم آبان که روز سفر سالیانه ما هستش نزدیک میشیم . . دیروز پیش سعید بودم . برنامه ناهار با هم دوباره بازنویسی کردیم . بدین ترتیب

    1. صبحانه و ناهار اول در مسیر

    2. شام اول لوبیا هات داگ

    3. ناهار دوم کباب تابه ای به روزبه

    4. شام دوم ماکرونی

    5. ناهار سوم لوبیا تن در راه

    6. شام سوم در خانه هستیم !

    مقرر شد که سعید گازوئیل تهیه کنه . در سفر قبلی که در بهار بود دو تا عقرب و در سفر قبلی تر یک رتیل مشاهده شد که ! مقرر شد که سعید چند روز قبل از سفر چوب هایی که توسط من با بابا هماهنگ شده است را تحویل بگیره . مقرر شد من به شکل روزانه وضعیف آب و هوای منطقه انارک را مورد انلایز قرا بدم که احتمال بارندگی نداشته باشیم . شرط هوای صاف هم از سفر قبلی حذف شد و صرفاً هوای بارانی ملاک رفتن یا نرفتن ما هستش .

    Resident Evil Village

    وقتی رزدینت اویل 3 ریمیک نصب کردم دیدم تمام اسلحه ها برام قابل استفاده هستش اونم با گلوله بی نهایت . با کمی جستجو راهشو پیدا کردم باید یه فایلی از تو پوشه بازی با نوت پد باز میکردم و سپس یه قسمت حذف میکرم .

    الان نوبت رزیدنت اویل ویلیج رسیده و شوربختانه همون مشکل بعد از کلی گشتن چیزی پیدا نکردم حتا فکر کردم مشکل از سایت های ایرانی هستش و نسخه فیت گرل از خود سایت فیت گرل دانلود کردم و کماکان همون مشکل بی نهات بودن گلوله که باعث می شد بازی هیجان لازمو نداشته باشه . رزدینت اویل همین تلاش برای بقا ذخیره گلوله و تلاش برای حفظ تک تک گلوله هاش هستش که زیبا ، چالشی و هیجان انگیر هستش .

    بعد به فکرم رسید که چرا مشکل این شبیه اون مشکل رزیدنت اویل قبلی نباشه ! و در پوشه بازی کمی جست و جو کردم و فایل Steam_emu برام آشنا اومد با نوت پد بازش کردم به نظر میرسید راهو داشتم درست میرفتم و آخرای صفحه اینارو دیدم


    Resident Evil Village - Trauma Pack
    Resident Evil Village - Extra Content Shop All Access Voucher
    Resident Evil Village - Mr. Raccoon Weapon Charm
    Resident Evil Village - Survival Resources Pack
    Resident Evil Village - Winters' Expansion
    Resident Evil Village - Street Wolf Outfit

    ردیف دوم به نظر میرسید به مشل من اشاره داشته باشه ! پاکش کردم ذخیره کردم و برای اطمینان یه بک آپ از فایل استیم گرفتم . بازی اجرا کردم و YES مشکل حل شد . جوینده یابنده است !

    12 سال بردگی !!!

    12 ساله که هر ازگاهی میام و اینجا می نویسم . لاگ ، مثل لاگ تو بازی ها و اگه دقیقا با همین اسم بخواید بازی پیدا کنید اون بازی میتونه Dead Space باشه . دقچره یادداشت الکترونیکی که کنار جنازه ها بود با اسم لاگ ، یادداشت های روزانه ! قبل این دوازده سال یه وبلاگ دیگه داشتم Blackgod که مربوط می شد به دوران دین ستیزی آشکار من ، بستنش . یادم نیست چند سال اونجا نوشتم ولی باید پنج شش سالی می شد .

    و الان دوباره شروع کردم به نوشتن و حس خوبی داره معمولاً همراهش یه آلبوم موسیقی جدید هم پلی میکنم و اینجوری با یک تیر دو نشان میزنم .

    مدتی که ننوشتم تقریبا ایران زیر رو شد . از 98 که کرونا شروع شد بعد گرونی ها موجی بعد موج دیگه و بعدش سه ماه جنبش آزادی خواهی ملت . بعد اینها که بعدها مطمئنم کتاب ها از روش چاپ میشه و من مطلقا چیزی ننوشتم ایران دیگه ایران سابق نیست . می تونستم کلی مطلب بنویسم . ولی ممکن بود به سرنوشت وبلاگ قبلیم دوچار بشه . در ضمن اینکه کلاض حس نوشتن نبود و هنوزم نیست . در واقع این تلاشیست که بگیم کسکشا هنوز زنده ایم !

    تولد

    امروز تولد منه .

    ای کاش یکی یه کارت گرافیک جدید به من هدیه می داد ! 4060ti هم مورد قبوله . جهت ثبت در تاریخ قیمت 4060 تایتان چیزی حدود 25 تا 30 میلیون تومان در مدل های مختلف هستش ولی خب آرزویی هستش که هیچ کس جز خودم نیمتونه بهش جامه عمل بپوشونه . و خودم هم حداقل تا دو سه سال همچین کاری نمی تونم بکنم . چهل سالم تموم شده هنوز دنبال بازی هستم !

    تمام شدن چهل سالگی چه حسی داره ؟ حس خاصی نداره میتونم سنگینی چهل سالگی روی تن و ذهنم حسش کنم .ولی باید اعتراف کنم که تجربه و پختگی یک چهل ساله ندارم . البته تجربه و پختگی در ایران معنی عجیبی میده که از نظر خودم همون بهتر که ندارم . زرنگی این ملتو هیچ موقع نخواستم و در کمترین حالتش شاید ازش استفاده کردم .

    چهل سالگی بی باری به نظر میرسه برام . همیشه نسبت دستاوردهای خودم بدبین بودم و تا حدودی همیشه درست بوده . از این دید همیشه خودم یه آدم معمولی نه نرمال ، معمولی می دونم که به نظرم درسته . ولی خب بعضی دیگران منو به این نتیجه می رسونن که همین دست واردهای کم میتونه برای خیلی ها جالب و خاص به نظر برسه .

    چیزی که در سال 1402 منو کمی ترسونده آلزایمر هستش ! فکر میکنم اگه بر اثر سکته نمیرم بر اثر آلزایمر خواهم مرد . چند سال نکبتی را با فراموشی طی میکنم و بعدش می میرم . مرگ هم برای خود داستانی هستش . این جاه طلبی میل به زنده ماندن و خودخواهی خویش پسندانه ما انسان ها مکانیزم دفاعی هستش برای تحمل سال های باقی مانده .

    تا موقعی که زنده ایم انگار تا ابد زنده ایم با اینکه می داینم تمام خواهیم شد ولی نمیتوانیم درکش کنیم نمیتوانم بپذیریمش برای من فقط یک درجه از وجود خدا قابل قبول تره ولی به همون اندازه عجیب و بدون توضیح هستش . نه قبل از این زندگی را تجربه کرده ایم و نه بعدش را . فقط زندگی هستش که حسش کرده ایم و می دانیم چه طعمی دارد. مرگ کاملا یونیک و غیر قابل دسترس هستش واسه همینه که این زندگی خودشو برای ما جاویدان نشون میده . انگار که همیشه زندگی بوده و خواهد بود .

    Verdict

    فکر کنم کتابی از کامو داشتم میخوندم که در نظرشو در مورد یک داستان خوب میگفت . یه همچین چیزی که یه داستان خوب از یه جای بد شروع میشه میتونه یه شرایط بد یه حتا یه محیط بد باشه . مثلا داستان تهوع فکر کنم از هچین جاهایی شروع شد یا داستان جنایت و مکافات و حتا محاکمه ...

    فیلم Verdict از سیدنی لومت دارم می بینیم شروع فیلم بد نیست شاید از این نظر ارتباطی به نوشته بالا نداشته باشه اما شروع تاریک و جدی سردی داره . اول فیلم حسش میکنی که با یه چیز خوب باید طرف باشی . امیدوارم درست باشه ... بریم ببینیم ...

    آپدیت 1362/08/04

    خب فیلم خوبی بود . داستان وکیلی نا موفقی هستش که بعد طلاق از همسرش به مشروب روی میاره و پروندهایی قبول میکنه که بتونه پشت دست قبل رسیدن به دادگاه بتونه توافق دو طرفو جلب کنه و از این طریق پول راحتی بدون مشکلات دادگاه به چنگ بیاره . تا اینکه موکل جدیدی براش پیدا میشه خواهر موکل جدیدش به علت قصور پزشک ها به کما رفته و الان خواهرش میخواد حقیقت فاش بشه و حقوقشو به دست بیاره .

    فیلم فکر کنم محصوا 1984 باشه و دیگه از اینجور فیلم ها ساخته نمیشه . فیلم برای این دوران ساده و منطق نچندان قوی داره با این حال فیلم کشش لازمو داشت فیلم امیتاز 7.7 داشت از imdb من بهش 7 میدم .

    سیستم مورد نیاز برای Alan Wake دو جدید ترین بازی رمدی معرفی شده و برای میمنیم سیستم مورد نیاز یک کارت گرافیک 2060 نیاز دارید !!!

    گفته از تکنولوژی مش شیدر تو این بازی استفاده کرده که فقط سری 2000 به بالای انودیا و سری 6000 به بالای ای ام دی ازش پشتیبانی میکنه .

    بدین ترتیب خیلی از گیمرها که دوست دارن بازی تجربه کنن مخصوصا در کشورهای ضعیف شده ای مثل ایران از دور گردونه حذف می شن .

    نمدونم چه اتفاقی برای ما داره میفته . یعنی میدونم ولی حضم و توضیحش برای خودم سخت شده . اینکه درگیری ها و سطح آرزوها به شدت تقلیل پیدا کرده نه تنها تقلیل پیدا کرده بلکه در جای خودش هیچ موقع ارضا نشده . همیشه کمبود ها با ما ایرانی ها بود . اینکه در هر زمامی سطحی ترین و ابتدایی ترین حقوق و آزادی ها برای ما آرزو بوده و اینکه درست برآروده نشده هزینه هاش برای ما ایرانی ها چند برابر بوده . داستان ویدیو داستان قدیمی هستش . نسل های جدید حتا نمیدونن دستگاه ویدیو چیه . ویدیو اومد مردم با سختی های زیاد با قیمت های زیاد تهیه میکردن اونایی که نمیتونستن حسرتشو میخوردن یا با بدبختی تابستون ها برای یکی دو روز از دوست و آشنایی تهیه میکردن تا یه کمی از زیر فشار بچه هاشون در بیان . چه کسایی و که نگرفتن ، زندان جریمه نقدی . ترس و وحشت همیشه همراه این تفریح بود . وقت و انرژی که باید صرف چیزهای مهم تری میشد هدایت شد سمت یه چیزهای پیش پا افتاده . ارزش زمان و پول تقلیل پیدا کرد . و الان هم همینطور هستش . الان هم مثل گذشته برای تفرحیات وقت و انرژی میگذاریم که نه تنها دیگر زمانش نیست بلکه هزینه اش هم چند برابر شده . سال ها کار میکنیم که ماشین شاسی بلندی بخریم که دیگه نمیتوانیم ازش استفاده کنیم . چون زمانش گذشته . چون اینقدر برایش انرژش گذاشته ایم که دیگر انرژی نداریم . چون اینقدر بهش فکر کردیه ایم و اینقدر در تخیلاتمان باهاش سیر و سیاحت کرده ایم که ارضا ذهنی شده ایم مثل زمانی که آشپزی میکنی و اینقدر بوی غذا و روغن به مشامت میخورد که دیگر موقع غذا خوردن اشتها نداری .

    اینکه کسی از پنج سال ده سال پشت آرزوهای مسخره ای باشه که در سمت دیگر این کره به راحتی در دسترس هستش حجم عظمیی از سر خوردی با خودش همراه داره . اینجا شاغلین ما برنامه ریزی های چند ساله برای تفریحاتی را دارند که در سوی دیگر این کره خاکی بچه های شاغل هایشان به راحتی هزینه میکنند .

    شاید هنوز وضع جدید را قبول نکرده ایم . قبول نکرده ایم که دیگر هیچ موقع یه سری چیز ها را نمیتوانیم به دست بیاوریم . اگه چندین سال پیش کسی میتوانست با پس انداز ظرف دو سه سال با یک وام صاحب خانه شود الان دیگر نمی تواند . پس دیگر نباید به آن فکر کند الان چیزهای به برنامه ریزی های چندین ساله ما تبدیل شده که در گذشته سر ماه خریداری میشد ! چرا می پیچانم فقیر شده ایم . بد هم فقیر شده ایم و هنوز نپذیرفتیم که فقیر شده ایم . نمی خواهیم بپذیریم که طبقه اجتماعی مان نزول کرده هنوز عادت نکرده ایم . شیب سقوط آنقدر زیاد بوده که پذیرای این درجه از فقر و دستو پا بسته بودن نیستیم .

    قدیما از دو سه ماه یک خرید از دی جی کالا داشتم الان مدت هاست هیچ خریدی ندارم . الان چیز زیادی در دی جی کالا که بتوانم با پولم بخرم نیست . چون اصلا پولی زیاد نمی ماند ! زمان تعوض گوشیم فرا رسیده . بیش از چهار سال از عمر گوشیم میگذره و لی قادر به خریدن گوشی نیستم . واقعا نمی توانم .

    و من نمیتوانم تحمل کنم .

    نمی توانم در چند جبهه بجنگم .

    نیاز دارم به جاده ...

    نیاز دارم سفر کنم ...

    فقط چیزی برای نوشتن

    چندین سال پیش نوشته بودم که نوشتن خیلی سخت شده . الان میگم تقریبا غیر ممکن شده . قدیما نه مسئولیتی بود نه تعهدی . ذهنم منسجم تر بود و راحت هم به پرواز در میومد . اما الان پر شده از هیاهو . از بمباران خبر اونم نوع بدش .

    شاید لازم باشه گوشی بندازم دور . دوباره شروع کنم کتاب بخونم و به اطرافم خوب نگاه کنم .

    نوشترو راها کردم و الان سر کارم .

    کار زیادی ندارم . نه تنها حال و حوصله کار کردن ندارم بلکه کار خاص برای انجام دادن نیست . یاد داستان های بازده کاری ما ایرانیان میفتم که یه مدت ترند شده بود می کوبیدن تو سر کارمندا . پیش هر کس می نشتی میگفت بفرستنشون بخش خصوصی مثل سگ کار میکنن با همون حقوق . البته هنوز هم این داستان ها هستش و چه کسخلایی هستند آنهایی که فکر میکنن پولی که میگیرن به عل اینکه کار خاصی براش نکردن حلال نیستش مدرن تر اینکه مستحق اون پول نیستن و عذاب وجدان می گیرن و چه بد ! همیشه گفتم پولی که به عنوان حقوق به این ملت میدن فقط برای اینکه بیای سر کار بدون کار در واقع پولی هستش که بابت صلب آزادی که از تو کردن تازه از این به بعد بابت هر ساعت کار باید بشینیم با هم حرف بزنم !

    جنبه بد بی کاری در کار اینه که ساعت ها برات کند میگذره که البته چیز جدیدی نیستش و همه اینو میدونن که برای انکه زمان برات بگذره باید خودتو به چیزی مشغول کنی .