سوراخی در حال ایجاد است
در حال نزدیک شدن به گرفتن امضا رئیس بیمارستان هستم . بعد مخالف دکتر و تقلاهای کوچک و بزرگ و دست به دامان این و آن و همینطور امتناع از تحویل گرفتن انبار . شیری که همکنون مدیر بیمارستان شده پیشنهاد داد که بروم و انبار و مدتی کار کنم و تضمین داد که امضا رئیس بیمارستان ر ابرایم می گیرد . بچه بدی نیست در عین حال که اون هم جز جمع کثیری از کارکنان بخش اداری بیمارستان است که توسط یاری نماینده ماسال و رضوانشهر وارد بیمارتسان شد . کسانی که هیچ موقع لیاقت کارمند بودن را نداشته و نخواهند داشت .
الان چیزی حدود دو هفته از آن موضوع می گذرد تا اینکه دیروز دیدمش گفت نامه انتقالیت کجاست بده من دو سه روز دیگه بیا بگیر بر سر کارت ! این خبر چنان شادی بخش بود که قابل وصف نیست .جالب است که گره ای که توسط یک ماسالی در ماسال ایجاد شده بود باز توسط یک ماسالی باز شد . تا 99 درصد قضیه حل شده ولی تا موقعی که امضا آن مردتیکه را پای نامه ام نبینم باور نمی کنم .
اما امروز ماموریت بودم . ماموریت برای انبار لاکان . دیداری مجدد پس از اینکه کارم با غذا و دارو تمام شد. روی ایوان ساختمان نگهبانی و انبار ، یکی از نگهبان ها بود به همراه سعید . مرد ساده و بی هیچی ندار !!! در حالی که از ماشین پیاده می شدم خود را به من رساند و میگفت آقا زیر پایت را نگاه کن ما را همی می بینی. کمی حرف زدیم و شروع کرد به اطلاعات گرفتن . حال حوصله پیچاندن و درد سرش را نداشتم فقط کمی گمراهی و گیجی به آن اطلاعات اضافه کردم و به خوردش دادم . . بالا رفتم و نوزاد پشت میزش بود .کمی حرف زدیم بعدش حواله را چاپ کرد رفتیم برای انبار . در انبار حرفای مفصل تری زدیم . مفصل تر مثل این موضوع که جواد قرا بود انبار لاکان به عهده بگیرد و نوزاد به بعثت برود . اما جوا دقبول نکرد و خودش به بعثت رفت و نوزاد ماند در حالی دستش در حنا فرو رفته بود . حرف های مفصل تر مثا این موضوع که به نظر نوزاد در پایان کار من صبوری نقشی نداشته و کار کار گنده بک اعظم بکیان بوده . بکیان حراست غذا و دارو ، مرد شماره دو و منبع شرارت . ما بین حرف زدن ها که کم هم نبودند پیمان تماس گرفت و گفت که مدیر مالی تماس میگیره و حواست باشه که چی میگی بهش . تماس که قطع شد بلافاصله مدیر مالی زنگ زد و گفت که فردا ساعت ده بیا پیش من .
اقلام دیالیز و حافظتی را بار نیسان زدیم و راننده به ماسال برگشت و من به خانه . ماشین را که پارک کردم رفتم که نوشیدنی بخرم در راه واعظی رئیس انبارها تماس گرفت . پرسید دانشکده داروسازی چه شد ؟
حال نوشتن دیگر نیست . بماند برای بعد .