موسیقی و گذشته
ما پیوسته موسیقی را در خانه ، در مجالسی با عنواین مختلف ، اتومبیل ، تلوزیون در پس زمینه تصاویر در جمع دوستان و در کل در شرایط های مختلف می شنویم . سوای آنکه اگر موسیقی دارای شعر شود خود داستانی را به دنبال خواهد آورد ، محیط ها و شرایط مختلف ای که در جریان به گوش رسیدن موسیقی بر انسان حاکم میشود تاریخی را بر موسیقی حاکم میکند . بعد ها گوش فرا دادن به همان موسیقی همچون کلیدی بازگشای قفل بر روی خاطرات می شود . اگر تاثیر موسیقی تابع عوامل مختلفی باشد قسمتی از آن مربوط به همین پیوند موسیقی با گذشته مان است . موسیقی چنان با گذشته مان پیوند خورده که به طور مثال محال است با شنیدن موسیقی کارتن های دوران کودکی احساستمان برانگیخته نشود .
شاید بتوان اسم این نوع لذت را لذت ثانویه گذاشت . این نو لذت لزوماً برخواسته از محتویات اثر نیست بلکه همانطور که گفته شد به دلیل تاریخیست که موسیقی آن را با خود حمل میکند و یاد آور آن تاریخیست که بر شخص رفته . در نتیجه گیری دیگری می توان گفت تاثیر تجربه دوم نثبت به تجربه اول در انسان بیشتر است . چون خود موسیقی در این تاثیر از اهمیت کمتری برخوردار است و هدف خاطرات است و این گاه این خاطرات در موقع وقوع چیز منحصر به فردی نیستند بلکه یاد آوری آنا توسط موسیقی آنه ارا منحصر به فرد میکند و موسیقی کارت ها نمونه بارز آن است .
این تاثیر از یاد اوری خاطرات بر اثر گوش دادن به موسیقی می تواند آگاهانه و یا ناآگاهانه باشد در شکل آگاهانه آن شخص میتواند با یادآوری دقیق خاطرات خود علت لذتش از موسیقی را دریابد و در شکل ناآگاهانه شخط فقط با موسیقی ارتباط برقرار میکند و از آن تاثیر می پذیرد بدون آنکه دقیقاً علت برانگیخته شدن احساسش را بیابد و این تاثیر در درجه اول نه بخاطر خود ساختار موسیقی بلکه برای شرایطیست که در زمان گوش دادن به آن بوجود آمده .
کوچک اما مهم
نه ، نمی توانم حتا فکرش را کنم که سفرنامه جدیدمان را بخواهم بنویسم . راه آنچنان طولانی و وسواس من در شرح بعضی از جزئیات چنان فراوان و عجیب است که دست به کیبرد بردن برای نوشتنش را هم چندن کندن کوهی برایم مشکل میکند .
شهر مصیبت طبس خود داستانیست مفصل یا زیبایی کلوت های های شهداد کرمان . در هر حال فعلاً میل و رقبتی برای نوشتن این سفرنامه در من وجود ندارد شاید در آینده توانستم استارت کار را بزنم .
و در مورد ساختار بدن انسان باید بگویم که فکر نمیکنم اگر زمان را به عقب برانیم و به صفر پیدایش برسیم و دوباره بخواهیم ببینیم برای جهان چه اتفاقی می افتد و موجودات روی زمین به چه شکلی میشوند ، فرق چندانی با الان خود بکنند . به طور مثال فکر نمیکنم در وجود شکم تردیدی حاصل شود و یا مثلاً محل قرار گرفتن چشم و با توجه به جهت حرکت موجود فرق چندانی بکند . دوباره میخواهم به این نتیجه برسم جهان قوانینی دارد و وضع فعلی نتیجه آن است حال اگر به نظرم صد بار این راه تا به الان بپیماییم باز انسان همینی است که دیده میشود . با دو دست و دو پا Deja Voodoo - Kenny Wayne Shepherd و یک جفت چشم در جلو ، فکر نکنم قوانین به او اجازه دهد که به طور مثال چون چهار دست بهتر است چهار دست داشته باشد . ساختار چشم نیز همینطور اگر خوب به آن نگاه کنید میبینید چیزی به غیر از این نمیتواند باشد . همه موجودات حتا دوربین های عکاسی نیز از قوانینی مشابه پیروی میکنند چرا ؟ چون همه باید خود را با قوانین که نور حاکم میکند منطبق کنند . طبیعیست .جهان همانیست که باید باشد .
دیشب قسمت هفدهم فرینج را نگاه میکردم و در قستمی لینکن با هم زاد خود در دنیای موازی در حال بررسی گذشته بودند که کجا تصمیمات مختلفی را گرفته اند و راهشان جدا شده . آیا زندگی مان را تصمیماتمان می سازد ؟ فکر نکنم .
اما با و جود فیلترینگ چند روز پیش متوجه شدم که یکی از دوستان خواهر بنده چون نتوانسته در جایی قبول شود در مدرسه فاطمیه شهر اسم نوشته تا حداقل مدرک علوم الاهیات خود را بگیرد و بعد یاد داستان یکی از همکلاسی های دوران دبیرستان افتادم که او نیز در گرفتن دیپلیم خود مشکل داشت و حال طلبگی را تمام کرده و قصد ملبس شدن را نیز ندارد !
به این فکر میکنم این دو نفر (یعنی رفیق خودم و رفیق خواهرم) به راحتی میتوانند راه خود را به جاهای بالاتر باز کنند و به راحتی برای امثال من و خواهرم تصمکیم بگیرند که چه بد است و چه خوب و چه چیز بپوشیم و چه چیز نپوشیم و ... !
چیزی که میخواهم بنویسم چیز جدیدی نیست . . جرقه این موضع از بطن فیلم ها در ذهنم ایجاد شد
در بسیاری از فیلم های هالی وودی بلاهای زیادی بر سر سیاه پوست ها می آید ، اگر قرار است یکی از عده ای در اتفاقی بمیرند یقیناً آن شخص مرده سیاه پوست خواهد بود . اگر قرار باشد کسی در جاییی حرکت اشتباهی بکند و کس دیگری کشته شود آن اشتباه کننده قطعاً سیاه پوست خواهد بود و آن کسی که کشته میشود زن سفید پوستی زیبا . پلیس های فرمانده اکثراً سیاه پوست هستند که تصمیمات اشتباه میگیرند ، یا خود تبهکارند . و یا پلیس های سیاه پوست در این فیلم ها دستوری میدهند که علارغم قانونی بودنش برای عده ای بیگناه ایجاد خطر میکند و پلیس سفی پوست دیگری که زیر دست اوست از دستورات سرپیچی کرده و جان آنها را نجات می دهد و سپس پلیس سیاه پوست در سکانسی روبروی پلیس زخمی شده و از میان خرابه های آتش بیرون آمده قرار میگیرد و میگوید من به تو یک معذرت خواهی بده کارم !
البته این زیاد مهم نیست شاید این مسئله آنچنان هم سیاسی و از این جور حرف ها نباشد . خود ما نیز در فیلم هایمان ؛ آه که این بلوز راک واقعاً چیزیست که میخواستم به داخلش بروم While We Cry [Live] - Kenny Wayne Shepherd یقیناً چیز دیگری را دنبال نمی کردم ، به این فکر افتاده ام که یک گیتار الکتریک درست و حسابی برای دل خودمان که از یک دهه گذشته دل در پیشش گرو است بخریم ، بله خودمان نیز در فیلم هایمان چنین می کنیم . آدم خلاف کار در فیلم های دهه هفتادمان سیبیل پر پشت داشت با پشت مو فراوان و یک کابشن چرم . الان نماینده قشر جوان نادان مو سیخ سیخو می باشد ! فکر کنم منتقدان ما مبالغه زیادی در این مورد کرده باشند در واقع قسمتی از فرهنگی که در سینما می آید بازتاب رفتار ها و عملکرد شهروندان با هم است اگه سیاه پوستان در فیلم های هالی وودی چنین هستند لابد هستند !
سفر در جاده ها 4 (خور تا رشت !)
به جا مانده از سال نود
نیمه های شب به حالت نیمه خواب بیدار شدم . چرخیدن ها و حالت عوض کردن ها بی فایده بود ، باید میرفتم . زیب کیسه خواب را باز کردم و از داخلش با سختی خارج شدم . هوای داخل چادر از رطوبتی سنگین اشباع شده بود و وقتی به جداره چادر دست کشیدم کاملاً خیس بود اول فکر کردم قطرات باران است که به داخل نفوذ کرده . اما بعد از آنکه از روی جسد مومیایی شده مغداد رد شدم و خودم را از چادر خارج کردم متوجه شدم که از آسمان ابری دیشب خبری نیست و ابرها جای خود را به مجموعه ایی از نقاط نورانی لرزانی داده اند که رنگ آبی خود را از میلیاردها کیلومتر فاصله در آسمان بنفش آن شب به چشمانم رسانده بودند . بر خلاف ساعاتی قبل که نمیتوانستی دو قدمیت را ببینی حال به راحتی میتوانستی اطراف را ببینی و بوته ها ، پستی و بلندی ها را از روی سایه هایشان تشخیص دهی . سریع کارم را تمام کردم و خواب آلود به درون چادر برگشتم . حسرت میخورم که چرا بیشتر از آن آسمان استفاده نکردم .
همانطور که از شبش پیدا بود صبح زیبایی باید پیش رویمان می بود و همینطور هم بود . آسمانی آبی با ابر هایی پراکنده و ساتور خورد چسبیده به ته آسمان . صبحانه مختصری خوردیم و شروع کردیم به جمع کردن وسایل . تمام وسایل زاید و غیر قابل مصرف را برای بکر نگه داشتن کویر درون کسیه زباله ها جمع کردیم تا در خور در درون سطل زباله قرارشان دهیم تا دوبار توسط برادران زحمت کش شهرداری به کویر ، در جایی شبیه همان جایی که بودیم برای دفع برگردانده شوند !
و همین بی مسئولیتی هاست که رنجم میدهد در مسیر کنار جاده پر بود از لاستیک های نیم سوخته ، پلاستیک خوراکی ها ، بطری های نوشابه نمی دانم این اعتقادات مردم به چه دردشان می خورد وقتی حتا به طبیعتی که در آن زندگی میکنند صدمه می زنند . به راستی که بی مصرف هستند .
سر حال وقبراق و چابک بدون ذره ای خسته گی سوار ماشین شدیم که بدشناسی دیگری پس از حادثه به ماسه نشستن ماشین گریبانگیر ماشین شد هوا صبح خنک بود شیشه را که کمی پایین آوردم متوجه شدم که دیگر بالا نمی رود . مغداد از کنترل سمت خودش سعی کرد اما نشد . هر بار که پایین تر می آوردیمش از همانجا دیگر بالا نمی رفت و سرآخر بعد از آنکه شیشه کاملا پایین آمد خیالمان راحت شد ! با چفیه و لنگ ای موقتاً پوشاندیمش تا اینکه خودمان را در خور به تعمیر گاهی برسانیم .
در خور هر چه گشتیم اثری از تعویض شیشه اتومبیلی ! یا نصاب دزدگیر نبود . راهی نداشتیم باید تا دامغات می راندیم آنجا حتماً می شد کاری کرد .
به سه راه خور دامغان نایین رسیدیم . ستوان سه کادری به همراه سربازی آماده بودند که از ما استقبال کنن این دو دقیقاً در موقع رفت نیز پذیرای ما بودند . وقتی ما را در ان بیایان دیده بودند پرسدند از کجا می آیید و ما گفتیم گیلان و به کجا میروید گفتیم طبس . هرچند که طبس قصد ما نبود چون مسخره بود اگر میگفتیم بین خور و طبس ! و این دو باز وقتی ما را دیدند گفتند باز شمایید که !؟ کجا می روید ؟ گفتیم این بار دامغان ! وارد جاده دامغان شدیم ، جاده ای صاف و مستقیم تا بی نهایت افق دید .
بعد از چیزی حدود پنجاه کیلومتر جاده شیبی به سمت بالا پیدا کرد و در حال فرود آمدن منظره ای بس خیره کننده جلویمان بود در دو طرف دشت خشک یکپارچه به هر سو گسترش یافته بود ، بدون هیچ گونه گیاه و جنبنده ای . برای دیدن دوباره این منظره دور زدیم تا یک بار دیگر چشمانمان را نوازش دهیم .
کمی پایین تر شیب دیگر نمی توانستیم داخل ماشن بمانیم . در گوشه ای نگه داشتیم ساز ها را بیرون آوردیم و همراه دوربین و پایه اش به داخل دشت رفتیم و چندین عکس با سازهای برافراشته بر آسمان در روبروی خورشید گرفتیم . کامیون ها که ما در چشمشان مهمانان غیر منتظره کویر جلوه می دادیم برایمان شیپور می کشیدیند و ما هم سازها را برایشان تکان می دادیم .
راه ادامه میافت تا به شهر کوچکی به نام معلمان رسیدیم . آنطور که نقشه نشان می داد جاده ای در شمال به دامغان و چپ ساوه در راست *** هدف ساوه بود اما به دلیل نیافتن راه وارد جاده دامغان شدیم .
بعد از چیزی حدود دو ساعت به دامغان رسیدیم ، شهری بزرگ که حتماً میتوانستیم در آن شیشه پنجره را درست کنیم بعد از این ور آو ور رفتن و گشتن بالاخره موفق شدیم نمایندگی نصب دزدگیری پیدا کنیم ساعت حدود سه و سی دقیق بود و مغازه بسته . با شماره های رو تابلو تبلیغاتی سر در نمایندگی تماس گرفتیم و قول ساعت چهار را دادند . خسته و کوفته در انتظر ماندیم در این فاصله مغداد در نانوایی که در همجوار نمایندگی بود و تازه شروع به کار کرده بود سفارش دو تا نان پر کنجد را داد . ساعت چهار نمایندگی باز شد و و یکی از کارکنان افتاد به جان ماشن ، پس از کلی کلنجار رفتن باز کردن روپوش در و کل دزد گیر ، گفت مشکل از دزد گیر نیست (قابل توجه اینکه دزدگیر به سیستم بالابر شیشه پنجره متصل بود و ما احتمال میدادیم که بالا نرفتن شیشه از دزدگیر باشد که مشخص شد در اشتباه بودیم ) بعد از آن آدرس مغازه دیگری را از او گرفتیم و بدون آنکه پولی از ما بگیرد آنجارا ترک کردیم .
پس از گذشتن از چند خیایان تعمیرگاهی مورد نظر را یافتیم بالابر شیشه را تعمیر شد و حال کاملاً هوا تاریک شده بود و ما چیزی حدود سه ساعت از برنامه عقب بویدم .
مه یعنی ابر نزدیک به زمین .
دوباره به جاده برگشتیم ، و بعد از مدتی وارد کوه ها شدیم و این بار چیزی که منتظر ما بود مه ای غلیظ که هم چون سدی جلوی ما را گرفته بود . دیدمان در آن شب تاریک تقریباً به صفر رسید از سپر جلو فقط دو متر آن طرف تر را میدیدیم و سرعتمان به اندازه راه رفتن معمولی رسیده بود .
ترس ما را فرا گرفت . میدانستیم که در آن جاده روبروی پیچ هایی که گاه در سراشیبی جهتش را تغییر میداد و گاه در سرازیری ، چیزی جز کوهی سخت یا دره ای پر عمق وجود ندارد . مسیر هم چنان سوت و کور بود و هرز گاهی کامیونی وسیله ای رد میشد و تازه آنها را هنگامی میدیدم که تقریباً به بیست سی متری ما می رسیدند ! گاه از ابرها بیرون می آمدیم و میتوانستیم نفس راحتی بکشیم ، عضلات منقبضمان را شل کرده و به صندلی هایمان تکیه دهیم اما چند متر در آن سوی جاده دوباره وارد توده های انبوه ابرها میشدیم و دوباره ترس شیرین وارد رگ هایمان میشد . بعد ها مغداد به من گفت که در آن لحظات خود را برای مرگ آماده کرده بودم .
بعد از رهایی از مه و کوهها وارد جاده ای که نوار ساحلی را طی میکرد شدیم . در شمال جاده کمربندی به آن معنی که در جاهای دیگر کشور است وجود ندارد جاده ها مستقیم هم سرشان را به درون شهرها می اندازد و یا برعکس . برای مقابله با آسیبها شهرداری های این مناطق از سدی به نام سرعت گیر جهت کن کردن سرعت ها استفاده می کنند و برای همین شما به راهتی میتوانید در یک مسیر 25 کیلومتری 10 الا 15 سرعت گیر ببینید . حال حساب کنید که از ساری تا رشت چند سرعت گیر میتواند باشد !
هر دو ، خسته و کوفته وارد جاده کنار ساحل شدیم و در تمام طول مسیر از ساری تا رشت ، در تمام شهر های کوچک و بزرگ که در طول جاده قرار داشت مغداد حتا برای یک سرعت گیر نیز سرعت خود را کم نکرد و از روی همه آنها با سرعت بالا هشتاد رد شد . به طوری که ما در طول این مسیر چیزی حدود ده سانت از زمین فاصله داشتیم .
به خانه رسیدیم و سر بر روی بالش گذاشتیم و رفتیم .
آیا ما به طور کامل در تصمیمات خود آزاد هستیم ؟
وقتی ما میگوییم در اعمالی که انجام میدهیم و در تصمیماتی که میگیریم آزاد هستیم یعنی اجباری در انجام انجام ندادن یا دادن آنها نداریم . به عبارت دیگر آزادی رفتار ما موقعی تحقق پیدا میکند که می کند که عامل یا عامل های بیرونی و درونی در تصمیمات ما دخالت نداشته باشند .
با تعریف بالا سوال دوم این چنین مطرح میشود که آیا میتوان تصمصمی را بدون دخالت عوامل بیرونی و خارجی گرفت ؟
اختیار و آزادی عمل رابطه مستقیمی با علت و معلول دارد و به نظرم علت معلول همان جبر اختیار است .
به علت معلول و تعریف آنها خوب توجه کنید . معلول نتیجه منطقی و جبری علت است . وقتی آب بر سطح شیب داری جاری میشود بر اثر جاذبه زمین به طرف زمین کشیده میشود و این نتیجه ای است منطقی و جبری علت سرازیر شدن آب به سوی زمین قانون جاذبه زمین است و آب در این مورد نمیتواند خلاف آن عمل کنید . میبینیم که در علت معلول میتوان به راحتی جبر را دید جبری که باعث میشود نتیجه از علت تبعیت کند . حال میخواهم سوال دوم را کمی اصلاح کنیم آیا ما میتوانیم انتخابی را برگزینیم بدون آنکه پشتش دلیلی و علتی نباشد ؟ به نظر میرسد که نمیتوانیم . هر تصمیمی که میگیریم پشت آن مجموع های از علت هاست . مجموعه ای از عوامل هستند که ما را به سوی آن تصمیم رهنمون میکنند و در واقع میتوان گفت که تصمیم ما معلول آن علت هاست . با این توضیحات اراده واقعی در جاییست که هیچ گونه دلیل و توضیحی برای انتخابمان وجود نداشته باشد و میدانیم که این محال است !
هر کدام از ماها در محیط خاصی بزرگ میشویم در کشوری خاص در شهری خاص در خانواده ای خاص به دنیا می آییم هر کدام از ماها تحث فرهنگ های مختلفی بار می آییم با آداب و رسومی خاص که بر روی تمام اعمل ما تاثیر میگذارد آشنا می شویم . هر کدام دوستان مختلفی پیدا میکنیم . در واقع تحت تاثیر همه این عوامل تجربیات مختلف و منحصر به فردی پیدا میکینیم که علتی میشود برای تمام انتخاب هایمان .
تصور آزادی انسان بیشتر شبیه فریبیست نا آگاهانه . ما مجبور به تمام انتخاب هایمان هستیم ، ما به اختیار خود تصمیمی را میگیریم که باید بگیریم و بعد از آن تصور میکینیم که آزادنه انتخاب کرده ایم . تمام تصمصم های ما دلایلی دارد و آن دلایل نتیجه ای را به دنبال دارد که همان انتخاب ماست .
اگر اتومبیلی خریداری میکنیم مجبور بوده ایم نه آنکه تفنگی بر روی سرمان بوده و ما را به خریدین اجبار کرده بلکه مجموعه ای از علت ها ما را به سوی خریدن اتومبیل رهنمون کرده طبق نظر من اگر ما صد بار دیگر دقیقاً همین مسیر زندگی را با تمام متغیرهایش بپیماییم و به اینجا برسیم باز خرید اتومبیل را انتخاب میکینیم
ما باید بدانیم انسان از ماده تشکیل شده و ماده از قوانین فیزیک پیروی میکند ، محیطی که انسان در آن زندگی میکند مادی است و باز از قوانین فیزیک پیروی میکند . قوانین فیزیک نیز قابل کشف و آمزایش است چیز عجیب و جادویی و غیر قابل توضیح نیست . اگر نمیدانیم کشف خواهد شد .به این می اندیشم که اگر بتوانیم تمام متغیر های درونی و بیرونی تاثیر گذار بر روی هر فرد را شناسایی کنیم به راحتی میتوانیم به قاعده و فرمولی دست یابیم که تمام اعمال فرد را در آینده پیشبینی کنیم .
اگر شخصی را در جای زندگی شخصی دیگر قرار دهیم به طوری که شخص مورد نظر تمام تاثیرات و تجربیات شخص اول را داشته باشد شخص مورد نظر همان تصمیماتی را خواهد گرفت که شخص اول گرفته ! اگر کمی به این نکته فکر کنید میبینید که بلقوه امکان پذیر است .
من آزادم که کاری را انجام دهم یا ندهم تا موقعه ای که دلیلی برای آن نداشته باشم . فکر کنید ، آیا این حالت قابل تصور است ؟