و خلائی که هیچ گاه پر نخواهد شد
Paist Medium Crash 18" Pst5
صد و نود هزار تومان برایش خرج کردم و بعد از ثبت سفارش وقتی به خانه آمدم با خود گفتم "Me Kere Sar ke Natanam Banakham" پس ناچار در فردای آن روز برایش پایه ای به قیمت صد و پنجاه هزار تومان سفارش دادم .
تلاش های نافرجام برای نگه داشتن امیدی که نفس های آخرش را میزند و شاید که حتماً باید یک Splash 10" Pst5 نیز بگیرم که برایم تا 80 تومان آب میخورد .
این ها نه می توانند اتفاق نیفتند و نه میتوانند پذیرفته شوند و بیش از آن تمایل به روی دادنشان میرود چون زندگی رو به سمت بی معناییست در واقع بی معنایی در ذهنم سالهاست شکل گرفته . سعی میکنم آن را در قالب سازم استحاله کنم تا با معنای مستقیمش روبرو نشوم . چه سخت است رویاروی با بی معنایی و بی هدفی. باید برای همه چنین باشد. برای همه باید زندگی بی معنا و بی مفهوم باشد حتا کسانی که به ظاهر با این موضوع رودر درو نشده اند نیز آن را تجربه کرده و میکنند . دوستی می آید و جکی میگوید جکی بی نهایت مبتذل و مستهجن ، دهانش باز میشود و میتوانم جزئیات دندان های پر شده اش را ببینم ، گوشه خارجی چشمانش چروک میخورد و بر سادگی ابلهانه اش می افزاید می گوید "چه کار کنیم ، این را نگوییم چه بکنیم ؟" . تنها ابتذال است که وقت ها را پر میکند .
تمام حرکات و رفتارها ، تمام آفرینش ها ، تمام در هم آمیختن ها و لولیدن ها ، تمام بوسه ها و در آغوش خوابیدن ها برای فرار از این بی هدفی و بی معنایی زندگیست ، تهی بودن زندگی از مفهوم ! می پندارم با رفتاری که زندگی می نامیمش ، در حال فرار از سیاهچال تیره اندود شده زندگی هستیم .
Vangelis_LE SINGE BLEU-1973
پشت خمیده من و لبانی با کنجی متمایل به پایین آه ذهنم را نگویید ذهنی خمیده تر از پشت . و الان میتوانم معنای ذهن آشفته را درک کنم که جملات به هم ریخته میشود و سیری مشخص ندارند البته عمدی در کار است ، این دنیای من است دنیایی که مجوعه ای از بی ربط ترین چیز ها گرد هم آمده اند و انسان درمانده در جستجوی معنایی در این آشفته بازار ، انسانی که هم میجوید و هم زمان گریزان است هم زمان هم زندگی را میجوید و هم از زندگی گریزان است و این تناقض از رابطه انسان و جهان است که با هم زندگی را به وجود می آورند و در این رابطه امید و یاس و مرگ و زندگی در کنار هم که نه در هم رشد میکنند . به همین سبب است که همیشه گفته ام و معتقدم کسی به دنبال جاودانگی نیست ، ما هم چنان که از مرگ گریزانیم دوستدار مرگ نیز هستیم . گریز از مرگ ؛ امید ، ترس از نیستی ، وابستگی و چنیدن عامل دیگر را در خود گنجانده و اما خواستار مرگ بودن چیزی نیست که بتوانیم آن را مستقیم و آگاهانه درک کنیم ما نیازمند مرگیم چون زندگی و جهان با وجود پیچیدگیش کسل کننده تر از آن چیزیست که بتواند سدی باشد در مقابل مرگ . لذت های جهان از آن رو لذت هستند که همه شان موقتی هستند حال اگر در لذت محض باشیم میزانی برای مقایسه نداریم و اگر در زندگی عادیمان جاودانه شویم که چیز مضحکیست این زندگی با این کیفیت چیزی نیست که ارزش جاودانگی را داشته باشد . عذابی بالاتر از جاودانگی وجود ندارد .
اما ... اما من هم چنان برای سازم خرج میکنم و دوستانی که به دور هم میچرخیم و معلول تر از من توانایی هایی که گُر نمیگیرد ، ساز هایی که خریدشان به آینده موکول میشود ، شادی های کوچکی که دور درامز شکل میگیرد و ریف های بی هدفی که خاموشی و وجدی آنی شکل میگیرد
بله ذهن آشفته است ، در این آشفته بازار ذهشن آشفته نباشد جای تامل دارد و چرا آشفته نباشد ؟