نوشته ای برا ی نوشتن
بچو !
اسم برندیست کاملاً ایرانی !
بچو را در لیوان هایی با دسته ای بلند میل کنید !
10 روز در دمای 25 درجه در هوای 32 درجه تیر ماه و بطری های آب معدنی که در یخچال قرار میگرفت و پس از خنک شدن در داخل یخدان ینولیتی که در داخل آن باک 15 لیتری قرار داشت ریخته میشد . مخمرها کار خود را بدرستی انجام دادند !
خاطرات کوچکیست که باید نوشته شوند ، نه برای خواننده ، بلکه برای نویسنده . مثل داستان فراموشی گوشی و کلیدم در داخل ماشین رفیقم و سرگردانیم در هوای ظهر مرداد ماه با رطوبتی هشتاد درصد . دیگر معروف شده ام از هر جا که خارج میشوم میگویند چیزی جا نگذاشته ای سامان ؟ و میگویم اوه ، موبایل .... آه بله کلیدهایم ! و زمانی یادم است که با دوچرخه به نانوایی رفته بودم و پس از گرفتن نان پیاده به خانه برگشتم و فردای آن روز پدر گفت سامان دوچرخه کجاست ؟ لب و لوچه را پایین انداختم ، ابروها را اخم کوچکی حاکی از بی اطلاعی انداختم و گفتم هووم نمی دانم دوباره گفتم اوه .... نانوایی !
و در جایی دیگر به کلاس ویالن رفته بودم که دوباره دوچرخه را گذاشتم و بعد از پایان کلاس سوت زنان پیاده به خانه آمدم ، استادم زنگ زد و با خنده گفت سامان جان با چی آمده بودی ! و من در حالی که کمی گیج شده بودم یادم آمد که دوچرخه را در آنجا جا گذاشته ام !
و یا چیزی که الان باید بنویسم در مورد شمردن دندان اسب پیش کشیست که حرکتیست بسیار بجا و شایسته چون اگر قرار باشد که هدیه اسباب درد سر انسان شود و در انسان حس بدی ایجاد کند همان بهتر که هدیه داده نشود ! اسب پیش کشی شده ای را تصور که به دلیل نداشتن دندان توانایی غذا خوردن کافی را ندارد ، او که روز به روز ضعیف تر میشود نمی تواند از عهده بارهایی که بر پشتش می گذارند بر بیاید ، از این رو صاحبش در حین بردن بارها به دلیل ضعیف بودن و تمردهای گاه به گاهش او را تازیانه میزند و این چنین هم بر اسب بیچاره جفا میشود و سر آخر نیز اسب نحیف شده در کنج طویله صاحبش جان میدهد و میمیرد سپس دردسر حمل و نقل و خرید یک اسب دیگر و کلی فشار روانی و عقوبت حیوان آزاری بر عهده صاحبش قرار میگیرد . بدین سبب این ضرب المثل باید تغییر پیدا کند ... شاید چیزی مثل این "قبل از پیشکش اسبت ، دندانش را بشمار" !
دوستی خرده میگرفت که نوشته هایت پرش موضوعی دارند ، حق با اوست زندگی پر است از این پرش ها چرا من نخواهم در نوشته هایم بازتابشان دهم . نوشته ها میتوانند یک روز انسان باشند و بیشتر روزها نیز از چند موضوع بی ربط پر شده و خواب شبانگاهی بی ربط ترینشان است . تنها وجه مشترک آنها خودم هستم که راوی آنها و بازیگر آنها هستم . من رابط بین دو سوی اتفاق ها هستم و الان کمی و برای لحظه ای احساس مسئولیت سنگینی پیدا کردم که اگر من رابط اتفاق ها زیادی باشم تا چه حد نقش من میتواند در زندگی دور و بری هایم سرنوشت ساز باشد . ولی بی تفاوت تر از آنیم که بخواهیم بدانیم چنین نقشی وجود دارد یا نه !
و ازدواج میکنیم و بچه های مصیبت بدنیا می آیند و پیری دیوانه میگفت که ما مسئول تمام آنچه هستیم می باشیم که مزخرفی بیش نیست اگر در جنگلی زندگی میکردم شاید چنین چیزی آن هم تا حدودی درست می بود چرا تا حدودی ؟ چون باز محیط و شرایط تصمیمات مرا هدایت میکرد . بیاید عوامل تغییر در زندگی را تا حد زیادی بالا ببریم مثلاً میتوانیم از قتل صحبت کنیم . قتل حذف یک آدم سوای تغییرات و تحولات بر زندگی قاتل از صحنه روزگار است . چنین اتفاق بزرگی زندگی و همه برنامه های شخصی را در لحظه ای به باد میدهد . در این مثال چنان سادگی وجود دارد که شاید ربطش با موضوع و نتیجه گیری از آن برای خواننده باور پذیر نباشد شاید به این دلیل باشد ما که به دنبال پیچیده کردن موضوع ها هستیم و نمونه اش را میتوانیید در مباحث مذهبی مشاهده کنید که ساعت ها وفقط تلویزیون و بیننده بر سر موضوعی مثل اینکه اگر در وسط بیایان گیر کنیم و آب نباشد و کلوخی نیز پیدا نشود حکم دستشویی برای شماره های دو و سه به چه شکل است ! بعد همه می آیند میگویند شرق و غرب به چه حقی از آن سر دنیا می آیند و به کشورهای ضعیف حمله میکنند واضح است که این وضع نتیجه بی عقلی و حماقت عریان ماست که میتوانیم بر سر پوچ ترین چیزها ساعت ها وقط بگذاریم و بعد بگوییم موضوع پیچیده ایست !
از موضوع پرت شدم کجا بودیم .... ؟ هان ... بله مضوع بر سر قتل بود بله قتل میتواند زندگی شخص را نابود کند و بچه او را که در آستانه امتحان کنکور است ویران کرده و او را در امتحان رفیوز کند و در سال بعد نیز درست در همان موقع سالگرد پدر اوست و او باز نمی تواند در کنکور رتبه خوبی بیاورد و در سال بعد نیز سربازی به سراغ او می آید و بعد بیکاری ، معتادی و حتا مرگ به دور از انتظار نیست ... سرنوشت غیر قابل تصوری نیست . نمی توان قتل پدرش را در این سرنوشت بی تاثیر دانست .
If These Trees Could Talk_ What's In The Ground Belongs To You
بدرود ...