چه نیازی بود ؟
سال
های رفته بر من. اگر شصت سال عمر کنم نتیجه میگیرم وارد سرازیری شده ام . آری درست
حدس زدید ...
تمایل
به نوشتن ندارم ولی با این حال می بینید که الان می نویسم . مجبورم همانطور که
مجبورم ساز بزنم یا مثلاً این زندگی را به بی خود ترین وجه ممکن ادامه دهم . سال
های پیش آن زمانی که قانون هایم را رعایت میکردم افکارم نظم داشتند اما انگار با
پیر تر شدنم همانطور که به زوال کامل تنم نزدیک تر میشوم افکارم نیز رو به زوال
میرد یاد جمله ای از پدر می افتم که " خو عقلَ کراً خورو " !
باز
تمایلی به نوشتن نیست ! اما مگر تمایل به چه هست ؟
Born
Villain
محل
کار
اتاقم
به دون پنجره است همچون زندگیم . پشت میز دکمه پاور فشار داده میشود ، نارنجی باز
میشود ، اخبار دیجیتال و دنیای فناوری . باز خوب است تمایلی وجود دارد ! البته به
عادتی خرفت گونه شبیه هست شایدم تمایلی به صفحه های لمسی ! دیجی کالا ! فیس بوک !
بلاگفا ! به همراه دو نفر دیگر صبحانه میخورم کار همیشگی است تقریباً بدون تغییری
تکرار میشود . وقتی تمام شد ممکن است شخصی وارد شود و بعد از اینکه چشم هایش را به
گرد اتاق چرخواند و کمی به قصد فضولی به اتاق و مانیتور دید زد دست ها را به بر
روی سینه بگذارد و بگوید فقط آمدیم سر صبح یه عرض ادبی بکنیم ! اگر اینطور بشود من
هم به او مگویم قربانت ! شاید در دل بگویم ...دمت ! باید مستحقش باشد . شاید یکی
از خدماتی ها که به طرز عجیبی رویم را باهاشان بازه کرده ام بیاید و بگوید وایتکس
میخواهم شاید به او هم گفتم ! بعد ممکن است از جایی که معمولاً میتواند رادیولوژی
یا دفتر پرستاری باشد به من زنگ بزنند تا مشکلات نرم افزاریشان را برطرف کنم .
کارشناس IT خنده دار است . جهالت مضاعف شده ... جاییست که باید ترکش کنم چون
ممکن است که یکی صدایم را ضبط کند تقریباً این ممکن است . دهنم گاه با ذهنم هماهنگ
میوشد و این زیاد خوب نیست . ممکن است حراست و یا فرمانداری هم بفهمند "پسر
این عجب آهنگی هستش . You're
So Vain شاید دو سه بار دیگر گذاشتم تکرار شود . به احتمال زیاد که به
یقین متمایل است میگذارم تکرار شود "
با
این حال همه چیز در سر کار به ظاهر روی قانون است و همه به هم احترام میگذارند ،
به روی هم لبخند می زنند و با هم به گرمی دست هم میدهند همه برای هم ضامن میشوند و
مشکلات یکدیگر را رفع میکنند ولی نمیدانم چرا هیچ کس احساس امنیت نمیکند ! باید
فرار کنم همینطور که باید از این وضعیت فرار کنم نمیدانم چرا این وضعیت را جدا از
آن وضعیت دانستم من در مجموعه ای از وضعیت ها هستم که در کل یک وضعیت را می سازند
وضعیتی که دیگر به طور کامل از دست من درآمده ...
خانه
در
حال ویران شدن است ، به زودی . به زودی به خانه اول باز میگردم به همان جایی که به نظر میرسد همیشه از آنجا شروع
خواهم کرد ، دوباره طرحی در ذهنم خواهم داشت که با نامیدی به امید به آن به جلو
خواهمش برد آنجا هم مثل اینجا موقتی خواهد بود اصلاً چه چیز دائمی است ؟ همه چیز
موقتی است تغییر میکند و یا با حفظ ماهیت خود تغییر میکند با به طور کامل از بین
خواهد رفت و به چیز دیگری تبدیل خواهد شد . مثل پسر خاله من که دیگر نیست و به خاک
تبدیل شده البته به غیر از استخوان هایش و شاید کمی غزروف چون عمر غزروف ها را
نمیدانم میدانم که بعد از استخوان ها از همه جان سخت تر هستند پس استخوان ها مانده
اند با کمی غزروف . دندان ها و ناخن ها چه ؟ آن ها هم باید باشند انگار همه چیز
هست هنوز ! نا انصافی نیست که بدین شکل در مورد پسر خاله رفته خود صحبت میکنم ؟
انگار یک غریبه است اما چیزی واقعیتی را که در حال اتفاق افتادن است تغییر میدهد ؟
آنجا زیر زمین چیز هایی هستند که در حال پوسیده شدن هستند . چیزهایی که روزی روی
هم سوار بودند و حیاتی را شکل میدادند . وقتی او رفته ... چه چیز درباره او اهمیت
دارد ؟ چه کسی اهمیت میدهد ؟
خانه
فعلاً سر جای خود است اما بعد از دو ماه دیگر نخواهد بود . کسانی دیگر در آن زندگی
خواهند کرد . کسانی که جور دیگر زندگی میکنند و جور دیگر فکر میکنند . احتمال
اینکه مثل ما زندگی کنند کم است . ما بین اتاقی را یک تیغه چوبی کشیده ایم و
دیوارهایش را موکت کاری کرده ایم و ساز میزنیم .آیا آنها هم میخواهند ساز بزنند ؟
احتمالش کم است اگر بخواهند ساز بزنند قبلش از آنها میپرسیم تا زحمت جدا کردن تیغه
و مرمت خسارات وارده به دیوارها را به خود ندهیم . شاید سازش نیازی به این کارها
نباشد مثلاً ممکن است کیبوردی داشته باشد که در این صورت یک هدفون هم کارش را راه
می اندازد ممکن است حتا به آن انباری کوچک پشت تیغه که دری جدا رو به ایوان دارد
نیز احتیاج مداشته باشند . زن و شوهری که خرت و پرتی برای انبار کردن ندارند اما
مگر میشود کسی در این محله فقیر بخواهد بیاید و خرتو و چرت نداشته باشد . همراه
فقیر همیشه مشتی آت و آشغال همراه است ، وسایل کهنه و خرابی که ممکن است روزی به
کار بیاید !
جوری در آن قرار داشتم و هنوز دارم که انگار
پایانی نیست این مسئله ای است که در مورد زندگیم نیز صادق است انگار نمیمیرم با
این حال جوری در این خانه هستم که انگار مرا مرگی نیست در حالی که مرگم است چه
مرگم است ؟
خواب
چیز
خوبیست ! برای عاشقان چیز خوبیست عاشقان زیاد میخوابند ! و این موضوع باید با فرار
نسبتی داشته باشد شاید هم میخواهند عشق بازی را در خواب تجربه کنند که میتواند
درست هم باشد اما انگیزه فرار همیشه قوی تر است مخصوصاً اگر همه چیز در هم گره
خورده باشد . اما من که عاشق نیستم اما با این حال خواب برای من شیرین است . کاری
نیست که بخواهم بکنم ، سریالی نیست که بخواهم تماشا کنم ، آهنگی در سر ندارم که بخواهم
پیاده اش کنم هرچند مطمئنم اگر هم بود نیمه کاره رها میشد همچون سایر کارهای رها
شده در پوشه هایی با نام F1
، F2 ، F3 اما
اینها همش مذخرف است مهمترین علت کار است که دوست دارم بخوابم تا سر صبح ویرانه ای
نباشم هرچند که معمولاً فرقی نمیکند و با موهایی شانه نکرده و ریشی نتراشیده به
ویرانه ای کامل می مانم بله زود میخوابم تا بتوانم کلافه بیدار نشوم وگر نه دیشب
که پنج شنبه بود تا چهار و نیم صبح به همراه سپهر بیدار نمیماندم تا در مورد همه
چیز صحبت کنیم . از میک جگر تا احمدی نژاد !
خواب
در خواب
خواب
دیدم که شماره دختری را میگیرم ! از خواب بیدار میشوم و به همراه یکی از دوستان
سعی میکنم شماره را یادبه یاد بیآورم تا با او تماس بگیرم ! واقعاً جالب است که
شماره دختری را در که در خواب دیده ای در بیداری بگیری ! و بعد از خواب دوم هم
بیدار میشوم . بعد از سالها دوباره تکرار شد .