Sweet
summer day
در گوشم و ترشه تره ای از حرکات مردم و
وسایل موجود در خیابان .
پرنده
ای بر روی سیم با نک هایی باز می نشیند. دهانش باز است ، قبل از پرواز سرش را
چندین بار به اطرف می چرخواند و میجهد . گربه ای در کنار مغازه ساندویچی رویش را
بر میگرداند این نیز زبانش را بیرون می آورد
ولی اطراف دهانش را میلیسد . راننده ای بر روی صندای عقب ماشینش چرت زده ، دست بر
روی چشمانش قرار داده بود و با دهانی نیمه باز نفس میکشید .
دختر
بچه ای به بستنی خود لیس میزند ، سرش را بالا میگیرد و چیزی به مادرش میگوید حالت صورتش
به بهانه ای می ماند که انگار با بستنی فروکش نکرده . مادرش کلافه از گرمای ظهر
تابستان به دنبال راه فراری از این کوره جان فرساست . پیرمردی با نفس هایی که
معلوم است از دهان میکشید با دستانی گره خورده بر پشتش متمایل به جلو بی هدف در
پیاده رو در حال راه رفتن بود شانه هایش با هر قدم بالا پایین می رفت ، زانوهایش
تحمل وزنش را نداشتند . میتوانستم عمق چین های عمر حک شده بر پیشنایش را ببینیم که
زیر آفتاب سایه روشن خورده بود .
میگذارم
دوباره تکرار شود ...
چند
دختر نوجوان مدرسه ای با روپوش های سرمه ای که با صدایی بلند میخندیدند و با قدم
هایی چالاک قدم میزدند . آستین های روپوششان را بالا زده بودند ، با مغنعه هایی
عقب زده گونه های سرخ و موهایی که بر شقیقه هایشان از عرق خیس شده میدرخشید به
صورت هم نگاه می کرند میخندیند با هم حرف میزدند و گاه لبخندهایشان را به پیاده رو
نثار می کردند . آن سو پسرکی با موهایی که آسمان را هدف گرفته بر درختی
تکیه داده بود با چشمانی وحشی تا آخرین افق دیدش دختران را دید می زد .
زردآلو
ها روی اربه ای کوچک میدرخشیدند ، صاحبش آرام ارابه را در پیاده رو به حرکت در می
آورد و بلند با صدای تیزی که از گلوی لاغرش بیرون می آمد و حتا تا حدودی آزار
دهنده بود قیمت را خبر میداد و خلق را به خریدن دعوت میکرد . پنجره ای باز شد و
سری لخت از بالای طبقه دوم ساختمانی بیرون آمد نگاهی به جایی نامعلوم انداخت و سرش
را به داخل دزدید و محو شد . مرغ ها سه تا سه تا بر روی سیخ ها میچرخیدند و رنگ
عوض میکردند ، مردی با شکمی گنده در حالی که کمر بندش را بالا میکشید به آنها دیدی
زد و سپس وارد مغازه شد . زنی پیچیده در چادر همچون زنان عرب و پچه ای که بر پشتش
بسته شده بود دستان نیازش را رو به هر کس دراز میکرد و مردمی که از کنارش میگذشتند
، و مردمی که کمکش میکردند .
و
دوباره تکراری شیرین ...
تصویرها
میتواند ادمه داشته باشند ... تصویرهایی که کنار هم میچینم و با موسیقی ترکیبشان
میکنم ، زندگی اینجا ، در ترکیب موسیقی و تصویر و ذهن زیبا می نمایاند و کامل .
کاش میتوانستم برای همیشه حفظشان کنم ، کاش میتوانستم درونشان زندگی کنم ... کاش
میتوانستم بگذارم این جاودانه ترین تکرارها باشد ...