دیروز روز بی حوصلگی بی دلیل من بود .از آن روزهایی که از هیچ چیز لذتی نمی برم . موقعی به این بی حوصلگی بی دلیلم پی بردم که شکست خورده چوب های استیک را از حرکت باز انداختم . نگاهی به سازم انداختم که بی حرکت دور برم قرار گرفته بود ، نفس های آرامم را در آن زیر زمین نمور و نسبتاً تاریک میشنیدم و حس میکردم . نگاهم را خشمناک و سرخورده به اطراف می چرخواندم سعی میکردم به فهمم که چه اتفاقی افتاده . ریتمی که جا نمی افتاد ، نگاهی که به درون باز شده بود  .

شک میکنم به درامز  همانطور که به گیتار شک کرده بودم و گاه واقعاً به دستانم نگاه میکنم در حالی که مخچه ام را تصور میکنم به آن ها نیز شک میکنم و این که به قول یکی رهایشان کنم و یکی از مشکلات را کم کنم ! ولی این نیز فراری دیگر است ، ان بیرون چیز دیگری منتظرم نبود . حتا مشکل دیگری آن بیرون نبود که مستقل از این زیر زمین گاه افسرده وجود داشته باشد . مشکل به سادگی همینجا بود و من نتوانسته ام درستش کنم .

سکوت همچنان با نفس هایم همراه من است و در حالی که به اطراف به جای جای فضای محصور شده از مکت نگاه میکنم آرام آرام رابطه خود با آن فصا را بیگانه احساس میکنم که انگار اینجا حتا با وجود حس مالکیت به آنها متعلق به من نیست . اینکه چیزی جدا از من هستند با هستی متفاوت .ارتباطی که نمیتوانم برقررا کنم حتا در محل کارم نیز چنین نگاهایی گاه به سراغم می آید . حتا با تن خودم نیز این چنین میشوم که دستانم و پاهایم را از آن خود نمیدانم ، چهره ام نیز گاه از آن من نیست . و شاید هیچ موقع نبوده باشد . . شاید چیز نشان میدهم که نیستم دقیقاً مانند همان حسی که گاه به سازهای بیگانه ام پیدا میکنم . بله گاه تن و تمام هستی مادی اطراف چنان منزجر کننده میوشد که احساس خفگی به انسان دست میدهد اینکه به قول سارتز تمام فضاها با وقاحتی بی شرمانه توسط آنها گرفته  شده اند .آزادی از دست رفته درد آور است مخصوصاً اگر با مسئولیت و تعهدی همراه باشد .

از جایم بلند میوشم با وجود اندوه لذتی مبهم را در پشتم احساس میکنم . اینکه میتوانم از درد را نبینیم . اما بالا نیز چیزی نیست که این لذت خفیف را بسط دهد . بالا ، همیشه هست ! بالا تکراری است در پدری روبروی تلوزیون و دستان مادر در قابلمه کوکو سبزی ... و خنده دار است که فکر میکنند چیزی بیشتر از من داردند . خود من نیز گاه در جای آنها قرار میگیرم و فکر میکنم که چیز بیشتری از آنها دارم و دلایلی هم پیدا مکینم ولی فرافکنی بیشتر نیست چون همه در در یک واقعیت مشترک هستیم که هم چون یک دیگریم و متهم کردن یکدیگر به راهی دیگر بیهودست .

وارد اتاقم میشوم ، کامپیوتر ، فیس بووک ، لایک ! کامنت ، از حال قائم در میآیم ، حالم به هم میخورد از پست ها ، بیرون میآیم ، چند آلبوم دانلود کرده ام ، کانتری روی مخم میرود و حال بنوبت وصل کرده هارد اکسترنال است. به دنبال فیلم My Sister Keeper میگردم تا پست جدیدم را کامل کنم نداشت اما فیلم دیگیری که آن هم مرتبط است را ناگهان برای دیدم در این ساعات بیهوده انتخاب میکنم . وانیلی اسکای .  فیلم ادامه پیدا میکند و تمام هم نمی شود . بابا وارد میشود از زیر عینک نگاهش میکنم و از پشت هدفن صدایش را میشنوم که میگیوید ، یه خورده به چشمت و گوشن  استراخت بده ! بلافاصله قبول میکنم تام کرورز و جولیا و و سوفیا را رها میکنم و وارد هال میشومو مادر و پدر در چرخش هستند و خواهر در فضای بازی بین راحتی و در آشپز خانه نشسته ، در آن دور بر دو در دیگر قرار دارند که یکی به اتاق خودش باز میوشد و دیگر رو به سالن نتیجه اینکه بدترین جا را انتخاب کرده !  چون و دور خود را پر کرده از کاغذ ها و جزوات و کتاب های دانشگاهی ، دانش جوست حسی که من هیچ گاه نداشته ام ، پشیمانم نیستم هرچند که گاه هوس میکنم یک دانش جوی واقعی باشم ! بی حوصگی همچنان هراه من است ، مادر میگیود برو سلمانی شبیه میرزا کوچک خان شده ای یه کمی به فکر خودت باش ، حرف گوش کن ! پدر : نه بابا سامان خوبه حرف گوش میکنه بهش گفتم از پشت کامپویتر بلند شو و قبول کرد !

آن دو میروند برای خواب در سالن و من خواهرم تنها میشویم . بی حولگیم مغزم را ازاد میکند و موضوعی قدیمی درباره موسیقی دوباره به ذهنم می آید . بدون آنکه موضوع را در ذهنم منسجم کنم آن را برای سنا میگیوم ...

ببین هر موسیقی برای خودش ذرب آهنگ داره و سرعتی مخصوص به خودش . این سرعت رو بر اساس تعداد ضرب ها (همانریتم گرفتن و همراهی کردن پاها با موسیقی در مجالس عروسی که در معمولاٌ با ایجاد صدایی توسط کفش ها همراه است )  در هر دقیقه می سنجن .

البته به این منظمی حرف نمیزدم و دائم منو من میکردم . ادامه دادم که مثلاً اگه آهنگی سرعتش 60 باشه یعنی در هر دقیقه 60 ضرب همان هایی که با پا میزنی درآن آهنگ زده میشه ! گفتم با مترونوم 60 مشکلی ندارم چون دقیقاً با تقسیم بندی زمان حال درست می آید و حال حاضر میگذدرد اما در تمپوهای پایین و یا بالا چه میتوان گفت ؟ گفتم به نظرم در تمپو های پایین زمان در موسیقی کش میآدی و در تمپوه ای بالا طبیعتاً باید زمان سریعتر بگذرد !  به نظرم در درون زمان بندی موسیقی چیزی است خاص و جادویی !