زندگی در کف

ما در کف هرم زندگی میکنیم با کمترین توجه به نوک

ما در کف هرم هستیم درگیر ساده ترین نیازهای خود . خانه تهیه میکنیم به دنبال خوراک و پوشاک میرویم و وقتی همه آنها را به دست میرویم باز آنچه باید باید بشویم نمیشویم . آنچه را میخواهیم یا نداریم یا گم میکنیم . هرزگی زندگی اجتماعی گریبانگیر ما میشود و چشمانمان از خود به دیگران میرسد و هر آنچه دیگران در آن گم هستند ما نیز میخواهیم . ما هم میخواهیم کور شویم .

بعد از آنکه تمام نیازهای حیاتیمان را یافتیم گنگ به آنچه ساخته ایم مینگیریم ... نه هیچ حفره ای از حفره های وجودمان را پر نکرده ! یک طبقه خود را بالا میبریم نه در هرم بلکه در همان کف . همان کف را زینت میدهیم . کیفیت را نه در طول بلکه در عرض میپیماییم و در همان راه تلاش میکنیم .

و تمام تلاش احمقانه مان ، در پی رساندن کیفیت به حیوانی ترین بخش وجودمان است !

اما من نمیخواهم انچنین باشم من میخواهم تمام آنچه را در گذشته میخواستم تمام آن رهایی های کوچک را دنبال کنم نمیخواهم کیوان ندیده از دنیا روم !

نمیخواهم بدون کوله ای بر پشت ، سفری پیاده  از این دنیا برویم نمیخواهم شادی های که لبخند واقعی بر لبانم می آوردند را فدای افکار احمقانه اطرافم کنم .

جایی میخواندم انسان استعداد عجیبی دارد برای دنبال کردن آن چیزی که نمی خواهد !!!

آمبولانس

ایده ای به نظرم رسیده در مورد آموبولانس و سواستفاده از آژیرشان در زمان هایی که مسافر ندارند برای باز کردن ترافیک !

بهترین کار ایجاد مکانیزمی است که توسط آن آژیر آمبولانس فقط در مواقع اورژانسی توسط  اوپراتوری که آمبولانس از آنجا اعزام شده فعال شده و در سایر موارد عادی غیر فعال باشد .

 

آسمان

از گذشته های دور به آسمان شب علاقه داشتم . دستانم را به دور چشمانم حقاه میکردم و دوربینی به سمت آسمان میساختم تا بدون مزاحمت اشیا و نورهای بیگانه فقط ستارگان را ببینم . فقط و فقط خودم و همه آنچیزی که در آسمان میدیدم .

این احساس که من در چنین دنیای زندگی میکنم واقعاً ویژه بود برایم و البته هست . دنیای پهناوری که کرانه هایش در ذهنمان نمیگنجد و لذتی که از یگانگی با آن احساس میشود .

حتا نگار کردن به خورشید ماه نیز برایم عجیب است ! میتوانم خود را جای آن انسان های نخستینی بگذارم که خورشید را میپرستیند . ستاره های در کنارمان . ستاره ای مثل ستاره های دیگر آسمان شب ولی ما آن را خورشید صدا مکنیم و این اسم کهنه ، با کهنگی دیدن بی اندیشه همیشگیش برایمان بی معنا شده .

میخواهم تلسکوپی بخرم و آن را هدایت کنم به سمت ماه ، به سمت ناهید و بهرام و هرمز و کیوان. میخواهم کمی آنها را به خود نزدیک تر کنم .

میخواهم بار دیگر زیر آسمان شب ، بدون مزاحمت یک چشم سیر به آسمان نگاه کنم . آنجایی که بازو کهکشانمان از بالای سرم میگذرد . میلیارد ها ستاره همچون ستاره ما .