فروش خاطره ، Mapex Drums Set

چندی پیش به سرم زد درآم آکوستیکم را که چندین سال است در کمد خانه پدری در حال خاک خوردن است را بفروشم . به همین منظور با کسی که درامم را به همراه او خریده بودم و خود نیز از درامرهای معروف شهرمان و بهتر بگویم بهترینشان است تماس گرفتم . قیمت خرید را جویا شد گفتم کلا ۱.۱۱۰.۰۰۰ تومان خریدم . کمی فکش را شل کرد و گفت همین قدر میتوانی بفروشی ! بعد افزود که همکنون چند نفر در دورو برش ساز میخواهند و اگر من خواستم میتواند سازک را بفروشد . خداخافظی کردم . قیمت باب میلم نبود .

 

تا اینکه چند روزی گذشت و دیدم خودش با من تماس گرفت . گفت چه کار کردیرفروختی نفروختی ، قیمت پیشنهادیت چنده ؟ گفتم نه نفروختم و من روی دو تومن حساب کردم . گفت دو تومن کمی تند هستش بیا یک و هشتصد راضی شو و اینجور حرفا که باز قبول نکردم . تاکید کردم که قیمت ست سیمبال های درام من (همان سنج ها ) الان یک و پانصد هزار تومان هستش در ضمن اینک من یک سیمبال سایز هجده هم به این مجموعه اضافه کردم . در هر صورت گفت ما دوست داشتیم با هم به تفاهم برسیم دیگه نشد ! و خداحافظی کرد .

 

تا اینکه دیروز این یار دیرین ! دوباره تماس گرفت و گفت که مشتری بالاخره پولش را جمع کرده به دو تومن راضی شده . ناگهان در قلبم حفره ای ایجاد شد . راستش را بخواهید آن موقع که به دو تومن راضی نشد خوشحال بودم . خوشحال بودم که درامم پیشم است . گفتم خبرت میکنم .

 

رشت نرفتم و مستقیم با داداش تماس گرفتم که در چالک سر یکی از روستاهای صومعه سرا مخصوص طبابت بود . پیشنهاد دادم که به خانه پدری برویم و بعد صرف ناهار و کمی استراحت برگردیم . قبول کرد . بدین شکل می‌توانستم هم برای فروش کمی با او مشورت کنم هم برای برگشتن با او بروم تا گرمای جان کاه این روزای گیلان با رطوبت ۹۴٪ در امان باشم  . هرچند بعداً فهمیدم که در هر باید برای پرو لباسش به صومعه سرا می آمد و بدین شکل به گونه ای سر من منت گذاشت و البته که موقع برگشتن نیز کوبر روشن نکرد ومن نیز حرفی نزدم !

کیف پولم همراهم نبود پس وقتی از سرویس پیاده شودم دست به دامن یکی از خانوم های همکار صومعه سرایی شدم که از غضا شوهرش همسایه ما و پدرش نیز با پدرم دوست است خودش نیز با سعید ! تا دم در خانه من را رساند خدحافظی و تشکر کردم . وارد خانه که شدم خواهرم به همراه دخترش نیز بود ( نمیتوانم دخترش را خواهر زاده ام خطاب کنم . میترسم از مسئولیت می ترسم . از تعلق موجود زنده می ترسم ) مادر غذایی حاضر کرد و تند تندی خوردم . بعد رفتم سراغ درامز که در کمد یکی از اتاق ها قرار داشت . قطعات را یکی کی بیرون آوردم . خواهر زاده ! به هیجان آمده بود دو تا از سیمبال ها (سنج ) را برداشته و به حالت استفاده در دسته های حسینی در دستش گرفته بود .که سریع با دخالت من و سارا جلوی برخورد کرش ها گرفته شد .

حال آغازی بود برای شک ها . با اینکه در قیمت پیشنهادی خودم به توافق رسیده بودیم اما فک میکردم که دارم ضرر میکنم . سازم نو بود ، آفتاب مهتاب ندیده و سر جمع در این شش سال بیش از انگشتان دست و پا باز و بسته نشده بود . در ضمن اینکه قیمت جدید سمبال های را دارم ولی قیمت خود ست درامزم را نداشتم . به سراغ درامز روفتم و همه جای هر هفت تکه از درامزم را زیر ذربین بردم ولی جز نام مبارک Mapex که مذین شده بود به جمله ساخت چیز دیگری ندیدم . همین به تردید من مبنی که این ساز خیلی قیمتی نمیتواند باشد افزود . هم اکنون که این خطوط را مینویسم چیزی دیگری نیز به ذهنم آمد با خودم فکر کردم که اگر قیمت ست سیمبال های من که ششصد بود حال باشد یک میلیون و پانصد قیمت درامزی که من شش سال پیش در همین حدود ششصد خریدم نیز باید همین حدود یک میلیون پانصد باشد . پس من جنس دست دویی که حال نو آن سه میلیون قیمت دارد را دو میلیون فروختم پس سود کردم و خوب فروختم !!تماس گرفتم و دوستان آمدند و سازم را با بی احترامی محض درون یک پیکان چپاندند پیکانی که تازه گاز سوز هم شده بود و با سرعت تمام محل را ترک کردند .

برگشتم بالا وارد حال شدم در حالی که بغضی کوچک گلویم را گرفته بود . این ساز خاطراتم . سازی که مراحل مختلف بخش مهمی از زندگیم به طور مستقیم یا غیر مستقیم با او رغم زده شده بود . شش سال پیش بود که به همراه علی رضا سازم را خریدم . زیر زمین خانه پدری را از خرت و پرت های زیادی که پر شده بود خالی کردم دیوار ها را به کمک دوستم مقداد برای ایزوله شدن مکت کاری کردیم و من شروع کردم به درام زدن . مینی لپ تاپی خریدم و بعدش باند اکتیور و یک میسکر و باز درامز تمرین میکردم . یکی از دوستان با خرید درامز من گیتار بیس خرید حال گروه دو نفره ای بودیم که هر از گاهی بیس درامز میزدیم . بعد توسط او دوستی دیگر به ما ملحق شد که با گیتار کلاسیکش آهنگ های راک میزد . با اینکه از لحاظ حجم صدایی تناسبی بین ساز ها وجود نداشت با این حساب وارد گروه شد و حال سه نفر بودیم که همدیگر را میددیم . بعد به همراه مقداد که خود نوازنده ویالن بود و کی از دوستان که در رشت به دنبال خانه میگشت خانه ویلایی در رشت کرایه کردیم و سه نفری در آن ساکن شدیم . سالن آنجا را مکت کاری کردیم و شروع کردیم به ساز زدن دوست گیتار کلاسک زن ما با دیدن این جو گیتار تشویق شد و یک گیتار الکتریک و امپ خرید و حال گروه تقریباً آماده بود که گیتار زن نفر چهارمی به ما اضافه شد حال تکمیل بودیم . پنج شنبه ها و جمعه ما بودیم و ترکیب راک ، مشروب و سیگار .

بله درامز آکوستیک من فراتر از یک ساز بود .

پایانی بر یک توهم شیرین همچون سایر بخش های زندگی که به خاطره تبدیل شده است . شش سال پر فراز و نشیب که حال چنان از من بیگانه شده که اگر خرابه ها ویرانیش را نیز بتوانم پاک کنم شاید زمانی بتوانم به وجودشان شک کنم . انگار که نبوده اند . وقتی به این گذشته فکر میکنم حال خود را جدا از آن اتفاقات میبینم انگار با آنکه بسیارشان  را خود ساخته ام و خود معمارشان بوده ام و در ساخت بسیارشان نیز دخالت داشته ام  اما در آن ها زندگی نکرده ام . بلکه به شکل بسیار وقیحانه ای وجود خودشان را از جایی نامعلوم بر من تحمیل کرده اند و بدین شکل چاره جز پذیرفتنشان نداشته ام . تصویری که از خود در ذهن دارم چگونه است ؟ تصویری آشنا اما با باطنی گم و ناآشنا .... رها شده در زمان گذشته که در گردابی از اتفاقات که حال خاطره می ناممش در حال زندگیست . جایی که دیگر زمان معنایی ندارد . گذشته گذشته است و دیگر برای یادآوریش مهم نیست که کجای زمان گذشته باشد .اگه دقیق نشوی همه خاطراتت را درهم و برهم در زمان میبینی . و عکس ها . موجودات تاکسی درمی شده در یک آن در زمان ثبت شده بر روی کاغذ پنجره ای که هیچ گاه از آن عبور نخواهی کرد فقط آن سو را چیزی را میبینی که با وجود آشنایی دیگر متعلق به این زمان نیستند همانقدر که فاصله گرفته اند همان قدر هم تغییر پیدا کرده اند و به چیز دیگری تبدیل شده اند . عکس ها خاطرات ذهنی عینی شده هستند با همان کار کرد ولی به شدت ترسناک تر . یک عکس به راحتی میتواند در من هر آن قدر که به واسطه تجدید خاطره آرامش ایجاد میکند همانقدر وحشت ایجاد کند . این وحشت حاصل تضاد بی معنی از تصویر ثابت شدهای ای هست که روبرویم قرار دارد .

با این حال ...

 

Your Name

.Your name  اسم انیمیشن زاپنیست به کارگردانی ماکوتو شینکی . 

مدتی پیش نقد این انیمه البته تا قبل از پیام اسپویل خواندم و از آنجا که یکی از علاقه مندان انیمه ژاپنی هستم  بقیه خواندن نقد را موکول کردم  به بعد از دیدن فیلم . نقد زوم جی را میتوانید از در اینجا بخوانید.

اما تا قبل از اسپویل نقد زوم جی فقط به تعریفو تجمید از فیلم بود . بعد از آنکه فیلم را دیدم برای که گیج بودنم کم شود شروع کردم به خواندن ادامه نقد زومجی که احتمال زیادی میدادم همونطور که خودش گوشزد کرده ممکن است متن داستان لو برود کمی از داستان فیلم سر در بیاورم . اما در کمال ناباوری ادامه متن نیز به تعریف و تمجید ختم شد !  

Game Of Trones S703

لیتل فینگر رو به سانسا میکند و میگوید :

One of two things will happen...
دو اتفاق روی خواهد
either the dead will defeat the living,
یا مردگان زندگان را شکست خواهد داد
in which case...all our troubles come to an end ,
که در این صورت تمام مشکلات ما تمام خواهد شد !
or life will win out.
یا زندگی پیروز خواهد شد
And what then?
و بعدش ؟
Don't fight in the North or the South.
در شمال نجنگ یا در جنوب
Fight every battle, everywhere.  always  in your mind.
همیشه در ذهنت در تمام نبردها در هر کجا و هر زمان مبارزه کن
Everyone is your enemy.  Everyone is your friend...
هرکسی دشمنته ، هرکسی دوستته
every possible series of events is happening all at once.
همه سلسله اتفاقات ممکن با هم در حال رویی دادن هستن
Live that way and nothing will surprise you.
اگه به این شکل زندگی کنی هیچ موقع سوپرایز نمیشی
Everything that happens will be something that you've seen before.
هر اتفاقی بیفته خودت از قبل پیشبینیش کردی

*******

دیشب کنار پنجره به رسم عادت دیرینه ، شهر زشت من مهمان پک ها و دود های سیگار من بود . سیگار گرمایش را به من نزدیک میکرد و باد گرمو مرطوب دودش را میربود و به پشت دیوار محوش میکرد .

روبروی خانه ام میان قارچ های بتنی و فولاد های در حال حرکت تکه زمین سرگردانی است با چند درخت تنک که زیر بارش سنگین آفتاب خورشید این روز ها پاییزی زود هنگام و شاید عبدی در حال زرد شدن است . و آن سو ماشین مردوم در هم میلولند سفید و قرمز .

به یاد می آورم متن بالا را ، این لحظات مکاشفه را دوست میدارم . لحظاتی که ذهنم می شکفد تفسیری از آنچه داشته ام و آنچه میبینیم شکل میگیرد و لذتی که از این درک و آگاهی به من دست میدهد .

متن بالا را یاد میاورم که شاید تنفر شاید کودکانه و سرسختانه من از این شهر زشت تنفر من از این سبک زندگی تنفر من از از خود زندگی این بوده که چنین حالت ممکنی را هیچ گاه در ذهن تصور نکرده ام . اگه تمام حالات ممکن را متصور شوم قطعاً میتوانم برایشان آماده شوم یا میتوانم بهتر به پذیرمشان .

خار...گری

چندی پیش دو شهروند کره ای به ایران تشریف آوردند . یکی از جاهایی که برای دیدن انتخاب میکنند شهرستان ماسال استان گیلان بود . هم راه سه ایرانی به عنوان مترجم به ییلاقات ماسال میروند تا از آب و هوای خوب و طبیعت زیبا آنجا استفاده کنند . 

اما از بخت بدشان گویا در ارتفاعات دچار لغزش پا شده سرنگون میشوند . شایدم حالشان بهم میخورد ! و به دلیل آسیب ها و زخم ها و شاید بیماری  آن ها را به بیمارستان شهرستان می آورند . در اورژانس پرستارا حسابی تحویلشان میگیرند و شروع به خدمات میکنند . همه چی به خوشی  پیش میرفت تا اینکه کره ای دوم از اورژانس بیرون میرود تا سیگاری بکشد و گویا شالی که بر سر گذشاته بود همچون روسری آزاده نامداری برای مدت کوتاهی از سرش می افتد ! در همین موقع یکی از پرسنل بیمارستان احساس خطر میکند . ارزش های دینیش ، اعتقاداتش تمام ایمانش به ناگهان بر اثر دیدن این صحنه زیر سوال میرود . 

موبالیش را از جیبش در میآرود شماره پلیس را میگیرد و این فساد علنی را گذارش میدهد  . پلیس می آید و کار با تذکری تمام میشود .

این خار ... گری تنها از این شخص بر می آمد . کسی که تمام حرف های حول محور سکس ، اندام های جنسی خود و همارانش هستش . کسی که زن های همکارانش را در حضور آن ها به چالش سکس میکشد ! کسی که خاطرات جنسی خود و دیگران را به عنوان خاطره برای سایر همکاران تعریف میکند . فقط از همین شخص چنین کاری می آمد . از هیمن شخص ک هیک پایش در پایگاه بسیج محله شان است و یک پای دیگرش در صف اول نماز بیمارستان .

آزاده نامداری دیگری در بیمارستان .