موسیقی سکوت

... در این زندگی چه میشونیم جز درخواست مکرر کمکم کن ، کمکم کن .

رز ترمین 

بالاخره موفق شدم وارد انبار شوم . شغل سابق خودم . استرس کمتر هرماه با مزایای کمتر . البته مهم نیست چ.ن هنوز مزایای یک سال پیش مارا نداد هاند و طلب کاریم . در ضمن انیکه تا حد اقل دو سه سال دیگر به من وابسته اند و جبورند سیبیل مرا چرب کنند ! هر موقع به گذشته نگاه میکنم یکی از بزرگترین اشتباهات من ورود به حسابداری بود . آنجا بود که متوجه روحیات خود شدم و هم متوجه سیستم بیمار اداری ایران و مخصوصاً محل کار خودم . 

حدودا دو ماه پیش همراه یکی از همکاران به کلبه ییلاقیش در ارتفاعات ماسال رفتیم یک شب ماندیم آتش روشن کردi بساط کباب در نور طبیعی شعله های آتش برخواسته از چوب جنگلی . همه چیز کامل بود . سکوت . پرنده هایی که صدای آوازشان  ضربان دار ار دور و نزدیک  در اطراف سرت میچرخید . قصد دارم چنین تجربه ای را در سرمای پوست ترکان پر برفش نیز تجربه کنم . منظره برفی ییلاق بی شک باید تجربه ای داغ باشد .

قصد داردم نکاتی را در مورد آنچه به عنوان زندگی در حال گذراندنش هستم و آنچه میخواهم باشد توضیح دهم منتها موکول میکنم به زمانی بعد . اعترافات ذهن من به شکل کلمات به بیروت تراوش خواهد کرد . امیدوارم تا آنجای ممکن از سانسور بپرهیزم .

فرار

همیشه میخواستم فرار کنم و همیشه در سفر باشم تا بدین شکل محو شوم در جاده و تمام گذشته و آینده مضحک وابسته اش را فراموش کنم . این نقشه فرار ظریف ذهن من است . به نظرم شهوت زدن به جاده از رها شدن از دامی است که در این شهرای خشتن با محتویات خشنترش گرفتارش شده ام.