چیزی درباره سبک های متال که نه به طور کامل علمیست نه تحقیقی
بی شک هر یک از هنر های چندگانه خود به زیر شاخه های دیگری تقسیم می شود و گاه زیر شاخه ها نیز برای خود تقسیماتی دارند. هرچند که منشاً همه موسیقی ها یکیست اما چند سبک کلی با توجه به منشاً تقریباً متفاوتشان شناخته شده است . کلاسیک ، پاپ ، راک ، جز ، بلوز ، کنتری ، هیپ هاپ ، R&B و New Age . در این بین ، همه سبک ها تا حدودی از همدیگیر الهام گرفته اند و زیر شاخه های جدید تری در درون خود پرورش دادند ولی شاید راک بیشترین گوناگونی را یافته است . روحیات راک و حس مبارزه طلبی و بستر جوان و پویایش او را هم چون گِل کوزه گری زیر دستان کوزه گر کرده که میتواند یکی از بهترین مراکز ایده های نو باشد .
یکی از بزرگترین شاخه های راک ، متال می باشد . تا آنجا که میدانم وقتی راک خشونت را در صدای گیتار و خواننده اش راه داد و هارد راک را بوجود آورد مقدمه ای شد برای تولد هوی و پسوندش متال . بعد از آن سبک های متال یکی پس از دیگری متولد شدند . عده ای از این سبک ها بر پایه علم موسیقایی بوجود آمدند سبک هایی مثل نئو کلاسیک متال ، پراگرسیو متال همه بلقوه به علم موسیقی قوی احتیاج دارند . سبک های دیگری هستند که موسیقی در درجه دوم و یا حتا سوم قرار دارد و بیان عقاید در رده اول اولویت قرار دارد سبک هایی مثل بلک متال و دس متال را شاید بتوان در این گروه قرار داد .
تنوع در متال آنچنان زیاد است که هنوز هم گروه هایی با سبک های جدید و تلفیقی پا به عرصه وجود میگذارند .
اگر مخاطب چنین موسیقی هایی هستید یقیناً برایتان پیش آمده که در تشخیص سبک ها با مشکل روبرو شوید همانطور که برای وبلاگ های بزرگ نیز پیش آمده که در مورد گروهی خاص سبک های مختلفی و گاهاً متضاد را نسبت دهند . سبک فلان گروهی در سایتی پراگرسیو معرفی می شود و در سایت دیگر یک ملودیک تنگش اضافه می شود و در سایت دیگر همان گروه را در رده پراگرسیو میبینی و هم آلترنیتیو . حتا دیده ام برای بعضی از گروه ها تا پنج سبک مختلف در کنار هم برایشان معرفی کرده اند ! و گاه نیز دو سبکی که وجوه مشترک زیادی با هم ندارند در کنار هم دیگر قرار گرفته اند ، دس متال را در کنار دووم می بینید .
تنوع سبک ها برای من خیلی جالب شده فلان گروهی در سبک دس متال به محض استفاده از چند حرکت ملودیک میشود ملودیک دس متال ! لابد اگر بخواهد کمی به سبک سیاق پست با آن افکت ها و اِکو ها و دیلی های مخصوص خودش نزدیک شود میوشد میشود ملودیک پست دس متال و اگر بخواهیم کمی پد و استریگ اضافه کنیم لابد می شود اتمسفریک ملودیک پست دس متال !!!
باور کنید اگر من بخواهم برای گروهی چنین سبکی مشخص کنم کسی ایراد خاصی نمی تواند به من بگیرد !
به نظرم نیازی به این همه تجزیه کردن سبک ها نیست و تعدادی از این سبک ها واقعاً بی مورد و کذایی هستند . می خواهم بدانم چه فرق حقیقی و قابل توجهی بین Metalcore و Hardcore وجود دارد ؟ شاید بتوان یکی دو اختلاف کوچک را آن هم با دقت در آن یافت ولی آیا تغییرات چندان بزرگ هستند که بتوان آن ها را از هم جدا دید ؟ من که چنین فکر نمی کنم . اختلاف ها چنان باید عریان و نمایان باشد که به راحتی قابل تشخیص باشد و همینطور تغییری ارزشمند باشد . نه اینکه میزان نویز و دیستروشن یا چند تا کیک درام بیشتر و کمتر ، اینور و آنورتر در ریتم شود ملاک انشقاق ! . به نظرم باید کمی از این تکثر گرایی در سبک های متال دور شویم و به محض دیدن کمی تغییر در سبک گروهی فوراً هیجان زده نشویم که ای داد چرا شبیه هیچ ژانری که می شناختم نیست در واقع حتا به ندرت چنین چیزی پیش می اید که ما ما با چیز جدیدی روبرو شویم بلکه میدانیم که به کدام رده تعلق دارد اما چون میخواهیم انطباق کامل باشد در صورت نداشتن کوچکترین انطباقی سریع به این می اندشیم که لابد چیز جدیدی است . به این فکر می کنم که بسیاری از آنها خلاقیت های کوچکی هستند که جای تفسیر ها و گنده پردازی ها معمول را ندارند .
و در مورد نسبت دادن چندین سبک به یک گروه خاص بایدگفت که ما با نوعی سنت پاب در متال روبرو هستیم گروهای که سعی میکنند هم چون خواننده های پاپ در آلبوم هایشان از هر دری بخوانند و در هر سبکی کاری ارائه دهند تا سلایق بیشتری را تحت پوشش خود قرار دهند هم چنان که در پاپ مرسوم است .
نتیجه گیری خاصی نمیتوانم داشته باشم ، فقط اینکه نیاز به کمی ساده سازی داریم ما با تقلید کردن سبک ها را پایدار می کنیم و اگر کسی بخواهد تقلید محض نکند بالاخره چیزی از خود به آن سبک افزوده شاید به این شکل بتوان بسیاری از گروه ها را صاحب سبک نامید و اگر چنین باشد همچنان باید منتظر اسم های جدید در سبک ها بود که واقعاً نیز همچنین است من شاید در تقسیم بندی های موجود نتوانم پینک فلوید را در گروهی جای دهم هیچ کس شبیه او نیست یا باید تقلید محض کنیم و بشویم پینک فلوید و سپس با گرد هم آوردن مقلدان بسیار اسمی برای آن بنامیم و یا آنکه بگذاریم کلیت چیزی ا مشخص کنیم و بقیه زیر لوای آن به کار خود ادامه دهند .
به تمام مطالب بالا در تک تک جمله هایش به دیده شک و تردید می نگرم . موقع نوشتنشان میدانستم که اشتباه هستند هم زمان اعتقاد داشتم که درست هستند . هنوز هم میدانم که نوشت هایست در هوا . اینها تجربیات شنیداری من و بخش کوچکشان از روی تحقیق است ولی باید مینوشتم شاید کسی چیزی داشته باشد که بخواهد اشتباهم را به من بگوید و شاید هم کسی با اطلاعاتی بیشتر با ایجاد جرقه ای در مغزش همسو با من چیزی بگوید کامل و منسجم نسبت به این نوشته ...
این نوشته نیاز به ویرایش دارد ...
هنر و مرزها
"این نوشته علمی تحقیقی نیست ، با آنکه سعی شده کاملاً منطبق با واقعیت نوشته شود و نویسنده نیز در سبک نوشتنش چنین ادعایی را به وضوح نشان میدهد ولی صرفاً مجموعه ای از تفکرات و برداشت های شخصی نویسنده از هنر است ."
هنر مرز های گوناگونی دارد ، جنسیت ، سن ، شهر و کشور ، شغل زبان و حتا گویش ، و انواع و اقسام تقسیم ها که میتواند دایره ارتباط هنر را محدود به تعداد و یا قشر خاصی از اجتماع کند .
حال اگر بخواهیم دامنه مرزها را کوچکتر کنیم باید بگوییم به همان میزان درک آن برای سایر کسانی که خارج از آن مرزبندی هستند محدود میوشد . میتوانیم در داخل یک کشور مرزها را کوچکتر کنیم و به قومیت ها مختلف با گویش های ها و آداب و رسوم مختلف برسیم و اگر باز بخواهیم کوچکتر شویم به هنری به غایت شخصی می رسیم ، هنری که فقط احوال و تجربیات و احساسات شخصی صاحب اثر را نمایش میدهد چنین هنر شخصی فقط با مخاطبینی ارتباط برقرار میکتد که تجربه و احساسی شبیه تجربه و احساس صاحب اثر را داشته باشند . برای همین است که معمولاً چنین هنرهایی هیچ موقع در سطح وسیع نمی توانند با مقبولیت برخوردار شوند .
و هر چه قدر از این هنر شخصی دور شویم و خود را به مرز های بزرگتر و ساده و خالص تر برسانیم میتوانیم انتظار ارتباط تعداد بیشتری از مردم با اثر داشته باشیم چنین هنری هنری عمومیست .
هنر و ارتباطش با مرزها به دو شکل خو درا مینمایند یک بحث ابزار هنر و دیگری آگاه بودن شرایط مقصد هنر است . صدای سه تار سوای موسیقی که از آن خوارج می شود برای شنونده ایرانی گیرایی خاصی دارد و اگر موسیقی سنتی نیز به این ساز اضافه شود بعد ارتباطی خودش را کامل می کند نمی خواهم در اینجا وارد جزئیات درون خود موسیقی سنتی شوم بلکه میخواهم بگویم شنیدن خود صدای سازی محلی برای بسیاری کسان ایجاد گرایشات محلی و ملیست و اگر به آن ساختار موسیقی ملی بومی را نیز اضافه کنیم بسیاری تجربیات و خاطرات و فرهنگ را نیز با خود حمل می کند . اگر از زاویه مرزبندی ها مختلف به موضوع نگاه کنیم باید قبول کنیم که مجوعه ابزارهای هنر همراه با تاریخچه که موسیقی و کلاً هنر با آن ایجاد شده بخش دیگری از ارتباطات و واکنش های احساسی ما را سوای خود ساختار هنر تشکیل میدهد . به طوری که خارج از این تاریخ و آنچه با ابزارها هنر ایجاد شده درک اثر هنری کمرنگتر و وابسته به سایر متغیر هامی شود .
باید گفت در این مرزبندی ها هر چه قدر مرزها بزرگتر میوشند مرزهای کوچکتر را زیر بال و پر خود میگیرد و درست است که مخاطبین اثر هنری افزایش میباید ولی باید توجه داشت چون در چنین آثاری هنرمند به دنبال برآیند اشتراکات و تجربیات و احساسات مشترک می گردد از کیفیت ارتباط کاسته میشود . و در مقابل آثار شخصی که در مرز های کوچکتری قرار دارند ارتباط مستحکم تری با مخاطب خود برقرار میکنند .
باید با تزریقی داخل وریدی گریخت ، ولی میترسم
اینجایم . در حالی که هیچ چیز این زندگی را نمی فهمم که چطور تا به اینجا آمده ام . حتا به جمله ای که نوشتم ام فکر میکنم که فعل استفاده شده "نمی فهمم" را با "درک نمیکنم" جابه جا کنم اما دغدغه پاس داشتن بیهوده زبان فارسی که باید پارسیش بخوانم مرا وا میدارد که از آن بگذرم . اینجایم و در حرکتی شش قسمت از فصل اول سریالی بی وقفه از جلوی چشمان بی حالم گذراندم و لیوان چای غلیظ شده ام را به دهان بردم و حتا برای آن نوبت دویدنم را به بهانه حال نداشتن که حقیقتاً نیز بی دلیل چنین بودم کنسل کردم و حتا جالب این است این است که نان نیز نتوانستم بگیرم ! انگار میخواهم که در مجازی که واقعیت نشانش میدهند خود را گم کنم برای همیشه . این کار این روزهای من است ، سریال ها فیلم ها ، دوستان تفننی و سرگرمی های کوچک بی عمق و تمام مجاز ها ، وسیله ای است برای واقعیت قلب و ذهن ضعیفم که من همینم که شاید باید باشم . برای چیزی ساخته نشده ام که بخواهم بیابمش .
و نمی فهمم این زندگی را و هیچ جایش که باید به دور کمرم بمب ببندم و داخل جمعی مننفجرش کنم . دختر کوچکی میمیرد در حالی که قبل از آن برای شکستن لیوانی ، مادرش تمام میلیاردها سلول لعنتیش را به لرزه در می آورد و کودک را سرکوفت میزند و سرکوب میکند . دختر با اشک هایش میمیرد و مادر نیز با خشمش و همه ما خواهیم مرد و خوشحالم از اینکه خواهم مرد با اینکه از آن میترسم و از خودم میرانمش خوشحالم که مرگ پایان همه چیزم خواهد بود و امیدوارم که چنین باشد نمی خواهم از اطرافم بشنوم " مرگ پایان همه چیز نیست !" این جمله نتنها تو خالی ترین امید بشریست بلکه شکست امید را نمی توان پر کرد حتا پوچ نیز برای خود فضایی اشغال میکند که فقدانش دردناک خواهد بود بهتر است بدانیم که چیزی آن سو نیست . و باز میاندیشم که چرا باید گلوله ای برای صلح ساخته شود .
و این روزها صورتم را حس میکنم که آویزان شده و در حال کش آمدن است چون نه هدفیست که بخواهد دری به سوی انگیزه شود و نه رمقی که بخواهد نیروی محرکه شان باشد. میتوانم تک نظری را در زیر نوشته ام بخوانم که میگوید " ما در ایران زندگی میکنیم ! " میدانم و نمی خواهم در این F**kin Country باشم که تا هر حرفی میگویم کسی از گوشه ای بگوید اینجا ایران است آقا . لعنت به همه آنها . و در حالی که پشت میزم نشسته ام و آهنگ (Aaron- U-Turn (Lili را گوش میدهم هوا بوی وایتکس میدهد و از بیرون صدای هوا ساز می آید . آنسو ، به کارپردازم نگاه میکنم در حالی که فاکتوری در دست دارد و با همکارم سر قیمت تاید و مایع ظرف شویی بحث میکند که جور در نمی آیند ! فشار کار در حال خوردکردنش است و عمرش نیز ، چیزی نیست که برای آن بجنگد یا نمی تواند بیابد پس با کارش میجنگد و جالب آنکه شکست میخورد هم چون من که در این باتلاق آرام آرام در حال فرر رفتن هستم .
و تمرکزم به نزدیک هیچ رسیده . تقریباً به هیچ موضوعی علاقه نشان نمیدهم و چون علاقه ندارم چشمانم روی صورت کسانی که مرا مخاطب خودشان قرار میدهند میچرخد و سر تکان دادن های بی موردم گاه به چشمشان می آید . همینطور که پیش آمده که خواهرم با مادرم مشکل پیدا میکند به من زنگ میزند و پانزده دقیقه حرف میزند و و من فقط در این حد میفهمم که مشکلی بین آن دو است و او مقصر نیست و بعد که وارد خانه میشوم مادرم میگوید که او هم بی تقصیر است کاری نکرده سپس میگویم هووم ... فهمیدم ، لابد مشکل از من است! باید از خانه بروم ولی ذخیره پول تو جیبی که بابا دولت به من میدهد برای فرار بزرگ هنوز به قدر کافی نرسیده تازه میگویند که بدون زن حق نداری از خانه بیرون روی ! آن که حتماً ، شک نکنید کجاست ببرمش ؟
می بیند ، حرف های ساده ایست که حتا با وجود بیهودگی و بی ارزشی شان خود بیانگر عوج مسخره بودن همه هچیز است مخصوصاً پی نمیانده ای دویدن که بعد از تایید صلاحیت از سوی شورای محترم نگهبان و رای اوردن بیش از 38 هزار رای به همراه نماینده اول به دور دوم میرود و در دوم مشخص میوشد که 12 واحد از مدرک فوق لیسانسش را پاس نکرده ! البته اشتباه نکنید مدرک این نامزد محترم از خارج بوده و از انجا که آن کشور ها دروسی مثل انقلاب اسلامی و ریشه های آن (خداوند ریشه اش را ... ) و تاریخ اسلام ، معارف اسلامی 1 و 2 را ندراند (شاید کتاب هایی مثل معارف کمونیست ، یا مسیحیت شایدم اصول کفرشناسی را داشته باشند ) در نتیجه این کتاب ها دوباره باید در کشور عزیزمان ایران پاس شوند . سی و هشت هزار رای و زحمت بیهوده چنید نفر برای نماینده شان یکجا به زباله دانی میرود . میبینید ، بر هیچ پاییدن چنین است آب در هاون کوبین این است .
و دوباره به تمرکزم می اندیشم ... بله بعد از ده ثاتیه فکر کردن به اسامی افراد موجود در سریال فرینج اسم اِیجنت دآنم یادم آمد واین در حالیست که قسمت نوزدهم فصل چهارم سریال مورد نظر هستم ! آدم ها می آیند و پرده های مختلف چه در فیلم و چه در زندگی می افتند و من هم چون انسانی تریزومی بیست و یک نظاره گر همه آنها هستم بدونه آنکه چیزی دستگیرم شود .
و هم چنان آرون لیلی را برای چندمین بار صدا میکند که از کلمه "چندمین بار" تعداد تکرار مشخص نیست و فرضا میتواند بین دو تا صد میلیون بار متغیر باشد . و ای کاش ترانه ای برای من میخواند ترانه ای نه برای درد و نه برای غم ، بلکه برای فرو نشست یک تن که میتوانم نماینده ای باشم برای پاسخ دهنده گان به این سوال که مرگت چیست ؟ و من در جواب به فکر فرو می روم که مرگم چیست وقتی استخوان ها دنده کودکی در سومالی از روی پوستش بیرون زده ، شکمش از کمبود پروتئین ورم کرده و بر صورتش چنیدن مگس نشسته که حتا رمقی در او نیست که مگس ها را از خود دور کند با این حال مادرش در کنار اوست و چادر بر روی سر نهاده معلوم نیست از اسلام است یا از آفتاب یا همچین چیزی و با چشمانی که دیگر درگیر چیزی نیست و انگار که صاحبش سالهاست مرده به دوربین عکس برداری ای نگاه میکند که عکاسش خود را عکاسی آزاد می پندارد و عکس هایش در فلان جشنواره که آن نیز به ظاهر مستقل است مقام اول را می آورد . بله تمام دغدغه ها ما در مقابل گرسنگی محض گرسنگی که استخوان را به پوست چسبانده لنگ می اندازد و باید بساتمان را جمع کنیم و برویم .
حال این جهان را با سوال بی ارزش نکیر و منکر می سنجم که امام اولت کیست ؟ هه هه ... چه مسخره می نمایاند وقتی بود و نبودش فرقی نمیکند . آن زمان که زنده بود ویرانه آن قسمت از جهان آباد نشد چه برسد به اینکه با حفظ نامش بخواهیم تمام جهان را آباد سازیم . شاید خاطره ام یاری نکند میگویم یادم رفته ... از آوردن اسمش چه سود ... و دو باره ترانه ای که با Lili شروع میشود و حسش حس حالم است و تمام این جملات با آن بیرون می آیند بدون آنکه بخواهم خود را عذاب بدهم که چیزی بنویسم . و نمیخواهم بدانم که چه میگوید هرچند که شنیده ام که لی لی یک معتاد است و ترانه برای اوست .
ای کاش میتوانستم در پشت شیشه یک قطار خشک شوم قطاری ابدی در میان پستی ها و بلندی های این زمین و فقط میدیم و گوشم هر آنچه میخواست را می شنید و دیدن ها و شنیدن ها را در ذهنم ترکیب میکردم هم زمان خوراک لذت و فسردگیم میشدند حال که در درون اتاقم هستم انگار میچرخدو میچرخد و از کنارم بارها میگذرد و من پرت شده آن قطارم .
بوی غم ؟ نه این غم نیست ، رو به نا امیدی نیز نمی رود . چون امید وجود ندارد . امید تلاش ذهن است برای بدست آوردن و تغییر چیزی که مدانیم روی نمیدهد و وقتی شخص نیروی خود را به سوی چیزی بهتر متمرکز میکند و آ نرا به دست می آورد یا تغییر میدهد نمی توان گفت که قبلش امید وار بوده این فقط رسیدن به خواسته است و امید یعنی نشستن در گوشه ای و آرزوی خواسته ای را داشتن که میداند نمیخواهد و نیست . در یک کلام امیدی که به واقعیت بپیوندد هیچ موقع امید نبوده . امید وارم از این فلاکت در بیایم ! ، میخواهی از این فلاکت در بیایی پس کون مبارک را تکان بده و اگر میخواهی کونت را تکان بدهی دیگر برای چه کلمه امید را با مفهوم مضحکش به زبان می آری و برای خود از آن باری می سازی !؟
دلم برای افسردگی هایم تنگ شده میتوانسم زندگی را همانطور که هست ببینم . میتوانستم منسجم بنویسم ولی الان هوس سیگاری کرده ام که دود کنم و فیلمی ببینم و بین آن دائم پاوز بزنم و گیتارم را دستم بگیرم و با سی بمل مینور بازی کنم و آرپژ بزنم . دیگر سازم هم دهنش خشک شده آنقدر که بر صورتم تف کرده ! ساز بی دست و پای من ، ساز بی دفاع من اسیر شده در چنگال ظالم بی خاصیت من .