باید با تزریقی داخل وریدی گریخت ، ولی میترسم
اینجایم . در حالی که هیچ چیز این زندگی را نمی فهمم که چطور تا به اینجا آمده ام . حتا به جمله ای که نوشتم ام فکر میکنم که فعل استفاده شده "نمی فهمم" را با "درک نمیکنم" جابه جا کنم اما دغدغه پاس داشتن بیهوده زبان فارسی که باید پارسیش بخوانم مرا وا میدارد که از آن بگذرم . اینجایم و در حرکتی شش قسمت از فصل اول سریالی بی وقفه از جلوی چشمان بی حالم گذراندم و لیوان چای غلیظ شده ام را به دهان بردم و حتا برای آن نوبت دویدنم را به بهانه حال نداشتن که حقیقتاً نیز بی دلیل چنین بودم کنسل کردم و حتا جالب این است این است که نان نیز نتوانستم بگیرم ! انگار میخواهم که در مجازی که واقعیت نشانش میدهند خود را گم کنم برای همیشه . این کار این روزهای من است ، سریال ها فیلم ها ، دوستان تفننی و سرگرمی های کوچک بی عمق و تمام مجاز ها ، وسیله ای است برای واقعیت قلب و ذهن ضعیفم که من همینم که شاید باید باشم . برای چیزی ساخته نشده ام که بخواهم بیابمش .
و نمی فهمم این زندگی را و هیچ جایش که باید به دور کمرم بمب ببندم و داخل جمعی مننفجرش کنم . دختر کوچکی میمیرد در حالی که قبل از آن برای شکستن لیوانی ، مادرش تمام میلیاردها سلول لعنتیش را به لرزه در می آورد و کودک را سرکوفت میزند و سرکوب میکند . دختر با اشک هایش میمیرد و مادر نیز با خشمش و همه ما خواهیم مرد و خوشحالم از اینکه خواهم مرد با اینکه از آن میترسم و از خودم میرانمش خوشحالم که مرگ پایان همه چیزم خواهد بود و امیدوارم که چنین باشد نمی خواهم از اطرافم بشنوم " مرگ پایان همه چیز نیست !" این جمله نتنها تو خالی ترین امید بشریست بلکه شکست امید را نمی توان پر کرد حتا پوچ نیز برای خود فضایی اشغال میکند که فقدانش دردناک خواهد بود بهتر است بدانیم که چیزی آن سو نیست . و باز میاندیشم که چرا باید گلوله ای برای صلح ساخته شود .
و این روزها صورتم را حس میکنم که آویزان شده و در حال کش آمدن است چون نه هدفیست که بخواهد دری به سوی انگیزه شود و نه رمقی که بخواهد نیروی محرکه شان باشد. میتوانم تک نظری را در زیر نوشته ام بخوانم که میگوید " ما در ایران زندگی میکنیم ! " میدانم و نمی خواهم در این F**kin Country باشم که تا هر حرفی میگویم کسی از گوشه ای بگوید اینجا ایران است آقا . لعنت به همه آنها . و در حالی که پشت میزم نشسته ام و آهنگ (Aaron- U-Turn (Lili را گوش میدهم هوا بوی وایتکس میدهد و از بیرون صدای هوا ساز می آید . آنسو ، به کارپردازم نگاه میکنم در حالی که فاکتوری در دست دارد و با همکارم سر قیمت تاید و مایع ظرف شویی بحث میکند که جور در نمی آیند ! فشار کار در حال خوردکردنش است و عمرش نیز ، چیزی نیست که برای آن بجنگد یا نمی تواند بیابد پس با کارش میجنگد و جالب آنکه شکست میخورد هم چون من که در این باتلاق آرام آرام در حال فرر رفتن هستم .
و تمرکزم به نزدیک هیچ رسیده . تقریباً به هیچ موضوعی علاقه نشان نمیدهم و چون علاقه ندارم چشمانم روی صورت کسانی که مرا مخاطب خودشان قرار میدهند میچرخد و سر تکان دادن های بی موردم گاه به چشمشان می آید . همینطور که پیش آمده که خواهرم با مادرم مشکل پیدا میکند به من زنگ میزند و پانزده دقیقه حرف میزند و و من فقط در این حد میفهمم که مشکلی بین آن دو است و او مقصر نیست و بعد که وارد خانه میشوم مادرم میگوید که او هم بی تقصیر است کاری نکرده سپس میگویم هووم ... فهمیدم ، لابد مشکل از من است! باید از خانه بروم ولی ذخیره پول تو جیبی که بابا دولت به من میدهد برای فرار بزرگ هنوز به قدر کافی نرسیده تازه میگویند که بدون زن حق نداری از خانه بیرون روی ! آن که حتماً ، شک نکنید کجاست ببرمش ؟
می بیند ، حرف های ساده ایست که حتا با وجود بیهودگی و بی ارزشی شان خود بیانگر عوج مسخره بودن همه هچیز است مخصوصاً پی نمیانده ای دویدن که بعد از تایید صلاحیت از سوی شورای محترم نگهبان و رای اوردن بیش از 38 هزار رای به همراه نماینده اول به دور دوم میرود و در دوم مشخص میوشد که 12 واحد از مدرک فوق لیسانسش را پاس نکرده ! البته اشتباه نکنید مدرک این نامزد محترم از خارج بوده و از انجا که آن کشور ها دروسی مثل انقلاب اسلامی و ریشه های آن (خداوند ریشه اش را ... ) و تاریخ اسلام ، معارف اسلامی 1 و 2 را ندراند (شاید کتاب هایی مثل معارف کمونیست ، یا مسیحیت شایدم اصول کفرشناسی را داشته باشند ) در نتیجه این کتاب ها دوباره باید در کشور عزیزمان ایران پاس شوند . سی و هشت هزار رای و زحمت بیهوده چنید نفر برای نماینده شان یکجا به زباله دانی میرود . میبینید ، بر هیچ پاییدن چنین است آب در هاون کوبین این است .
و دوباره به تمرکزم می اندیشم ... بله بعد از ده ثاتیه فکر کردن به اسامی افراد موجود در سریال فرینج اسم اِیجنت دآنم یادم آمد واین در حالیست که قسمت نوزدهم فصل چهارم سریال مورد نظر هستم ! آدم ها می آیند و پرده های مختلف چه در فیلم و چه در زندگی می افتند و من هم چون انسانی تریزومی بیست و یک نظاره گر همه آنها هستم بدونه آنکه چیزی دستگیرم شود .
و هم چنان آرون لیلی را برای چندمین بار صدا میکند که از کلمه "چندمین بار" تعداد تکرار مشخص نیست و فرضا میتواند بین دو تا صد میلیون بار متغیر باشد . و ای کاش ترانه ای برای من میخواند ترانه ای نه برای درد و نه برای غم ، بلکه برای فرو نشست یک تن که میتوانم نماینده ای باشم برای پاسخ دهنده گان به این سوال که مرگت چیست ؟ و من در جواب به فکر فرو می روم که مرگم چیست وقتی استخوان ها دنده کودکی در سومالی از روی پوستش بیرون زده ، شکمش از کمبود پروتئین ورم کرده و بر صورتش چنیدن مگس نشسته که حتا رمقی در او نیست که مگس ها را از خود دور کند با این حال مادرش در کنار اوست و چادر بر روی سر نهاده معلوم نیست از اسلام است یا از آفتاب یا همچین چیزی و با چشمانی که دیگر درگیر چیزی نیست و انگار که صاحبش سالهاست مرده به دوربین عکس برداری ای نگاه میکند که عکاسش خود را عکاسی آزاد می پندارد و عکس هایش در فلان جشنواره که آن نیز به ظاهر مستقل است مقام اول را می آورد . بله تمام دغدغه ها ما در مقابل گرسنگی محض گرسنگی که استخوان را به پوست چسبانده لنگ می اندازد و باید بساتمان را جمع کنیم و برویم .
حال این جهان را با سوال بی ارزش نکیر و منکر می سنجم که امام اولت کیست ؟ هه هه ... چه مسخره می نمایاند وقتی بود و نبودش فرقی نمیکند . آن زمان که زنده بود ویرانه آن قسمت از جهان آباد نشد چه برسد به اینکه با حفظ نامش بخواهیم تمام جهان را آباد سازیم . شاید خاطره ام یاری نکند میگویم یادم رفته ... از آوردن اسمش چه سود ... و دو باره ترانه ای که با Lili شروع میشود و حسش حس حالم است و تمام این جملات با آن بیرون می آیند بدون آنکه بخواهم خود را عذاب بدهم که چیزی بنویسم . و نمیخواهم بدانم که چه میگوید هرچند که شنیده ام که لی لی یک معتاد است و ترانه برای اوست .
ای کاش میتوانستم در پشت شیشه یک قطار خشک شوم قطاری ابدی در میان پستی ها و بلندی های این زمین و فقط میدیم و گوشم هر آنچه میخواست را می شنید و دیدن ها و شنیدن ها را در ذهنم ترکیب میکردم هم زمان خوراک لذت و فسردگیم میشدند حال که در درون اتاقم هستم انگار میچرخدو میچرخد و از کنارم بارها میگذرد و من پرت شده آن قطارم .
بوی غم ؟ نه این غم نیست ، رو به نا امیدی نیز نمی رود . چون امید وجود ندارد . امید تلاش ذهن است برای بدست آوردن و تغییر چیزی که مدانیم روی نمیدهد و وقتی شخص نیروی خود را به سوی چیزی بهتر متمرکز میکند و آ نرا به دست می آورد یا تغییر میدهد نمی توان گفت که قبلش امید وار بوده این فقط رسیدن به خواسته است و امید یعنی نشستن در گوشه ای و آرزوی خواسته ای را داشتن که میداند نمیخواهد و نیست . در یک کلام امیدی که به واقعیت بپیوندد هیچ موقع امید نبوده . امید وارم از این فلاکت در بیایم ! ، میخواهی از این فلاکت در بیایی پس کون مبارک را تکان بده و اگر میخواهی کونت را تکان بدهی دیگر برای چه کلمه امید را با مفهوم مضحکش به زبان می آری و برای خود از آن باری می سازی !؟
دلم برای افسردگی هایم تنگ شده میتوانسم زندگی را همانطور که هست ببینم . میتوانستم منسجم بنویسم ولی الان هوس سیگاری کرده ام که دود کنم و فیلمی ببینم و بین آن دائم پاوز بزنم و گیتارم را دستم بگیرم و با سی بمل مینور بازی کنم و آرپژ بزنم . دیگر سازم هم دهنش خشک شده آنقدر که بر صورتم تف کرده ! ساز بی دست و پای من ، ساز بی دفاع من اسیر شده در چنگال ظالم بی خاصیت من .