Nick Cave دیوانه داغان ، منتها نه به دیوانگی Tom Waits که خود را از زنجیر ها رهانیده ، دیوانه ای که در اجراهایش رسماً نقش یک روانپریش را بازی میکند !. نیک و تام برایم در کنارهم می آیند چون همه میدانیم با وجود اینکه هر دو به ویژه تام ، شیوه ...نوینی در خوانندگی را ارائه میدهند شیوه ای همراه با صداهای اضافه ، تغییرات لحنی و حجمی صدا اما باید قبول کنیم هیچ کدامشان خواننده نیستند ! . هر دو راوی داستان ها و حرف هایی هستند که میخواهندما بشنویم با جنس صدایی زیبا و متفاوت.حتماً کسانی که نیک را میشناسند ترانه O Malleys Bar را شنیده اند یکی از مضحک ترین و در عین حال زیباترین ترانه هایی که در طول عمرم شنیده ام ، داستانی طولانیکه حتا برای فهمیدن خنده دار بودن داستانش نیاز به ترجمه متن نیستاین نمونه ایست برای صحت مدعا بالا .
اما ترانه بعدی که در ذهن من باقی مانده ترانه Babe I’m Fire نیک هستش که در آن تمام اهل محل و تمام کشور و همه جور آدم ها یک صدا میگیوند "رو آتیشی" !، ترانه های خاص این آهنگ ساز و نوازنده ساکسیفون برایم ادامه پیدا میکند با آهنگ Babe, You Turn Me On تا میرسد به دوست داشتنی ترین و یکی از ساده ترین آهنگ های نیک که باز موسیقی بهانه ای میشود برای روایت داستانی دیگر از زبان نیک با این تم And I kick motherfucking asses like you every day . دقت کنید ، کلمه Motherfucking که به زیبایی بر قامت داستان با صدای نیک کیو نشسته را در هیچ خواننده رپ و هیپ هاپی نمی توانید بیابید ! (منظور این است که فحش به نیک می آید !) ، البته شاید هم یافتید ولی باورم کنید داستان Stagger Lee چیز دیگریست !
در کل از سبک و سیاق نیک کیو بگذریم که میتواند آشی باشد از پانک و آلترنیتیو و اکسپریمنتال که "عادل توجه کند" در ظرف پست در حال پختن است !!! نیک کیو موسیقی خاصی در ذهنت می کارد که هوسش خواهی کرد و صد البته ترانه هایش که میتوانی تفاوت را به سادگی در آن تشخیص دهی .
بی قیدی در موسیقی، استفاده صداهای تو در تو ، نویزدار و وحشی ، صدای گاه به عمد از کنترل خارج شده و در یک کلام موسیقی افسار گسیخته و بی قید از خواص موسیقی نیک است ، البته من میخواهم چنین باشد و با این خصوصیات او را میشناسم و معتقدم کارهایی از او که از این ویژگی ها برخوردار هستند میتوانند نماینده ی شایسته ای برای نیک باشند البته اجرای دوئت زیبای Henry Lee به همراه پی جی هاروی نقض این مدعا نیست .


تمام هنر ها به طرز غریبی با مفهوم زمان در ارتباط هستند . به نظرم هر بار که هنرمندی اثری را خلق میکند ناخودآگاه یا آگاهانه با زمان بازی میکند .
زمان در عکس و نقاشی یخ میزند . وقتی به عکس های گذشته خود در کنار دوستان آشنایان نگاه میکینیم در همه آن نگاه های خیره شده به ما امری جادویی می بینم. آنها خود ما هستیم اما خشک شده در زمان بر روی کاغذ . اینکه لحظه ای از عمر ما به طرز غریبی بر روی کاغذ حک میشو...د عجیب است ، ولی ما به آن خو گرفته ایم . عجیب و جادویی بودن عکس را میتوان در نگاه ها کسانی دید که به عکس ها خیره شده اند ، خاطرات یادآوری مشوند با این حال پیوند این دو بازه زمانی پیوسته سخت و ناباورانه جلوه میدهد . میدانیم که عمر میگذرد با اینحال وقتی فاصله ها افزایش میابد دیگر غیر قابل درک میشود و عکس ها این زندان بان های زمان ، سخت گیرانه این درک ناپذیری را به یاد آوری میکنند .
چیزی دیگری که در عکس ها و فیلم ها مرا به فکر وا میدارد بسته بودن زمان در آن ها است . عکس و فیلم مرداب زمان است . وقتی فیلمی با زمستان شروع میشود و با آن تمام میشود . انگار برای ماجرای روایت شده ادامه ای وجود ندارد ، برای آنان این زمستان میتواند قرن ها طول بکشد ، هر بار که فیلم را ببینیم آنها در زمستان هستند به همان شکل ! زمان در فیلم تاثیری به اندازه بازه ای از زمان که روایت کرده میگذارند هرچه قدر این بازه به بازه طبیعی نزدیک باشد بیشتر طبیعی جلوه میکند و هر چه قدر کوچکتر شود تا به عکس برسد غیر طبیعی و عجیب تر میشود .
زمان در ادبیات نیز باید چنین خاصیتی داشته باشد . اگر عکس ها و فیلم ها مفهوم زمان را مستقیم به ذهن متبادر میکنند . در ادبیات زمان با واسطه ذهن به خود ذهن شناسانده میشود . ادبیات روایت میکند و ما در ذهن خود تجسم میکنیم ، نمایشنامه های که به فیلم تبدیل نشده و ما آن را خوانده ایم !
زمان در در هنرهای تجسمی کمی دورتر میرود ولی باز قابل لمس است . تندیس ها نمونه بارز زمان ایستا در درون زمان سیال هستند .
وقتی به موسیقی میرسیم وا میمانیم . موسیقی به شکل بسته های نسبتاً خالص زمان عرضه میشود. زمان در خود موسیقی جا به جا میشود ، کوتا و بلند میشود گاه با تانیه ها یکی میشود گاه سبقت میگیرد و گاه عقب می ماند ، اینچنین کش قوس پیدا میکند با این حال بیرون که میآید زمان همان است همانقدر که باید باشد !
برای درک این موضوع موسیقی بسیار دقیقتر و زیرکانه تر با زمان بازی میکند فقط باید در آن غرق شد . چنان در آن فرو رفت و چنان در آن محو شد که نتوان زمان بیرون را درک کرد . با نادیده گرفتن زمان بیرون ، زمان خود موسیقی رو میشود که میتواند بسیار سریعتر از زمان بیرون و یا کندتر از آن بگذرد .سپس با بیرون آمدن از آن و و مقایسه این تفاوت میتوان این بازی زیبای موسیقی را درک کرد.

وقتی از فیلم The East برایتان نوشتم گفتم این فیلم با پرداخت ضعیفش چیز خاصی برای گفتن نداشت شاید اگر یک کارگردان قدرت مند پشت هدایتش بود چیز بهتری از آب در می آمد ، اما خوب نیامد ! همچنین گفتم تنها خیری که برایم داشت شناساندن گروه موسیقی The National بود .
The National گروه Folk/indie Rock آمریکاییست که به خوانندگی Matt Berninger در سال 1999 شکل گرفت که تا به اکنون شش آلبوم منتشر کرده . در مورد موسیقی آنها باید گفت که آمیخته شدن موسیقی ایندی با فلک کارهایشان را بی آزار ، روان و ساده ساخته . صدای بم ، گرم و منحصر به فرد Matt نیز درموثر بودن زیبایی موسیقیشان تاثیر مهمی داشته . در واقع یکی از علت های علاقه من به این گروه صدای خواننده است (میتوانید صدای خواننده را مقایسه کنید با لشکر عظیم خواننده های ایرانی که به جای خوانندگی ناله میکنند ) .
چهار کار از چهار آلبوم مختلف این گروه برایتان انتخاب کرده ام امیدوارم لذت ببرید ...



Bloodbuzz Ohio
Daughters Of The Soho Riots
Don't Swallow the Cap
Watching You Well