تمام هنر ها به طرز غریبی با مفهوم زمان در ارتباط هستند . به نظرم هر بار که هنرمندی اثری را خلق میکند ناخودآگاه یا آگاهانه با زمان بازی میکند .
زمان در عکس و نقاشی یخ میزند . وقتی به عکس های گذشته خود در کنار دوستان آشنایان نگاه میکینیم در همه آن نگاه های خیره شده به ما امری جادویی می بینم. آنها خود ما هستیم اما خشک شده در زمان بر روی کاغذ . اینکه لحظه ای از عمر ما به طرز غریبی بر روی کاغذ حک میشو...د عجیب است ، ولی ما به آن خو گرفته ایم . عجیب و جادویی بودن عکس را میتوان در نگاه ها کسانی دید که به عکس ها خیره شده اند ، خاطرات یادآوری مشوند با این حال پیوند این دو بازه زمانی پیوسته سخت و ناباورانه جلوه میدهد . میدانیم که عمر میگذرد با اینحال وقتی فاصله ها افزایش میابد دیگر غیر قابل درک میشود و عکس ها این زندان بان های زمان ، سخت گیرانه این درک ناپذیری را به یاد آوری میکنند .
چیزی دیگری که در عکس ها و فیلم ها مرا به فکر وا میدارد بسته بودن زمان در آن ها است . عکس و فیلم مرداب زمان است . وقتی فیلمی با زمستان شروع میشود و با آن تمام میشود . انگار برای ماجرای روایت شده ادامه ای وجود ندارد ، برای آنان این زمستان میتواند قرن ها طول بکشد ، هر بار که فیلم را ببینیم آنها در زمستان هستند به همان شکل ! زمان در فیلم تاثیری به اندازه بازه ای از زمان که روایت کرده میگذارند هرچه قدر این بازه به بازه طبیعی نزدیک باشد بیشتر طبیعی جلوه میکند و هر چه قدر کوچکتر شود تا به عکس برسد غیر طبیعی و عجیب تر میشود .
زمان در ادبیات نیز باید چنین خاصیتی داشته باشد . اگر عکس ها و فیلم ها مفهوم زمان را مستقیم به ذهن متبادر میکنند . در ادبیات زمان با واسطه ذهن به خود ذهن شناسانده میشود . ادبیات روایت میکند و ما در ذهن خود تجسم میکنیم ، نمایشنامه های که به فیلم تبدیل نشده و ما آن را خوانده ایم !
زمان در در هنرهای تجسمی کمی دورتر میرود ولی باز قابل لمس است . تندیس ها نمونه بارز زمان ایستا در درون زمان سیال هستند .
وقتی به موسیقی میرسیم وا میمانیم . موسیقی به شکل بسته های نسبتاً خالص زمان عرضه میشود. زمان در خود موسیقی جا به جا میشود ، کوتا و بلند میشود گاه با تانیه ها یکی میشود گاه سبقت میگیرد و گاه عقب می ماند ، اینچنین کش قوس پیدا میکند با این حال بیرون که میآید زمان همان است همانقدر که باید باشد !
برای درک این موضوع موسیقی بسیار دقیقتر و زیرکانه تر با زمان بازی میکند فقط باید در آن غرق شد . چنان در آن فرو رفت و چنان در آن محو شد که نتوان زمان بیرون را درک کرد . با نادیده گرفتن زمان بیرون ، زمان خود موسیقی رو میشود که میتواند بسیار سریعتر از زمان بیرون و یا کندتر از آن بگذرد .سپس با بیرون آمدن از آن و و مقایسه این تفاوت میتوان این بازی زیبای موسیقی را درک کرد.
زمان در عکس و نقاشی یخ میزند . وقتی به عکس های گذشته خود در کنار دوستان آشنایان نگاه میکینیم در همه آن نگاه های خیره شده به ما امری جادویی می بینم. آنها خود ما هستیم اما خشک شده در زمان بر روی کاغذ . اینکه لحظه ای از عمر ما به طرز غریبی بر روی کاغذ حک میشو...د عجیب است ، ولی ما به آن خو گرفته ایم . عجیب و جادویی بودن عکس را میتوان در نگاه ها کسانی دید که به عکس ها خیره شده اند ، خاطرات یادآوری مشوند با این حال پیوند این دو بازه زمانی پیوسته سخت و ناباورانه جلوه میدهد . میدانیم که عمر میگذرد با اینحال وقتی فاصله ها افزایش میابد دیگر غیر قابل درک میشود و عکس ها این زندان بان های زمان ، سخت گیرانه این درک ناپذیری را به یاد آوری میکنند .
چیزی دیگری که در عکس ها و فیلم ها مرا به فکر وا میدارد بسته بودن زمان در آن ها است . عکس و فیلم مرداب زمان است . وقتی فیلمی با زمستان شروع میشود و با آن تمام میشود . انگار برای ماجرای روایت شده ادامه ای وجود ندارد ، برای آنان این زمستان میتواند قرن ها طول بکشد ، هر بار که فیلم را ببینیم آنها در زمستان هستند به همان شکل ! زمان در فیلم تاثیری به اندازه بازه ای از زمان که روایت کرده میگذارند هرچه قدر این بازه به بازه طبیعی نزدیک باشد بیشتر طبیعی جلوه میکند و هر چه قدر کوچکتر شود تا به عکس برسد غیر طبیعی و عجیب تر میشود .
زمان در ادبیات نیز باید چنین خاصیتی داشته باشد . اگر عکس ها و فیلم ها مفهوم زمان را مستقیم به ذهن متبادر میکنند . در ادبیات زمان با واسطه ذهن به خود ذهن شناسانده میشود . ادبیات روایت میکند و ما در ذهن خود تجسم میکنیم ، نمایشنامه های که به فیلم تبدیل نشده و ما آن را خوانده ایم !
زمان در در هنرهای تجسمی کمی دورتر میرود ولی باز قابل لمس است . تندیس ها نمونه بارز زمان ایستا در درون زمان سیال هستند .
وقتی به موسیقی میرسیم وا میمانیم . موسیقی به شکل بسته های نسبتاً خالص زمان عرضه میشود. زمان در خود موسیقی جا به جا میشود ، کوتا و بلند میشود گاه با تانیه ها یکی میشود گاه سبقت میگیرد و گاه عقب می ماند ، اینچنین کش قوس پیدا میکند با این حال بیرون که میآید زمان همان است همانقدر که باید باشد !
برای درک این موضوع موسیقی بسیار دقیقتر و زیرکانه تر با زمان بازی میکند فقط باید در آن غرق شد . چنان در آن فرو رفت و چنان در آن محو شد که نتوان زمان بیرون را درک کرد . با نادیده گرفتن زمان بیرون ، زمان خود موسیقی رو میشود که میتواند بسیار سریعتر از زمان بیرون و یا کندتر از آن بگذرد .سپس با بیرون آمدن از آن و و مقایسه این تفاوت میتوان این بازی زیبای موسیقی را درک کرد.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 18:24 توسط سامان
|