حذف و خلاصه

دوستی با نام مستعار خودم در نوشته پیشین بین قرص برنج و فاکتور هشت نتوانست ارتباطی پیدا کند که حقیقتاً هم ارتباط چندانی با هم ندارند در واقع کل نوشته تا حدودی گسسته و نامنسجم می نمایاند !

اما رفیق ما کا اشتباهاً کارمد ترخیص معرفی شد در واقع کارمند صندوق می باشد و اهمیت این موضوع زمانی مشخص میشود که شخص ثالتی وارد میدان میشود و اوست که یکی از کارمندان صندوق میباشد .

اما این شخص ثالث در هنگام صحبت من با همکار صندوق ! با دستمال کاغذی در دست وارد میدان میشود و رو میکند به صندوقی و میگیوید این قرصه برنجه ؟ کسانی که با برنج سروکار دارند میدانند قرص برنج بسیار کشنده است و مقادیر کمی از آن نیز کشنده و غیر قابل نجات هستش . باید اضافه کنم که خودشکی با این قرص در شمال ایران بسیار متدوال هستش و اکثراً نیز با پشیمانی به همراه هستش که متاسفانه کاری هم نمیتوان کرد .

سپس شخص ترخیصی که قرصی را در دستمال کاغذی داشت گفت میگن این قرص خوبیه و میکروبای معده رو میکشه !!! و سپس قرصو خورد و خارج شد ! سپس منو صندوقی کمی در مورد قرص برنج صحبت کردیم و سپس موقع خارج شدن کلمه فاکتور هشت را بر زبان راند !

البته در کلام صندوقی میشه نوعی جلب توجه مشاهده کرد چون اونا فکر میکنند من همیه آنها را پشت کوهی میدونم که البته در این موضوع شک کمی وجود داره  و علت شوکه شدن منم برا همین بود !

 

فاکتور هشت

همکاری وارد شد اتاق شد .... از دوستان ترخیص . گاه حرفای نغزی میزنه که خوشم میاد .

گفت چرا هر وقت من تو این اتاق میام یکی هستش ولی چهار تا صندلی وجود داره !؟ به طور غیر متسقیم به این نکته اشاره کرد که چرا همکارنتان سر کارشون حاظر نمیشن ! تذکری به جا و شایسته !

بعد در حال رفتن حرف قرص برنج شد ... و در ادامه هنگام رفتن گفت فاکتور هشت ،گفتم فاکتور هشت چیه ؟گفت انعقاد خون و رفت .

فاکتر هشت نام یکی از پروتوئین های دخیل در انعقاد خودن هستش و اینطور که ویکی میگه 85 درصد از بیماران هموفیلی ناشی از کمبود همین پروتوئین هستش !

بعضی موقع از کسانی انتظار نداری چیزای میشنوی که شوکه میشی ...

سفر

دوباره میرم پیش برادر

این بار با محمد پسر دایی و روزبه حکیم ! دو تن از دوست داشتنین دوستانم .

سفری مجردی البته خانوم را میبردم اگر میتوانست شرایط بیابان خوابی را تحمل کند . و البته اگر میتوانست مرخصی بگیرد که بی شک میتوانست .

همه چیز آمادست چادر ، کیسه خواب ها و فلاسک چای و چراق قوه مدل لامپی برای آنکه در شب از سقف چادر بیاویزیمش .

یک شب جای همیشگی میخوابیم و وپس از دو شب اقامت در زهک زابل با سعید برادر بر میگردیم . و شبی دیگر را به همراه او سپری میکنیم تا خود را به خانه برسانیم .

کمتر از یک هفته تمام میشود و یقین داری که تمام میشود . اما خاصیت سفر این است که وقتی جاده های ناآشنا را میپیمایی انگار که تمامی ندارد . انگار که برای همیشه در آن جاده ها باقی خواهی ماند و سفر تمامی ندارد . وقتی در جاده ها قدم میگذاری پشتت همه چیز آرام آرام رنگ میبازد انگار گذشته ای نداشته ای ... و میدانم که این فراری است برای فراری !!!

بهترین سفر سفریست که پایانی برای آن نباشد و  چنین سفری شاید در رفت متصور باشد ولی از آنجا که هر چیزی چون بالا رود ناگذیر به فرود آمدنست تو نیز باید به نقطه شروع سفرت برگردی و این چنین است که برگشت خسته کننده و ملال آور است .

چطور میتوان برگشت را همچون رفت بی هدف کرد ؟

طاعون

دارم رمان طاعون کامو میخونم ، مدت زیادی هستش که دوست دارم این کتابو بخونم و تموم کنم ، اما بی حوصلگی ، ملال زدگی و سرگشتگی من در کنار تنبلی افسار گسیخته بی دلیل مانع از این کار میشد . جهدی کردم و استارتش را زدم و حال مشغول خواندنش هستم .

حال صفحه هفتاد و یک از ترجمه رضا سید حسینی چاپ نیلوفر هستم . 

در این صفحه کامو مینویسه « وقتی جنگی درمی گیرد ، مردم میگویند : ادامه نخواهد یافت . ابلهانه است . و بی شک جنگ بسیار ابلهانه است ، اما این نکته مانع از ادامه یافتن آن نمی شود . بلاهت پیوسته پابرجاست و اگر انسان پیوسته به فکر خویشتن نبود آن را مشاهده می کرد . »