سفر
این بار با محمد پسر دایی و روزبه حکیم ! دو تن از دوست داشتنین دوستانم .
سفری مجردی البته خانوم را میبردم اگر میتوانست شرایط بیابان خوابی را تحمل کند . و البته اگر میتوانست مرخصی بگیرد که بی شک میتوانست .
همه چیز آمادست چادر ، کیسه خواب ها و فلاسک چای و چراق قوه مدل لامپی برای آنکه در شب از سقف چادر بیاویزیمش .
یک شب جای همیشگی میخوابیم و وپس از دو شب اقامت در زهک زابل با سعید برادر بر میگردیم . و شبی دیگر را به همراه او سپری میکنیم تا خود را به خانه برسانیم .
کمتر از یک هفته تمام میشود و یقین داری که تمام میشود . اما خاصیت سفر این است که وقتی جاده های ناآشنا را میپیمایی انگار که تمامی ندارد . انگار که برای همیشه در آن جاده ها باقی خواهی ماند و سفر تمامی ندارد . وقتی در جاده ها قدم میگذاری پشتت همه چیز آرام آرام رنگ میبازد انگار گذشته ای نداشته ای ... و میدانم که این فراری است برای فراری !!!
بهترین سفر سفریست که پایانی برای آن نباشد و چنین سفری شاید در رفت متصور باشد ولی از آنجا که هر چیزی چون بالا رود ناگذیر به فرود آمدنست تو نیز باید به نقطه شروع سفرت برگردی و این چنین است که برگشت خسته کننده و ملال آور است .
چطور میتوان برگشت را همچون رفت بی هدف کرد ؟