مرگ

مدتی پیش فرزند دختر یکی از همکارانم خانومم فوت شد . کاملاً ناگهانی . کبدش ناگهان عملکردش صفر شد . و در عرض کمتر از دو روز رفت .

همکارم خانومیست با روحیه طوفانی . چهره ای خندان ، شوخ طبع ، سرزنده .حدود دو سال پیش شوهرش به سر کار آمد و دعوایی سخت همراه با صداهای بلند و اشک و فحش ها بینشان درگرفت و مشخص شد که اختلافات ریشه ای با هم دارند و بعد هم طلاق گرفتند . 

اما روحیه خود را همچنان حفظ کرد مادر دو فرزند دختر بود با چنگ دندان آن ها زیر بالو پر خود گرفت . با جنگندگی که فقط از یک مادر بر می آید با تمام نا ملایمات می جنگید و به جلو میرفت . مدتی پیش ماشینی برای خود تهیه کرد و در حالی که عمر ماشینش به یک سال هم نمیکشید ازش دزدیند . خبر را در سر کار با همان چهر خندانش به من داد . نه گله ای نه شکایتی حداقل در ظاهر ! سعی نمیکرد حس ترهم اطرافیانش را برنگیزد . محتاجش نبود و این بی شک از استقلال روحی و جسمیش سرچشمه داشت .

اما بعد دخترش ... و تمام این ناملایمات ناگهان ذره ای شد در مقابلش محو شدند . فرزند دختر کوچکش به راحتی در یک بازه کوچک وجودش پر کشید . و تاثیراتش به شکل خاطر های در اذهان اطارفیانش ماند .

امروز سر کار آمد . همکاران پیشش رفتند و تسلیتی مجدد گفتند. آخر وقت یکی از همکاران خانومم که در این روزها در کنارش بود و با هم رابطه خانوادگی درایم پیشم آمد و گفت رفتی پیشش گفتم نه . گفت برو زشته ، ...

و من نرفتم ... وبرایش نوشتم 

"سلام خانوم ... همیشخ خندان  ، مقاوم و چنگنده  .

محل خدمتتون رسیدم اما نشد ببینمتون . و همون بهتر که ندیدمتون اینجور مواقع حرف خاصی برای گفتن نیست و تعارافات نه چیزی کم میکند و نه زیاد  با اینکه بچه ای ندارم ولی نمیدانم چرا میتوانم این قضیه را پوست و گوشتم احساس کنم  . 

وقتی پدر پدر و یا مادر کسی از دنیا میروند چزئی از روند طبیعی طبیعت است ، پیری و مرگ . ولی مرگ فرزند یک چیز غیر عادیست واسه همین گفتن تسلیت برام سخت است . همچنان قوی باشید . "

خانه پدر و مادرم

دیگر حتا نمیتوانم در خانه اولم بچگی کنم . آنقدر نگاهم به چین و چروک های نشسته بر صورت پدر و مادرم میرود که دیگر حس بچگیم میرود .

بیشتر مراعات حالشان را میکنم .

 

واقعاً خوشحالم که میتونم بخوابم !

خوشحالم که بارون میباره و میتونم بهش نگاه کنم 

و چه بهتر میشد که میتوانستم این شهر زشت را با آدم هایش در دریا بشورم.

خوشحالم که موسیقی دورم میچرخد.

هرچند که ذهن پریشانم شاخه تمرکزم را بریده . 

آیا تهی شده ام ؟

از خیلی چیزا میخواهم بگویم اما دیگر مثل سابق انرژی لازم برای نوشتن را ندارم . سریع خسته میشوم .

پول اینترنت گوشی پدرم را درآورده برای خانه جدید ازساید مخابارت تلفن ثب نام کرده ام اکا جوابش نیامده . شاید فردا یه سر رفتم مخابارت منطقه مان ببینم قضیه ازچه قرار است .

گروه چهار پایه درسکوت مطلق رادیویی است . هیچ یک از اعضا قدر موقعیت مورد نظر را نمیداند . اینکه جایی است که راحت در هر روز میشود  ساعت ها دور هم بود ساز زد غذا خورد مشروب زد و خوش بود . همه چیز کامل ولی حیف که گاهی چیزهای بی مورد ارجهیت پیدا میکند . سال ها میگذرد و بعد خواهیم فهمید که چه چیزهایی را از دست داده ایم . شاید هم نفهمیم و این بدتر است .

گمتر از همیشه . دیگر دست و پا نیز نمیزنم . فقط نگه میکنم که چطور جریان خروشان زمان با تمام اتفاق های بزرگ و کوچک ، بد و خوبش مرا کجا میبرد . راستی چقدر فکر مکینیم که همه چیز در دستان خودمان است ؟ چقدر تاثیر گذار هستیم . آیا اراده توهم است ؟

این روزها دو فصل از دو سریال را دیدم . یکی سریال Westworld و دیگری Black Mirror هر دو سریال های با پیام های قوی بودند و بعد ها ازشان خواهم گفت

برادر

موضوع بسیار پیچیده تر از آن است که به نظر میرسد .

ازدواج برادرم ازدواج بسیار پیچیده ای بود همه مخالف بودند و من موافق موافقت من از باب آزادی برادر در انتخاب شریک زندگیش بود و نه از دیدگاه قضاوت کننده همانطور که به اشتباه تمام اعضای خانواده ام نسبت به موضوع داشتند . آنها خود را در انتخاب طرف مورد نظر سهیم میدانستند و به نوعی سلیقه خود را اعمال میکردند . پدر و مادر در صف اول بودند و دو خواهر هم نقش بنزینی داشتند که آتش را شعه ور نگه میداشتند . دعواها و اخلافات زیاد بود و من آنها را از عواقب کار آگاه میکردم که با شناختی که از برادر دارم انتخاب خود را کرده و تا انتها خواهد رفت و در نهایت رو سیاهی برای شما میماند و خاطره ای که هیچ گاه از زهن او و عروس آینده پاک نخواهد شد .

و همینطور نیز شد . الان با وجود سال ها از ازدواجشان و با وجود رابطه به ظاهر خوب کوچکترین بهانه کافیست که تمام آن خاطرات بد جلوی چشمان برادر بیاید . و زخم زبان ها و کنایه های که به هم وارد میکنند . و جالب اینجاست که خانواده شاکیست که چرا برادر این موضوع گذشته را پیش میکشد ! گذشته ها گذشته و ما هم کنار آمد هایم و همه چیز خوب است !!!

اما جریان این روزها جریان خرید خانه است . داداش بنده برای خرید خانه ما 15 میلیون تومان به ما کمک میکند که قرار شد بعد از جا به جایی که کمتر از سه ماه بود پولش را از مبلغ رهن رفته خانه مان به او پس بدهیم . بعد از خرید ما خواهرم نیز خانه ای خرید میکند . خانه ای که کمی بیشتر از قدرت خریدشان بود . اما از خرید منصرف نمیشوند و از همه جا پول قرض میکنند د راین بین از برادر نیز انتظار کمک داشتند و داداش نیز پانزده میلیون داده شده به ما را به آنها وعده میدهد . منتها سر بازپرداخت با هم به مشکل بر میخورند . خواهرم باز پرداخت ده ماه را انتظار داشت و داداش نیز با توجه به وضعیت تورم این روز ها حرف سود را پیش میکشد و این آغازی میشود بر اختلافات .

برادر پس از این انتظارات و مشاجرات قهر کرده و هیچ تماسی پاسخ نمیدهد و بعد از تماس های زیاد مادر کل شماره های خانواده را بلاک میکند ! پدر مادر خواهر ها و حتا من ! این بین من چرا بلاک میشوم خدا میداند ! و اکنون وضعیت بدی بر خانواده حاکم است .

اشتباه در هر دو سمت . بعداً خواهم نوشت

دولار هفده هزار تومن ، شایدم هجده هزار تومن . 

مشکلات بزرگتر و خیلی بزرگتر 

خسته شدم . زندگی روی خوش ندارد در این تکه از خاک زمین . و چه احمقانه است که خود زاینده بسیاری از مشکلات خود هستیم . و دستو پا بسته ، ترسو وار ادامه میدهیم و تنش ها را حجیم تر میکنیم .