از خیلی چیزا میخواهم بگویم اما دیگر مثل سابق انرژی لازم برای نوشتن را ندارم . سریع خسته میشوم .

پول اینترنت گوشی پدرم را درآورده برای خانه جدید ازساید مخابارت تلفن ثب نام کرده ام اکا جوابش نیامده . شاید فردا یه سر رفتم مخابارت منطقه مان ببینم قضیه ازچه قرار است .

گروه چهار پایه درسکوت مطلق رادیویی است . هیچ یک از اعضا قدر موقعیت مورد نظر را نمیداند . اینکه جایی است که راحت در هر روز میشود  ساعت ها دور هم بود ساز زد غذا خورد مشروب زد و خوش بود . همه چیز کامل ولی حیف که گاهی چیزهای بی مورد ارجهیت پیدا میکند . سال ها میگذرد و بعد خواهیم فهمید که چه چیزهایی را از دست داده ایم . شاید هم نفهمیم و این بدتر است .

گمتر از همیشه . دیگر دست و پا نیز نمیزنم . فقط نگه میکنم که چطور جریان خروشان زمان با تمام اتفاق های بزرگ و کوچک ، بد و خوبش مرا کجا میبرد . راستی چقدر فکر مکینیم که همه چیز در دستان خودمان است ؟ چقدر تاثیر گذار هستیم . آیا اراده توهم است ؟

این روزها دو فصل از دو سریال را دیدم . یکی سریال Westworld و دیگری Black Mirror هر دو سریال های با پیام های قوی بودند و بعد ها ازشان خواهم گفت