تنبل

به شدت از کار گریزان شده ام با آنکه از تمام زمان ها بیشتر احتیاج دارم به درآمدش ! تعداد مرخصی هایم سر به فلک کشیده و با کوچکترین بهانه ای سر کار نمیروم . 

سه دانگ این خانه با پول همین کار خریده شده و اکنون چیزی که باقی میماند خرج خوراک و گاهی پوشاک میشود . تفریح چه ؟ سفر میرویم و گاه کوه نوردی . ولی مشکلی هست همیشه مشکلی بوده . مشکلی ریشه ای .  

من راضی نیستم .

این زندگی رضایت مرا جلب نکرده . چه جمله مسخره ای انگار زندگی به من مدیون است . و چرا نباشد ؟ 

... دقایقی است که به این خط ها نگاه میکنم در حالی که فکرم در تمام این زندگی می چرخد و گوش هایم strings از The American Dillars گوش میدهد . اگر از هر آنچه میگذرد بنویسم چه تصویری داده میشود ؟

مهمانی دیشب . شستن ظرف های چهارده نفر به سه غذای مختلف و پدرم که به شکل جالبی ترامپ را میکوبید . حتا دایی من که رنگ تعصب در او بیشتر بود حال شاکی هستش . ظرف ها را میشویم به سادگی بهانه ای میشود که فردایش سر کار نروم . زولپیدم میخورم احساس میکنم به زولپیدم معتاد شدم . زولپیدم فراموشی هر آن چیزیست که بعدش اتفاق میفتد . خانومم میگفت که امینم به زولپیدم معتاد بود ! صبح به خواب ادامه میدهم و همانطور که مثل همیشه از شب قبل تصمیم میگیرم که سر کار نروم . گوشی رو سایلنت . و باز مثل همیشه چند نفر از سر کار زنگ میزنند .

کارپرداز جدید به یادم می آید . تا حالا ده بار تماس گرفته که چه جور چایی برای بیمارستان بخرم . امشب دوباره تماس گرفت . فکر میکنم شاید داره منو مسخره میکنه ! بهش میگم رسوا کردی منو یه چیزی بخر دیگه . میگه میخوام باهات هماهنگ باشم !

حیاط خانه به یادم میاد که چطور آجر های رها شده در باغچه اش با کرم ها و حشرات پوشیده شده بود . بیرونشان می آورم . تمیزشان میکنم و در کنج دیوار می چینمشان .

زندگیم پر است از تصاویر آزار دهنده . پر است از حماقت های که از هر جایی رشد میکند و شکوفه میدهد . همه هر آن چیزی که باید رها نکنند رها کرده اند و هر آنچیزی که باید از کنارش بگذرند را دو دستنی چسبیده اند . 

برادرم یادمی می آید که چطور پسرش دیشب سقف خانه را با کفش آشنا کرد و برادرم و خانومش در گوشه ای نشسته بودند . اولی آلوچه میخورد و دومی نیمه بالایی بدنش در تبلت فرو رفته بود . برادرم خودش وبلاگ دارد امیدوارم نخواند ! ) 

خواخرم یادم می آید روی میز نشسته بود و از کتاب یادداشت بر میداشت تا برای خواهران حوزه علمیه در مورد کودکان و مراقبت از آنها سخنرانی کند . دخترش در حال لولیدن بود ! 

ترکیب این دو معروف است به ترکیب جهنمی !

 

 

از همه چیز

نوشتن مانند خواندن سخت شده . نمیدونم دنبال بهانه هستم یا این شرایط ، این گیجی و چشمان منتظر ما به تمام شدن نکبتی که در آن گیر کردیم مسبب اصلی هستش ! کوه رفتنم به یادم میاد . این که به دنبال ذره ای آرامش هستم و یا شایدم به دنبال وضعیت جسمانی بهتر . بهتر که نمی شود گفت چون خوب نیست . فشارم بالاست و سعی میکنم با کمی ورزش پایین بیاورمش .

نوشتن همچنان سخت است و آلبوم جدید کنی وین شپرد گوش میدم . همچنان بلوز راک زیباست . گوش دادن به موسیقی هم سخت تر شده به همان اندازه این زندگی هرز تر . دیگر مثل سابق دنبال موسیقی نیستم و رخوت روی دست ها و پاها و گوش هایم ریخته . درآمز زدن خسته ام میکند مانند همه چیز این زندگی که خسته ام میکند . این بین شاید از نگاه کردن به روایت زندگی دیگران به شکل فیلم خسته نمیشوم اینکه میتوانم تحرکی که ندارم را به شکل مصنوعی با تصاویر در ذهنم ایجاد کنم . 

با خانومم سریال بازی تاج و تخت را تا فصل هفت دیدم . فصل هشت تمام و کمال پخش شده و به زودی ترس من از افشا شدن پایان این ابر سریال تمام میشود . این یک ماهه از کار زندگی افتاده ایم !به این فکر میکنم که پس از دیدن این سریال چه چیزی برایم باقی میماند ؟ چه چیزی از تمام آن ساعت های ریخته شده به پای این سریال با پفک ها و تخمه ها ، ژله ها ، بستنی ها مانده ؟ یا باید منکر آن لذت نشد . مطمئنا این پایانی برای سریال نیست و با دروغ های بزرگ و کوچک ادامه پیدا میکند . 

چای میخورید ؟

...

از خیلی چیزه ها میخواهم بنویسم مثلاً به طرز مسخره ای با اینکه از عمر کامپیوتر جدید دو سال بیشتر نمیگذرد اما دوست دارم به AMD کوچ کنم ! ای ام دی را دوست میدارم و اگر سه ماه صبر میکردم میتوانستم نسل اول ای ام دی رایزن را خریداری کنم . نسلی که شروع انقلاب ای ام دی بود و به تازگی نسل سومش معرفی شده . و هنوز هماننسل اول خرجی به اندازه کل کارکرد یک ماه من قیمت دارد !

دو ماهی عید هنوز در داخل ظرف شیشه ای سالاد خوری هستند . زنده . آبشان را عوض میکنم بیشتر از آنکه خانومم عوض کند . او ماهی را دوست دارد . ولی من نسبت به زنده ماندنش احساس مسئولیت میکنم . آن ها را آنقدر دوست دارم که هیچ گاه نمی خواهمشان !

بلند شدم و نشستم . خوابم می آید با این حال صبح زود بیدار شدم تا صبح تعطیل را برای خود کنم . به لامپ نگاه میکنم و دزدی از محل کار یادم می آید . دزدی به قیمن 60 هزار تومان از دولت ! لذت بخش است . آیا توجیحی دارد ؟ به این فکر میکنم که چطور دولت طلب شش هفت میلیونی من را از سالیان پیش که الا هیچ ارزش ندارد را هنوز پرداخت نکرده ! آیا این دزدی نیست ؟ توجیهی از این بالاتر که چرا روی بدهی های دولت به کارمندانش سودی نمی آید و لی روی طلب هایش سود می آید ! مثل جریمه پرداخت تاخیر در پرداخت اقساط یا جریمه ندادن عوارض بزرگ راه ها ! 

به این فکر میکنم که با چه نیروی عظیمی و با چه روحیه و با چه آرمان هایی وارد این سیستم شدم و به چی تبدیل شدم ! یک بی انگیزه زیر کار در رو و یک دزد ! سیستم دزد پرور !