1. در خانه جدید مستقر شدیم و امروز سومین شبست که به صبح خواهیم رساند . بازسازی سختی بود . هیچ موقع برای این سختی ها آماده نبودم و کسی هم به من نگفت . ولی من خواهم گفت .

2. به ایمان سر زدم در طبقه پایین . حس جالبیست که به او دسترسی دارم . منو او وکال و درآمر میتوانیم هر کاری را آماده کنیم به گروه قالب کنیم ! و چه چیزی بهتر از این . به زودی تمرینات خود را از سر خواهم گرفت تا مترونوم های بالا با ریتم های پیچیده . آرام از گروه رفته امیدوارم برگردد جایگذین کردن لید گیتاری با توانایی او و اخلاق خوب و خوش مشرب تقریباً غیر ممکن است . دوچار افسردگی شده . گرفتار روزمرگی همچون من . منتها من سعی میکنم بعضی کارها را با توجه به آینده تاریکش برای خود حفظ کنم . میدانم نتایجم جزئی ، کوتاه مدت است . ولی حس خودم برایم مهم است و آرام این موارد را نمییند . فکر میکند باید جایی دیگری باشد و چون نیست همه چیز را از ریشه میزد . همه را هیچ . اگر چیزی نمیتواند کامل باشد همان بهتر که نباشد . یاد کامو میفتم .

3. ایمان بدن سازی میرود و گاه فوتبال باید استارت هر دو کار را با او بزنم . نگران سلامتیم هستم و اعصاب نابود شده ام .شکمم از سینه هام جلو تر است و فشارم کمی بالا . نیاز به ورزش دارم . خرید دوچرخ را هم در سر دارم . از عمر دوچرخ فعلیم چیزی حدود ده سال میگذرد .