مدت هاست به شدت درگیر چیزهایی هستم که به هیچ وقت فکرشم نمیکردم دوچارشون بشم . بیست سال پیش . چقدر زود همه چیز این زندگی تخمی تغییر کرد. الان که به کلش در ذهنم نگاه می کنم به کابوس بیشتر شبیهه . اینکه چطور زندگیمو چرخوندم و به اینجا رسوندمش . اصلا خودم چرخوندمش ؟ هرجور بهش نگاه کنیم تصمیمات خودم بوده ولی هیچیش دست خودم نبوده نیرویی عیجب و نادیدنی (دوست نادیدنی!) منو تا اینجا هل داده و میدونم که در ادامه هم هل داده میشم سمت جلو .

والله فقط میشه به وقت نوشتن چند آهنگ گوش داد . Gone- Bjorn Riise .

تولد هانا تموم شد به عنوان دایی بهش زنگ نزدم . در طی ساعاتی که تولد داشت میگذشت و سنا به طرز غریبی در گروه خواهر و برادری به سارا تولد هانا تبریک میگفت به این فکر میکردم که چرا به هانا زنگ نمیزنم و تولدشو تبریک نمی گم ؟ دارم به این فکر میکنم نرمال بودن در ایران یعنی قبول کردن این که نرمال نیستی و اداشو در نیاری ادای زندگی در سویس جشن سپنتارمزگان را پاس بداریم و زبان گیلکی را زنده نگه داریم . سنت ها را حفظ کنیم و از نابودیشان جلوگیری کنیم تا هویت خود را حفظ کنیم ! دقیقا مثل آون احمق هایی که تمام این مراسم و خاکشو تنها میزارن و میرن غرب بعد تمام خونشونو پر میکنن از نماد ها و فرهنگ کشوری که ازش فرار کردن . بی هویتی ؟ هویت ! هویت ریشه تاریخی داره و وقتی این وسط وقوفه تاریخی داشته باشی

Lost To Run - The pineaple Thif

این وسط وقفه تاریخی داشته باشی دیگه پاس داشتن سنت ادا درآوردنی بیش نیست . ما فقط داریم دست و پا میزنیم وسط این گردآب دگردیسی هویتی ! که البته بیشتر شبیه تهی شدن از هویت هستش . تابلو فرش بگیر قاب کن روی دیوار !

بعد از 30 سالگی وقتی مسئولیت بی بندیتو میگیره روح از تنت آروم شروع میکنه به جدا شدن و سخته نگه داشتنش . سخته همونی باشی که در هجده سالگی بودی و من پدرم هستم ! من به پدری تبدیل شدم که تمام فکرو ذکرش سیاست شده و تمام فکرش حفظ زندگی شده که خودش در آن در حال فراموشیست . خودش در حال غرق شدن و گسستن پیوندش با روح خودش . به چهل سالگی که میرسی تصمیم میگیری که کلا خداحافظی کنی یا نپذیری که بزرگ شدی این همان بحران میان سالگیست و بعدش پذیرشش و صلح با آن .

چه خوبه که میتونم در مورد یه چیزایی بنویسم .