ظهر تابستان 72، سکوت خیابان ها و صدای بی وقفه زنجره های درختان چنار و نسیمی که از بیجارهاو دشت های اطراف بر میخواست و راهش را از لابه لای درختان پیش میگرفت و در حالی که با خود هرچه در مسیر لمس کرده بود همراه داشت، خود را به روی ایوان خانه می گستراند و آنچه را که با خنکایش آمیخته بود به من هدیه می داد. از تلوزیون صدای جام جم می آمد سپس نلی میخواند . این ترکیب غریب، جادویی و افسونگر را به یاد می آورم و حس خوشایند حسرتی که بر لذت غیر قابل تکرار خود می برم
. همه چیز شفاف بود قابل لمس . همه چیز می درخشید و تازگی داشت و انگار تمام نشدنی بود . انگار قرار بود تا پایان عمر همچنان بماند ولی نماند.