به تازگی سریال جدیدی را به لیست سریال های در حال دیدنم اضافه کرده ام سریالی به سفارش عادل از دوستان نزدیک... سریالی جنایی با پرداختی قوی و دیدی روانشناسانه به اعمال انسانی . اما موضوعی در قسمت دوم بین مشاور ویژه FBI که ظاهراً نقش اول سریال نیز بر عهده اوست و روانشناسی که او هم به FBI در ضمینه حل قتل مشاوره میدهد شکل میگیرد .
مشاور ویژه در سریال بر سر صحنه ای که شخصی پس از کشتن زنش در حال تحدید به کشتن دخترش بوده حاضر میشود . و در طی اتفاقاتی قاتل را به ضرب ده گلوله میکشد . پس از آن از آنجا که خود قبلاً دچار بحران های روحی بوده ، از طرف FBI برای صحت سلامت روانی و تاثیرات کشتن قاتل نزد روانشناس مذکور می رود .
بحثی شکل میگیرد ، که آیا کشتن یک قاتل فقط در دفاع از جان دختر بوده یا لذت از کشتن نیز در این قضیه دخیل بوده ؟
لذت از کشتن ، که به نوعی ، حس انتقام گیری و خشمی نامعلوم را ارضاء میکند . و همینطور احساس داشتن قدرت از تاثیر گزار بودن بر سرنوشت کس یا کسانی ، اینکه توانسته جان کسی را نجات دهد و منجی او شود و از طرفی دیگر توانسته وجود شری را از روی زمین از بین برد . مقامی شبه خدایانه ! موضوع جالبی است که اگرچه این خشم ، قدرت ، انتقام ، به طور مستقیم قابل تشخیص نیست اما با کمی فکر کردن در باره آن میتوان دیدش .
این در حالی است که ما در عمل شخصی مثل پلیس را فقط و فقط وسیله اجرای قاون میدانیم و فکر نمیکنیم که او میتواند از سرکوب و آشوب و کشتن لذتی شخصی را نیز نسیب خود کند . اگر چنین باشد ظاهراً باید گفت ارزش کار او تا حدودی زیر سوال میرود .
جمله ای در سریال از سوی روانشناس خطاب به مشاور گفته میشود . "اگر تو از کشتنش لذت بردی ، پس خدا با کشتن این همه آدم چه لذتی میبره !!!؟ شاید با این تفسیر و مقایسه اش با کار خداوند بشود به نادرست بودن نفع و لذت شخصی علاوه بر داشتن نتایح ظاهری یکسان پی برد .