فیلم گریت گتسبی دارم می بینم . جایی نیک به تام میگه ما نمیتونیم گذشته رو تکرار کنیم . چیزی که احساس میکنم همیشه به دنبالش بودم . همیشه در گذشته زندگی کردم . البته همیشه درست نیست . به نظرم میاد زمانی در شروع میکنی که در گذشته زندگی کنی که زندگی برات خسته کننده ملال آور و غیر قابل زایش میشه . دیگه پیشرفت نمیکنی ، خاطره ای به جا نیمذاری و در زمان ثابت میشی .

قطعا این عدم رضایت از زندگی فعلی این ایستایی که به دیلیل فشارو فقر به ما تحمیل شده این استرس افسار بریده فکر و ذهن مارا به سمتی میبره که به گذشته راه داره . وقتی حال ما چیزی برای هدیه دادن نداشته باشه هدیه گذشته رو با جان و دل می پذیری حتا اگه هدیه ای غیر قابل لمس باشه .

در زندگی خوودم آدم نسبتا مدعی بوده ام ! و کمی مغرور نسبتا به دانسته های خودم . چون معمولا از دوستانم بیشتر میفهمدم و بیشتر میدونستم. اطلاعات نسبتا بروزی داشتم و البته دارم . و همیشه تو بحث ها با دوستان دست برتر داشتم این اختلاف تقریبا همیشه بوده و کسی که منو به چالش بکشه در اطراف خودم نداشتم البته . منشا این خصوصیتو از روحیه چالشی و نقادانه خودم میدونم که به نظرم مثل یه گوهر میمونه . هر کسی مغز متفکر چالشی داشته باشه برگ برنده دسته شه .

علم برای من یک خدا بود همونطور که بعدش منطق برای من خدا شد . در همه مسایل دنبال دلایل علمی و منطقی میگشتم . هر کسی چیزیو به عنوان یک حقیقت مطرح کرد برای من چیزی جز یک ادعا نبود و باید با منطق و علمی که من میشناختم جور میومد وگرنه بحث های طولانی من شروع مشد . بحث های که پر شور و هیجان بود! شور و هیجانی که گاه به عصبیت و خشم و گاه به تحمیل افکار شخصی ترجمه میشد .

چقدر شک داشتم به خودم؟ معمولا کم!

برنامه و استراتژی

در ایران برنامه نمیتوان داشت بلکه فقط استراتژی میتوان داشت !

برنامه در شرایط پایدار و قابل پیش بینی در حالی که بروی متغیرها میتوان کنترل داشت شکل میگیرد در حالی که استراتژی در لحظه ها با توجه به شرایط حاکم میتواند تغییر کند .

Princess Mononoke

ساعت 4 از کیاشهر رسیدیم خونه. خواستم یه چرتی بزنم به دلیل گرمی هوا نتونستم خوب بخوابم احتمالا یه نیم ساعتی خوابیدم بعد بیدار شدم چای دم گذاشتم و با گوشی ور رفتم تا اینکه خانم بیدار شد. چای ریختم برای خودمون و تا سرد شه ازنجا که از کثیفی به دلیل تنها گذاشتن لوسی و پدرو به مدت بیش از 24 ساعت عصبی داشتم میشدم شروع کردم به تمیز کردن خونه اول روی فرش جارو دستی کشیدم که جارو پر شد از مو این دو نفر! بعد با جارو خاک انداز دسته بلند شروع کردم به جمع کردن دونه های خاکی که از تو حموم با خودشون آورده بودن بیرون. خونه تمیز شد! چای خوردیم. رفرش شدیم!

پشت کامپیوتر درآیو G فیلم فیلم Princess Mononoke می درخشید. مدتی بود که دوست داشتم این فیلمو ببینم اما بی حوصلگی و عدم تمرکز مانع دیدن فیلم می شد . نه تنها این فیلم بلکه فیلم های دیگه ای هم هستن که به همین دلیل نمیتونم به سراغشون برم . درد مشترک این روزهای من و دوستانم که سبب شده غیر فیلم اکشن نتونیم ژانر دیگه ای ببینیم ! انگار فیلم اکشن نوعی مخدر برای دردهای نسل من شده. مخدری که دردها را بین کات های بسیار زیاد اینجور فیلم ها پنهان میکنه و جلوی پریشانی ذهنو در روند تند این جور فیلم ها بگیره. از فکر کردن به مشکلات و درگیری های این روزه ما.

گذاشتم فیلم پخش شه و عجب فیلم انسانی. پیام فیلم دوستی با طبیعت بود اینکه اگه به طبیعت بد کنی طبیعت این بدیو به شکل سیل و بلاهای طبیعی به خودت بر میگردونه . بلاهای طبیعی در فیلم به شکل شیاطینی بوندند که حیوانات جنگل را فاسد میکردند و این فساد وقتی شروع میشد که آنها خشمگین میشدند. پیام فیلم این بود که میشه انسان ها و طبیعت در کنار هم جوری زندگی کنند که به هم آسیب نرسونن و منافع هر دو طرف تامین بشه.

در قسمتب از فیلم چند تا سربازان امپراطور از صخره داشتتن پایین میومدن که منو یاد اون مردی لری انداخت که تو اینتسا مثل بز کوهی روی لبه کوه ها راه میره و از خودش فیلم میگیره میگه چونین! با خودم فکر کردم به واسطه اینترنت یتویوب اینستا مردم ایران با کلمات و معنای لهجه ها گویش ها و زبان های مختلف ایران بیشتر از پیش آشنا شدن . و این چقدر خوبه . چقدر خوبه که هر کس به زبان خودش حرف بزنه و مطمئن باشه طرف مقابل منظورشو میفهمه و شخص مقابل هم همینطور . در واقع برای ما که در ایران زندگی می کنیم اگه نخوایم صحبت به زبان ها و گوشیش های مختلف یاد بگیریم حداقل آروم آروم می تونیم فهمشو یادبگیریم.

1404

1404 به نظر میرسه سال عجیبی پیش رو داشته باشیم که پرونده خیلی چیزا بسته میشه و تکلیف خیلی چیزا روشن میشه . پس از انیکه چند تا ناو هواپیمابر آمریکا به منطقه اومد و در جزیر دیگو گارسیا پنج تا هواپیما B2 و B52 نشست، نمیدونم چرا اینا تصمیم گرفتن شنبه با نماینده آمریکا در عمان مذاکره کنن ! البته وزرات خارجه آمریکا اعلام کرده اگه مذاکرات غیر مستقیم باشه ما در مذاکرات شرکت نمی کنیم .

چه غلطا فک کردید که ضرر میکنه ؟ بی شرف نادان احمق اگه نیای مذاکره خودت بیشتر ضرر کردی . ای امریکای ملعون .

صد هزار تومان

مراسم تولد صدیقه برگزار شد . کورش اینا بودن نیکو و نازنین . الیاس هم آنلاین شده بود از انگلیس !

شلوغ بود و به صدیقه زیاد خوش نگذشت . ساعت خدود 12:30 ترک کیاشهر کردم چون چهارم قرار بود راهی سفر شوم . وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیک دو بود . شروع کردم به بستن وسایلم . پیکنیک . زیرانداز، چراغ قوه و چندین چیز ریز و درشت دیگه . برای ناهار ساندویچ فلافل هم درست کردم و الان که نگاه میکنم می بینم چقدر کار در همون یکی دو ساعت انجام دادم !

چهارم ساعت هفت گلسار پیش روزبه بودم چادر هشت نفرشو در صندوق جای دادیم و حرکت کردیم . قرار بود محمد یخ سازی سوار کنم اما وقتی تماس گرفتم باهاش دیدم از یخ سازی حرکت کرده و رسیده سر کوچه ما ! همونجا منتظر ما موند تا رسیدیم و سوارش کردیم و در ادامه راه خودمون به سمت مسیر ادامه دادیم . رودبار طبق معمول اولین جایی بود که منگه داشتیم . آب جوش گرفتیم، چای و کلوچه خوردیم . و دوباره در مسیر افتادیم تا اینکه به آفتاب صحرا رسدیم. یه سری وسایل مورد نیاز شامل چای کیسه ای و سیگار اینجور چیزا تهه کردیم، از یه راننده نیسان گازوییل تهیه کردیم و دوباره به جاده زدیم .

مقصد گرمسار بود. مسیر سر راستی بود فقط کافی بود قبل آبیک وارد بزرگراه غدیر شویم و مسیر بدون هیچ انحرافی ادامه بدیم تا برسیم به گرمسار . راستش دیگه سخته برام نوشتن . اصلا حال و حوصله ندارم روی درستی جملات تمرکز کنم یا ترکیب های قشنگ و روان بنویسم . فقط میخوام چیزی بنویسم که نوشته باشم . چیزی بنویسم که در تاریخ بمونه همین . الان نوشتن به مانند خواندن جز سخت ترین کارهای من شده.

سه مدل ساندوچ توسط هر کدام از ما سه نفر برای ناهار درست شده بود. محمد ساندویچ الویه، روزبه ساندویچ مرغ، من ساندوچی فلافل. ساندوچ الویه محمد ساده ترین ساندوچ الویه بود که من به عمرم دیده بودم که حتا در میزانش هم کمی خساست دیده میشد . ساندوچ مرغ روزبه وقتی خوردم نزدیک بود خفه شم . مرغ خشک و نان باگتش از نوع جو بودئ که بسیار خشک تر از نان ساندویچ های معمول بود . بدون گوجه بدونه سس با یک رشته نازک خیار شور که الان به زحمت یادم اومد بس که نازک و لاغر بود! اما ساندوچ فلافل من داخل نون باگتش با لایه نازکی از سس پوشانده شده بود و پربار از خیار شو و گوجه بود جوری که محمد و روزبه عاشقش شده بودن .

اصلا حال ندارم کل راه ریز به ریز تعریف کنم . نمیدونم .... آخرین جاده جنوب گرمسار بود در میان بافت کشاورزیش با خانه ها و سازه هایی پراکنده ... جاده ای مستقیم که در انتهایش یه ایستگاه تلوزیونی بود . وقتی نزدیگ ایستگاه شدیم فکر کردیم جاده تموم شده . فکر کردیم ایستگاه پست دیدهبانی کویری و جاده تموم شده و دیگه داهلش نمیشه رفت . وقتی به ایتسگاه رسیدیم دیدیم جاده از سمت راست ادامه داره و بر روی تابلویی نوشته شده به سمت کاروانسرای قصر بهرام . خوشحال شدیم و ناراحت شدیم که ادامه خاکی بود !

هوا بسیار خنک بود در عین حال آفتاب در آسمان می تابید و لکه های ابری گاه بی گاه جلوی نورش را میگرفت و خنکای نسیم را سرد جلوه میداد .

مدت هاست به شدت درگیر چیزهایی هستم که به هیچ وقت فکرشم نمیکردم دوچارشون بشم . بیست سال پیش . چقدر زود همه چیز این زندگی تخمی تغییر کرد. الان که به کلش در ذهنم نگاه می کنم به کابوس بیشتر شبیهه . اینکه چطور زندگیمو چرخوندم و به اینجا رسوندمش . اصلا خودم چرخوندمش ؟ هرجور بهش نگاه کنیم تصمیمات خودم بوده ولی هیچیش دست خودم نبوده نیرویی عیجب و نادیدنی (دوست نادیدنی!) منو تا اینجا هل داده و میدونم که در ادامه هم هل داده میشم سمت جلو .

والله فقط میشه به وقت نوشتن چند آهنگ گوش داد . Gone- Bjorn Riise .

تولد هانا تموم شد به عنوان دایی بهش زنگ نزدم . در طی ساعاتی که تولد داشت میگذشت و سنا به طرز غریبی در گروه خواهر و برادری به سارا تولد هانا تبریک میگفت به این فکر میکردم که چرا به هانا زنگ نمیزنم و تولدشو تبریک نمی گم ؟ دارم به این فکر میکنم نرمال بودن در ایران یعنی قبول کردن این که نرمال نیستی و اداشو در نیاری ادای زندگی در سویس جشن سپنتارمزگان را پاس بداریم و زبان گیلکی را زنده نگه داریم . سنت ها را حفظ کنیم و از نابودیشان جلوگیری کنیم تا هویت خود را حفظ کنیم ! دقیقا مثل آون احمق هایی که تمام این مراسم و خاکشو تنها میزارن و میرن غرب بعد تمام خونشونو پر میکنن از نماد ها و فرهنگ کشوری که ازش فرار کردن . بی هویتی ؟ هویت ! هویت ریشه تاریخی داره و وقتی این وسط وقوفه تاریخی داشته باشی

Lost To Run - The pineaple Thif

این وسط وقفه تاریخی داشته باشی دیگه پاس داشتن سنت ادا درآوردنی بیش نیست . ما فقط داریم دست و پا میزنیم وسط این گردآب دگردیسی هویتی ! که البته بیشتر شبیه تهی شدن از هویت هستش . تابلو فرش بگیر قاب کن روی دیوار !

بعد از 30 سالگی وقتی مسئولیت بی بندیتو میگیره روح از تنت آروم شروع میکنه به جدا شدن و سخته نگه داشتنش . سخته همونی باشی که در هجده سالگی بودی و من پدرم هستم ! من به پدری تبدیل شدم که تمام فکرو ذکرش سیاست شده و تمام فکرش حفظ زندگی شده که خودش در آن در حال فراموشیست . خودش در حال غرق شدن و گسستن پیوندش با روح خودش . به چهل سالگی که میرسی تصمیم میگیری که کلا خداحافظی کنی یا نپذیری که بزرگ شدی این همان بحران میان سالگیست و بعدش پذیرشش و صلح با آن .

چه خوبه که میتونم در مورد یه چیزایی بنویسم .

تعطیلات زمستانی

تعطیلات زمستانی نداشتیم که به برکت بی لیاقتی و فشل بود دولت و حکومت این هم برای آزاد شد. امسال چیزی حدود هفت هشت روز واسه سردی هوا تعطیل شدیم . در حالی که همچنان ساعات کاری هشت تا دو می باشد !

خبرها زیاده و ایران آبستن افاقات مهم .هنوز از دست رانا و پریاد خلاص نشدم . دیگه از کلاچ و ترمز گرفتن خسته شدم و به شدت نیازمند یه اتومات هستم . منتظرم سایت سایپا باز شه شاهین اتومات جدید ثبت نام کنم . آخه این چیه که بازارش 1.250 باشه !؟

ماما هفته پیش قلبش مشکل پیدا کرد یه شب بیمارستان خوابید علت : فشار عصبی و استرس بانی : دو خاخور گرامی که هنوز مامانو مثل 30 40 سال پیش می بینن و فکر میکنن مثل گذشته باید مامان بهشون سرویس و خدمات بده . وساه همین پروتکلی تنظییم کردم :

پروتکل ارتباط با مامان و بابا
۱. تماس یک روز در میان
۲.بردن غدا اکیدن ممنوع مگر با اصرار مامان با تعارف معمولی هم بردن غدا ممنوع
۳. دادن کارهای شخصی به بابا و مامان ممنوع
۴. بردن و آوردن هانا توسط بابا و مامان ممنوع
۵. بیان مشکلات شخصی اتفاقات و اختلافات بین خود و دیگران اکيدا ممنوع
۶. پیشنهاد تغییر دکور خانه ممنوع
7. هرگونه مهمانی رفتن به خانه مادر و پدر با فقط هماهنگی از دو روز قبل
8. حداکثر زمان اقامات تا ساعت ده شب

23 ام تولد هانایه به پیشنهاد من هدیه سارا و حامد شد یه گیتار کلاسیک تا هم هانا صاحب یه گیتار نو و خوش صدا بشه هم من بتونم گیتارمو پس بگیرم ! جالبه که گیتار من یاماها c40 قیمت فعلیش 11 میلیونه که برای خریدنش باید یه حقوق داد در حالی که من این گیتار سال 79 حدود 60 هزار تومن خریدم .

الان دارم به این فکر میکنم که 60 تومن برای اون زمان گرون بود یا نه . اولین حقوق من سال 89 سیصد هزار تومن بود . در هر صورت یه گیتار ایرانی براش انتخاب کردم گیتار برند پارسی مدل M7 بهترین گیتار یان برند به قیمت هشت تومن .گیتار به دستم رسید و کیفیت خیلی خوبی داره رنگی مات ، دسته خوش دست و نسبتا باریک . طنین خوب ، اکشن نسبتا پایین و همپای یاماها جلو میره !

خودمون برای تولد هانا زیرپایی و یه استد گیتار گرفتیم که جنسش کامل شه .

هنر دنیاهایی را خلق میی کند که برای همیشه ادامه دارد . یک فیلم در انتها پایان نمی یابد! صرفا چشم دوربین بر روی دنیای خلق شده بسته می شود . بدون دوربین خاموش می شود و تمام کارکترها با تمام داستان هایشان به زندگی ادامه میدهند .

یک کتاب . داستان از وسط یک زندگی شروع میوشد و در انتها نویسنده میگوید دیگر بس است . بگذار تنهایشان بگذاریم، به اندازه کافی در زندیگشان سرک کشیدیم !

اما برای یک قطعه موسیقی کمی داستان پیچیده میشود .

Charlotte ، My Dress-Up Darling ، Horimiya

سه تا انیمه سریالی جدید دیدم و همشون تک فصلی بودن، در راستای استراتژی جدید دیدن سریال ها ! این استراتژی پس از دیدن مصیبتی به نام واکینگ دد استارت خورد .

دو تا انیمه اول کمدی رمانتیک های مفرحی بودن که واقعا از دیدنشون لذت بردم . انیمه هایی حال خوب کن همراه با پیام هایی برای جوانان در سن بلوغ . پیام اهمیت رو راست بودن با خود، راستگویی، بیان بدون شرم احساسات در داستانی ساده . این دو، اولین انیمه هایی بودن که در این سبک تماشا کردم. چیزی که در طول تماشای قسمت های این انمیمه ها برام جالب بود مهارت قابل ستایش استودیوهای انیمه سازی در به تصویر کشیدن احساست پیچیده انسانی بود . احساساتی که بعضا قابل بیان نیستند. احساساتی که درکشون میکنیم ولی به سختی میتونیم در قالب جملات بیانشون کنیم . اما در یک انیمه این احساسات با ظرافت بسیار در کارکترها و روابطشون یا هم به تصویر کشیده میشن و هم صدا پیشه ها با تغییر لحن، اضافه کاردن آواهای صدا دار و یا کشیدن حروف که ژاپنی ها در آن استاد هستند! به کمک تصویر می آیند و مجموعه در کنار داستان پردازی ها و شخصیت پردازی های یونیک به محصولی تبدیل میشن که نظیرشو در دنیای انیمیشن انچنان به ندرت می بینیم که میشه گفت انیمیشن سازی در ژاپن در یک کلاس دیگریست که کسی به گرد پاشونم نمیتونه برسه !

انیمه هوریمیا حتما ببینید.