هنر

هنر چیز عجیبیه . اینکه چطور میشه هنرو تعریف کرد ساده نیست . تاثیری که هنر روی شخصی میزاره میتونه بسیار پیچیده تر از اون چیزی باشه که شخص فکر میکنه حداقل من اینطور فکر میکنم . محیطی که درش زیست میکنیم و هر چیزی که گذشته و آینده مارو میسازن در تجربه هنری ما نقش دارن. به نظرم اینطور نیست که بگی این تابلو زیباست این قطعه موسیقی یا آن فیلم عالیست . هنرو چطور میفهمم . وقتی به موسیقی نگاه میکنم اینکه چطور میتونی ساز بزنی تئوری موسیقی بلد باشی گام ها و هارومونی بشناسی گوش خوبی داشته باشی سلفژ بدونی و چندینو چند چیز دیگه ام بعدش میتونی حتا ساخت موسیقی هم یاد گرفت چطور این کتاب اول با نت ها که حرف های کتابت هستند کلمه به سازی و سپس نیم جمله و بعد جمله . و چطور این جملرو بسط و گسترش بدی اینارو میشه یاد گرفت. میشه فراز و فرود جملرو یاد گرفت و انواع ترکیب جمله هارو آموخت . و بعد .... و بعد میشه از ذوق و استعداد و احساس استفاده کرد که چیزی خلق کرد .

بعد از خلق هنرمند چیزی خلق کرده که ظاهرا از دنیای دیگر وارد زمین شده اما این نمتونه کامل درست باشه . هنرمند اسیر زمان و مکان خودشه . چیزی که خلق میکنه از احساساتی میان که توسط محیطش بپیچو تاپ میخوره و تاثیر میگیره . وقتی آثار دوران باروک خصوصیت خاص خودشو داره یعتی خالق دوران باروک با اینکه خالق مخلوق خودشون بودن اما لزموا مخلقشون چیز یونیک و منحصر به فرد در معنای واقعی خودش نبود . بلکه اجزای آشنایی داشت که در سایر آثار هنرمندان آن دوران میتونستی بببینی و این وجه مشترک آثار یک دوران است .

حال شاید بشه گفت میشه سرو ته به قضیه نگاه کردکه من مخاطب هم اثر هنری با توجه به شرایط حاکم بر خودم شخصی و شرایط جامعه عمومی انتخاب و رتبه بندی میکنم .

ظهر تابستان 72، سکوت خیابان ها و صدای بی وقفه زنجره های درختان چنار و نسیمی که از بیجارهاو دشت های اطراف بر میخواست و راهش را از لابه لای درختان پیش میگرفت و در حالی که با خود هرچه در مسیر لمس کرده بود همراه داشت، خود را به روی ایوان خانه می گستراند و آنچه را که با خنکایش آمیخته بود به من هدیه می داد. از تلوزیون صدای جام جم می آمد سپس نلی میخواند . این ترکیب غریب، جادویی و افسونگر را به یاد می آورم و حس خوشایند حسرتی که بر لذت غیر قابل تکرار خود می برم
. همه چیز شفاف بود قابل لمس . همه چیز می درخشید و تازگی داشت و انگار تمام نشدنی بود . انگار قرار بود تا پایان عمر همچنان بماند ولی نماند.

Mirai - of angle

حسی که یه قطعه موسیقی بهت میده چطور میشه دار قالب کلمات آوردش و شاید دست به یکی کردن سایر هنرها با هم بتونن از پسش بر بیان! تصویرو کلمات شاید بتونن کمی از احساسات عجیبی که موسیقی در آدم ایجاد میکنه بیان کنه .

انیمه میرا . یکی از بیاد ماندنی ترین انیمه های عمرم. و اگه منو بشناسید که نمی شناسید موسیقی متن فیلم به شدت روی امتیاز من به فیلم تاثیر داره . پسری چهار پنج ساله به خواهر تازه به دنیا اومده اش حسودی میکنه . پسر بچه در زمان سفر میکنه و خواهرشو می بینه که بزرگ شده خواهرش دستشو میگیره و دوباره در زمان سفر میکنن و به روزی میرن که پدر بزرگ و مادر بزرگشون با هم آشنا میشن . پسر در جنگ در حالی که زخمی شده بود خودشو از غرق شدن نجات میده بود و حالا در راه رفتن می لنگید. به دختری که تازه ملاقات کرده بود میگه بیا تا درختی که در اونجاست مسابقه بدیم ! پسر لنگان لنگان شروع به دویدن میکنه و دختر هم شروع به دویدن میکنه دختر جلو میزنه اما سپس می ایسته و به پسر نگاه میکنه که داره لنگان انگان بهش میرسه. همینطور نگاه میکنه پسر فقط به درخت نگاه میکنه و نفس نفس میزنه همونطور که در جنگ برای به دست آوردن زندگی شنا کرده بود اینجا هم فقط به هدفش فکر میکنه. پسر از جلوی دختر رد میشه و کمی دورتر روی زمین دراز میشه. از نفس افتاده بودو به آسمان خیره شده بود . دختر حالا شروع به دویدن میکنه خودشو به مرد میرسونه و کنارش میشینه . مرد در حالیکه لبخندی به لب داشت میگه سرعتت بالاست فکر نمی کردم برنده شم ! دختر تعجب میکنه و سپس میخندد.

خواهر به برادر میگه اگه اون در جنگ پدربزرگ برای نجات خودش اونقدر محکم و با اراده شنا نمی کرد یا این روز مادربزرگ از پدربزرگ نمی باخت ما الان اینجا نبودیم. و این چیزای کوچیکه که دست به دست هم میدن تا چیزی که ما الان هستیم بسازن .

موسیقی غوقایی است در این چند دقیقه . موسیقی همه این دقایق رو با معنا میکنه و چنان تاثیری میزاره که غیر ممکنه درگیرت نکنه.

به این فکر میکنم که این جهان نه درد استو نه لذت . فقط یه درد لذت بخشه!

دره گا به عمق بی نهایت

پولی برام نمونده .

29 ام که حقوق واریز شده یک ام فقط هفتصد هشتصد تومن تو کارتم داشتم بعلاوه یه دو تومن تو کارت رفاهی که جز خرید نمشد کاری باهاش کرد. (مثلا واریز یا دادن قسطها) . سرعت اتفاقات اینقدر زیاده که قابل گفتن نیست ! امروز با سعید و سامیار رفتیم پیش مامان اینا. از خونه تا یخ سازی پیاده رفتم . هوا سرد بود و نیاز دارم کمی پیادهر وی کنم . سارا و سنا اینا هم بودن . پیش بینی ها دائم توسط ما آپدیت میشه . در هر گروه پیش بینی ها از آینده کشورو با هم به اشتراک میگذاریم . اما امروز اتفاق مهمی افتاد صبح در خانه مامان اینا فهمیدم که مادرو رئیس جمهور ونزوئلا دوست جون جونی اینا توسط امرکیا در خاک خودش دستگیر و به آمریکا منتقل شد ! و کرک و پشم همه ریخت !!!. کسایی که باید به خودشون مییدن ریدن . ترامپ یه توییت زد گفت کسیو بکشید ما وارد میدان میشیم !

اما چهارشنبه تعطیل شد آخه در روز دوم اعتراضات و تعطیل کردن بازاریان و شلوغی های اخیر بعد جنبش 1401 اینا کل کشور به بهانه سرما شات داون کردن ! اما سرما ؟؟؟ دما رشت 17 درجه بود و باد گرم می وزید . پنج شنبه صبح ما از سمت انزلی رفتیم کیاشهر . جمعه غروب با دعوا برگشتیم ! طبق معمول سر بیشتر موندن ! ....

این وضع نمیتونه ادامه پیدا کنه وقت روغن عوض کردنه ماه بعد نوبت بیمه ماشینه و جلوبندی ماشین هنوز درست نشده . مجموع اینا نزدیک 20 تومن میشه . بدهی سعید و صدیقه برابر با هشت تومن هم باید پرداخت کنم . فلج به تمام معنا چند ماه و بعدش هم این فلجییت کماکان ادامه داره . عمرم داره میره تنها قرص فراموشی من در این دوران کمی موسیقی فیلم و بازی هستش . دقیقا ما بین لحظه های فیلم دیدن و موسیقی بازی تمام این وضعیت کسشر فراموش میشه . دعوای منو صدیقه یه جور به همین ربط داشت . ساعت ها با گوشی ور رفتن و دور از مسکن فراموشی دیوانه ام میکنه و صدیقه اینو نمیفهمه درک نمیکمه که من سنم دیگه تحمل دور از خونه مندن نداره . نمیتونم محصور بشم در جایی غیر از دنیای خود ساخته خودم . من که با موندنش مشکلی ندارم ولی .... بگذریم . خسته تر از اینم که وارد جزئیاتی بشوم که نوشتنش آزاردنده ترین بخش این نوشته ها هستش .

نوشتن از وضعیت ایران آزار دهنده هستش . وقتی در مورد وضعیت بگایی این دوران زمان حال می نویسم همیشه خودمو جای کی میزارم که اینارو میخونه . اینکه چطور دشده به چه جاهایی رسیدیم چه چیزهاییو از دست داده ایم و چه چیزهاییو به دست آوردیم . مثلا دلار وقتی شصت هزار تومن شده بود یکی گفته بود خودتونو برای دلار صد هزار تومنی آماده کنید و همه وحشت کرده بودن و الان دلار 140 هزار تومنه و می خندیم به تمام این سیرک مسخره ... از خودکشی تا قتل به ذهنم رسیده .

آن زمان که دخترو پسرهایی که تازه داشتن جوانی را تجربه میکردن در خیابان ها ساچمه باران میشدند و بعدها در زندان زجرها میکشیدند و پرپر می شدند بازار بازاری ها هنوز راه داشت که خراب شود دلار زیر صد تومن بود و فقط نگاه میکردن که دور دست رعد و برق میزند و به گمانشون که سیلی که دیگران را با خودش داشت میبرد به انها نمیرسه . اما در عرض سه سال جیب همه خالی شد و بازاری ها نه تنها مشتری ندارند بلکه با قیمت های عجیب کرایه ها مواجه شده اند . طوفان بهشون رسیده . و الان فهمیدن که اینجو.ری نمیشه . این طوفان گریبانگیر باقی کسایی که احساس امنیت می کنن نیز خواهد گرفت . بالا بودن درآمد در این شرایط هیچ معنایی نداره .

Pirates Of The Caribbean - On Stranger Tides

در میان فروپاشی اقتصاد می نویسم در حالی که از حقوق بیست میلیونی من یکم ماه جدید فقط پانصد هزار تومان در ته حساب من مانده !!! این اقتصاد ماست .

میدونی پوچ گرایی چیه . نه .... باید عمیق به این ترکیب فکر کنی پوچ گرایی عمقی بیشتر از اون چیزی که توی ذهنته داره .حالا فرض کن پوچ گرایی با عدم تعلق ترکیب شه ببین چی میشه ! پوچ گرایی که به هیچ جا تعلق نداشته باشه نه سرزمینی و نه مردمی . حالا فرض حالا فرض کن پوچ گرایه بی سرزمینی که قدرت هم داشته باشه ... ببین چه سم خالصیه !

زندگی متناقض

امروز صدیقه رسوندم آسایشگاه . در محله ای به همین نام برگرفته از همین آسایشگاه به نام معلولین ! جای خوبی نیست اما به قول صدیقه خیابون صاف و درستو حسابی بر عکس شهرتش داره. موقع برگشت رفتم تمعمیر گاه تا یه دیاگ بزنم . حس خوبی از ماشین نمی گیرم . نه و نیم و هنوز خیلی از مغازه ها از جمله تعمیرگاه باز نکرده بود . به دلایلی تماسلی به گفتن از تعمیرگاه ندارم . ولی به طرز مسخره ای ادامه امروز بهش مربوطه .

وقتی از خدمات تعمیرگاه ناامید و بهتر بگم ناراضی شدم راهمو به سمت ایرانخودرو راست کردم بین راه مبایل زنگ خورد . پشت خط کسی بود که با اینکه منتظرش بودم ولی انتظارشو اون لحظه نمی کشیدم . پستچی بود همراه با بسته ای که هویلای جدید سامان نامیده شد. به عادل زنگ زدم نبود. از اونجاه که سریع راهمو به سمت خونه چرخوندم پستچی حاضر شدن منتظرم بمونه تا برگردم با خونه پنج دقیقه هم فاصله نداشتم .

رسیدم بسته گرفتم گفت بیمه هستش اگه تمایل داری باز کن تا از سلامتش مطمئن بشی . تشریفاتی بود که برای اولین بار بود تجربه میکردم . طلب کاتر کردم . بسته باز کردم . داخل جعبه کارت با روکش ضد ضربه حباب دار پوشانده شده بود. اوکی دادم امضا. مشاینو بردم پارکینگ و بسته بردم بالا . گشنه ام بود. خوشحالی عجیبی داشتم . با این حال برای باز کردنش اصلا عجله ای نداشتم . دوباره زدم بیرون سیگار روشن کردم برای خودم سوخاری نان کشمشی و یه چیز تان شیرمال گردویی خریدم . برگشتم دوباره سیگار روشن کردم .رسیدم خونه با چیزهایی که خریده بودم و شیر کاکائو صبحانه زدم و بعد رفتم سراغ بیزینس ...

مهدی کسی که کارتمو بهش فروخته بودم صبح زود پیگیر رسیدن کارت جدید من بود . میگفت از تو بیشتر هیجان دارم و اینکه ویدیو انباکسینگ بگیر! چرا که نه . کیبورد درآورد میز حالی کردم و گوشیمو رو ی طاقچه میز گذاشتم و شروع به آنباکسینگ. عجب کارتی . بیییییییی یو تیفول !!!

سه دقیقه ویدیو شد. فرستادم برای مهدی . و بعد به کارت گرافیک جدیدم نگاه کردم . آه ..... مای نیو مانستر ! پوسته های پلاستیک روی مرکز سه فن بزرگشو کندم و بعد پوسته های اطرافشو . کارت آماده نصب بود. اما با عجله نداشتم . منتظر خانم موندم تا قبل از نصب به این هیولا از نزدیک نکاهی بیندازه و لذت ببره . هرچند که از لذت بردنش شک داشتم .

صدیقه که دید خوشحال شد از اینکه سالم رسیده و به معنای واقعی جمله از خوشحالی من خوشحال بود. حتا وقتی با احتیاط در مورد داستان گلوگاه صحبت کردم و توضیح دادم که حدود 18 درصد از کارای واقعی گرافیکم بخاطر سی پی یو ضعیف فابل استفاده نیست پرسو جو کرد که چنده و چطور میتونی بگیری و میگیری ! برام جالب بود و هم امیدوار کننده.

باز برای نصبش عجله نداشتم . حالا که بهش رسیده بودم بیشتر میخواستم ظاهرشو ببینم و اطرافم باشه به جای اینکه داخل کیس فقط پرفورمنسشو تجربه کنم . ناهار خوردیم چرت بعد از ظهرمونو هم زدیم و بعد از خواب و خوردن چای کابل های کیس جدا کردم اوردم وسط هال و افتادم به جانش . چالش نصب کردن کیس مشکل بود . کارت قبلی چهارده پین بود اما این دو پین اضافه تر نیاز داشت و شانزده پین. حالا مشکل این شانزده پین نبود بلکه مشکل مخل قرار گیری ان شانزده پین بود که به شدت به فن سی پی یو من نزدیک بود . یکی از کابل ها برعکس بود که مجبور شدم در پشتی کیسو باز کنم و کابل از سوراه داخل کیس بیارم بیرون و برعکس کنم و دوباره بدم داخل که واقعا سخت بود بعد به طرز مسخره ای کارت جا زدم بعد دیم کابل هارو از زیرش رد نکردم و اگه میخواستم گرافیک دوباره در بیارم باید فن سی پی یو باز میکردم رم هارو در میاوردم تا به گیره اسلات گرافیک دست میابیدم . پس ییخیال شدم با زحمت فراوان از فضای زیر گرافیک کابل هارو کورمال کورمال رد کردم و به ورودی های گرافیک متصل کردم . به دلیل خم شدگی کابل ها کمی جلوی فن گرافیک گرفته واسه همین به سرم زده که رابط 180 درجه گرافیک بخرم به قیمت 650 تومن در حال حاضر ! انحصار چیز بدیه قیمت این رابط ها نهایت باید 200 تومن باشه ولی خوب از اونجا که ساخت ایران نیست و دئلاری حساب میشه و هم زمان دست انحصار هم هست قیمتشون دونه سیصد و خوردی شده . احتمالا با حقوق این ماه اگه چیزی بمونه بخرمش .

این ماه همچون ماه های دیگه این سال بشدت باید به من سخت بگذره . هر ماه منتظر میمونی که خقوق واریز بشه و سوم چهارم ماه جدیدی به حسابت نگاه میکنی کمه فقط یک تومن نهایت توشه . و دوباره فلج و دست و پا بسته در انتظار ماه بعدی و ماه بعدی و ماه بعدی و این داستان تا برج شش سال بعد ادامه داره . از برج شش اولین قسطم تموم میشه دو ماه بعد قسط بعدی و دو ماه بعدتر قسط بعدی اینطوری سال بعد نزدیک هفت تومن از حقوقم آزاد میشه . فکر کنم قسط 1.9صدی بیمه بدنه ماشین هم دیکی دو ماه دیگه تموم . میشه .... وای این چه زندگی اخه برج یازده بیمه شخص ثالت ماشین تموم میشه .

هه .... مسخرست این حقوق یه جوکه یه شوخی ...

گلوگاه

کارتم هنوز نیومده داستان جدیدی با نام گلوگاه پیش اومده !

به این فکر میکنم که چطور این قضیه به فرار من از فضای خفه کننده بیرون تبدیل شده . فرار از ایران تباه شده . نقص خودم یا نقص بیرون یا هردو اینکه نمیتونم هیچ چیز این زندگی به سمت کمال ببرم تبدیل شده به کمال بردن کامپیوترم . میخوام کامپیوترم بهترین باشه . بی نقص . مرتب منظم با بهترین فریم ریت در بازی ها.

گلوگاه جایی که اجزای مهم تشکیل دهنده سیستم با هم رشد نمیکنه . هرچه اختلاف قدرت بین سی پی یو و جی پی یو زیادتر باشه گلوگاه تنگ تر میشه . الان سی پی یو من گلوگاه شده و قدرت لازم نداره که هم پای گرافیک من بره جلو . حدود 19 درصد گلوگاه دارم . سیایت های تعیین کننده گلوگاه پیشنهاد دادن که سی پی یو خودمو ارتقا بدم . امابه همین راحتی نیست . ارتقا سی پی یو عملا یعنی ارتقا مادر برد . خرید i9k تنها انتخاب بدون تغییر مادربرد هستش که با توجه چیپست ارزان h510 قیسمت سی تومنی این سی پی یو اصلا ارزششو نداره . باید هر دو کاملب عوض کنم که چیزی حدود 20 تومن نیازمندم .

میتونستم 20 تومن واتم بگیرم . اما به سیستم بانکی بدهکارم . مسخرست نه . به راحتی قسطامو میدادم اما سه ماه هستش که دیگه نمیتونم قسطامو بدم و دو تا از قسطامو با دیرکرد میدم . یکاریش میکنم . همیشه وقتی به چیزی فکر کنم مخصوصا در مورد کامپیوترم بالاخره عملیش کردم .

بارون قطع شده . هوا به سردیه یک روز برفیه . صدای پراکنده قطرات آب از بیرون میاد از بیرون حس برف میاد ولی از برف خبری نیست . ارتفاعات خوب برف باریده اما اینجا فقط اثرش دیده میشه حسش ....

Dexter - New Blood

دکستر جز آخرین نسل از سریال بلندی بود به شکل زنجر وار تمومش کردم . فکر کنم پنج فصل بود و آخرین قسمت فصل پنجم در سال 2013 با مرگ خواهرش و جعل مرگ خودش به پایان رسید . هشت سال بعدش فصل جدیدشو دوباره ساختن با نام دکستر شروع تازه در سال 2021 شروع به پخش شد و فصل جدیدتر با نام دسکتر رستاخیز که الان در حال پخشه .

امروز استارت فصل شروع تازه زدم . حس جالبی برام داشت . حس نوستالوژی عجیب اون دوران که روزی پنج شش قسمت سریال می دیدم . دوران خوبی بود . ارامش داشتم و نگران چیزی نبودم . حس الانو نداشتم حس اینکه باید مسئولیت زندگیو به دوش بکشم . این واقعیت نپذیرفتم و شاید صدیقه اینو فهمیده و شاکیه . اینکه من نمیخوام مسئوالیت این زندگی بپذیرم و هنوز بچه مامانم هستم ! حتا میشه گفت عذاب وجدان دارم باباتش شرم میکنم از به یاد آوردن این مسئولیت ناپذیری .

البته این تصور منه لوزما این اعتراف به معنای واقعیت زندگی من نیست صرفا دیدی هستش که از خودم دارم

ASUS 6700xt Dual

گرافیک امروز صبح فروختم

1401/01/25 از دی جی کالا خریدمش 18 تومن . و امروز فروختمش 27.5 کمی ارزون فروختم ! ولی وقتی نداشتم . دولار بدون توقف داره میره بالا . با دو تا سایت تماس گرفتم که قیمت های بهتری نسبت به سایر سایت ها برای گرافیک Pulse 9070 xt گذاشته بودن جوری که کمی مشکوک بود . همشون بعد تماس من قیمت سایت هاشونو اصلاح کردن . حالا اگه کشورهای دیگه بود میتونستی سریع بخری و قانون هم پشتت بود و کسی نمیتونست سفارشتو باطل کنه به بهانه اینکه سایت آپدیت نیست .

یادمه یه جا خوندم تو آمریکا یه یارویی تو یه سایت آنلاین متوجه میشه یه جواهری قیمتش باید بیست هزار دولار باشه اما نوشته دو هزار دولار . دو تا میخره . فردایش از سایت تماس میگیرن میگن اشتباه شده و ما نمیتونیم سفارشتونو براتون پست کنیم . یارو شکایت میکنه و پیروز میشه ! ام اینجا کسی پشت مردم نیست .

گرافیک به یه جوان 23 ساله لنگرودی فروختم . بسیار پرحرف با انرژی و کاری ! کلی تو واتز آپ با من صحبت میکرد و در مورد خودش اطلاعات میداد . ختا از درگیری های خودش با باباش هم با من گفت .خیلی راحت با من حرف میزد فکر میکرد هم سن سالش خودشم نهایت چند سال بزرگ تر و بعد که فهمید 41 سالمه ناگهان لحن صخبتش عوض شد . گفت هم سن بابای منی که عمو ! دیگه عمو صدام میکرد . حس خوبی نگرفتم از عمو ! اول که فکر میکردم مسخره داره میکنه دوم اینکه یه جوری فکر میکردم که پیر شدم . ولی بچه صافو ساده ای بود گیمر ها همشون صافو ساده هستن مخصوصا وقتی وفهمیدم تو کار موسیقیه و بیت برای رپ درست میکنه بیتشر ازش خوشم اومد اونم وقتی فهمید من تو کار موسیقیم از من خوشش اومد !

پریشب خانواده صدیقه پیش ما بودن بابا باید بخیشو در میاورد . فردایی صبحش که باشه صبح دیروز برگشتیم کیاشهر . با انیکه امروز صبح با داداش لنگودیمون قرار داشتم که بیاد کارت ببره ولی مجبور شدم برم کیاشهر تا با عباس برای جا به جا کردن مبل و فرش میز ناهار خوردی خریداری شده کمک کنم . غروبش با یه سورت پلاس نویه ترو تمیز برگشتم رشت . راننده مرد پیری بود که با خانوش میرفت رشت سر مزار اموات پنجشبه ها . با اینکه به نظر وضعش خوب بود ولی مسافر هم میزد . به نظرم از یه عادت قدیمی بود . مستقیم رفتم پیش سعید . باید 100 تا اسپریت ازش میگرفتم . رفتم کلینیک تنها بود . حرف زدیم از وضع تخمی مملکت و بعد رفتیم خونه . شام خوردیم صد تارو گرفتم و برگشتم خونه و ادامه فیلم Anemone دیدم فیلم پسر دنی دی لویس با بازی خودش . فیلم خوبی بود .

دیشب رفتم سراغ جعبه کارت . فکر کردم زیر تخته . بعد جابه جا کردن تشک کلی زحمت پیدا نکردم. رفتم سراغ انباری . چهار حلقه لاستیک تعویض شده که گذاشته بودم انباری به سختتی در فضای کمی که به واسطه ماشین تیگو پنج ایمان پر شده بود جا دادم و وارد خرابه های انباری شدم . کلی جنس به درد نخور که صدیقه نگهشون داشته بود! همه جور جعبه و کارتن بود غیر جعبه کارت . شکست خورده بزگشتم بالا و گذاشتم برای صبح امروز که در نور روز درستو حسابی به گردم . که وموفقیت آمیز بود . امروز صبح ساعت هشت صبح تونستم پیداش کنم . این پسره خیلی وسواس بود و اگه جعبه بهش نمیدادم دیوانه میشد . امروز سر دو سه تا درپوس پلاستیکی که سر درگاه پی سی آی ام کارت قرار میگیره و من تو جعبه نذاشته بودمش شاکی شده بود !

صبح جمعه تونستم جعبه پیدا کنم و خودمو از دست بهانه ها و قرقرهای خریدار نجات بدم .

دارم فکر میکنم که چقدر داره طولانی میشه و این از حوصله این روزهای مردی که دهه پنجاه زندگیشو داره سپری میکنه خارجه ! اونم در فضای ایران جنگی نابود شده و پوچ و هرج و مرج زده . یاد فروش وی درامز در پست قبلی افتادم که ساده و خلاصه نوشتمش . مرد بوشهری شیرازی الصل بچه باحالی بود . درامر . برای شاگردش خرید. چه استرسی سر فروش اون کشیدم . هیچ حرفی از تخفیف نزد . اونقوت هم شهری های خودم پیشنهاد 45 ، 40 و حتا 25 تومن میدادن ! یادمه این آخری مریض بود . میگفت وی درامت کلی خش و خوش داره و باید بدی اسقاط. کسخلی بود که نگو ... دائم پیگیر میشد. بچه بوشهری راحت خرید . براش تیپاکس کردم . چمدون قدیمی سیاه خودمو هم همراهش دادم . با وجود نستالوژی بودن نیازی نداشتم و از طرفی میخواستم بار سالم برسه .

وی درامز

ودی درامز خودمو همونطور که خریده بودم فروختم .

تقریبا یک سال پیش دیدم که دیگه دستم به ساز نمیره علت همه چیز بود علت چیزی بود که گاه به خوره ذهنم تبدیل میشد اینکه دیگه انرژی لازم نداشتم یا علاقه ام کم شده بود یا اصلا علاقه نداشتم . یا میتونست صرفا وا دادن در مقابل هزینه های زندگی باشه . روان من به تغذیه دائم احتیاج داره به مراقبت و انیگزه در نبود اینها میتونه به راحتی متلاشی بشه که تقریبا شده .

ایران ایران ایران چه از تو مانده ؟ من که به فکر خودمم تقریبا دارم فراموشت میکنم . وقتی فقر دم خونت میاد جهانت کوچیک میشه . جهانت میتونه به شکمت برسه . درسته نرسیده ولی لزوما قرار نیست فقیر مطلق باشی که تا در بپاشی از هم . این واپاشی برای انیکه واپاشی نامیده بشه نیازمند سرعته . وقتی سریع از وضعیتی به وضعیت دیگه برسی درست مثل شیشه بی کیفیتی که سرده و توش آب داغ میریزی ترک میخوره . و ما ... ماهایی که فریب خورده بودیم و چشممونو به روی واقعیت بسته بودیم ترک خوردیمو متلاشی شدیم .

بله وی درامز فروختم 50 تومن . ده سال پیش 6 تومن خریدم و الان فروختم 50 تومن !!! همینقدر عجیب و کوسیشر . لعنتی آنتیکی 1؟ عتیقه ای چی هستی آخه ! با دونستن این فروش میتونید بفهمید که چه بر سر ایران آمده .